نترس كلاغ!
زمانه پر شده است
ز كرهعقابها و جوجهالاغ
تو هم شايد
در اين سوداي شبگاهان
كبوتر باشي اندر باغ.
| Blogfa.com |
|
کلاغ
برچسب:
موزونیات
|
||
|
چهارشنبه دهم تیر 1388 - - حامد
|
||
|
نترس كلاغ! زمانه پر شده است ز كرهعقابها و جوجهالاغ تو هم شايد در اين سوداي شبگاهان كبوتر باشي اندر باغ.
|
||
|
+
|
|
||
|
دلشكسته
برچسب:
قیچی بر نگاتیو
|
||
|
جمعه پنجم تیر 1388 - - حامد
|
||
|
چند روز پيش خواهرم فيلم دلشكسته را داد دستم و گفت: "ببين چه طوريه". تازه امتحانهام تمام شده و هنوز توي تردماغي اول تابستان هستم. پس قبول كردم و دو ساعتي نشستم و ديدمش. فيلم عجيب شروع ميشود. منظورم هيچ صحنهاي از فيلم نيست. بل نحوه نگارش تيتراژ است. مثلا به جاي تهيهكننده نوشته "فراهمآورنده" و به جاي نويسنده و كارگردان نوشته "قلم، روايت و هدايت". جاي تدوين نوشته "يكپارچگي" و جاي دستيار نوشته "ياران". اين براي من جذاب است. يعني حداقل در اينجا هدفي داشته است. آخر تيتراژ هم اسم "موسسه شهيد آويني" را جاي يكي از تهيهكنندگان مينويسد. * * * كاري با داستان فيلم ندارم. يعني احساس ميكنم مهم نيست و هركس خواست ميرود ميبيند. اما آنچه ميگويم، چيزهايي از اين فيلم است كه يا دوست داشتهامشان و يا ناداشتهام. من، يك مخاطب عامي هستم! الف: در اكثر داستانها وقتي دو نفر با دو طرز فكر متفاوت ميخواهند با هم جمع شوند، هر كدام قدمي از مواضعش عقب ميآيد. مخصوصا اگر يكي از طرفين بسيجي يا نماد طيف مذهبي باشد. اما در اين فيلم يكي از طرفين اصلا از مواضعش عقب ننشست و ديگري كاملا با او همراه شد. يعني نماد طيف مذهبي با آگاهي راهش را انتخاب كرده بود. پس تا آخر در راهش ايستاد. ب: ديالوگها اما ناپختهاند. يعني من عامي، ناپخته احساس ميكنمشان. بعد از آژانس هنوز كسي پيدا نشده كه ديالوگهاي طيف مذهبي را كاملا واقعي بنويسد. يك بار يادتان بياوريد گفتههاي حاجكاظم و ديگر بسيجيها در فيلم آژانس را. ساختگي و پر از اصطلاحات "حاجي" و "سيد" نبودند. هر چند حاجي و سيد داشت. ولي در صحنهاي رضا كيانيان تكهاي به همين حاجي و سيدها انداخت. گفت: "حاجي پس سيد كو". اما در اين فيلم گزارههاي مشترك تيپ بسيجي اين است: برادر، خواهر، اللهاكبر، لاالهالاالله، حاجي، سيد، پامرغي، اردوي جنگي، قرتي، آقا، سلامعليكم (سعيد! اين را فقط براي تو نوشتم!) لعنالله... و چيزهاي ديگر. اما من با اندك آگاهي كه از اين طيف دارم احساس ميكنم ديگر اين ديالوگها ور افتادهاند و جور ديگري صحبت ميكنند. ج: آخر فيلم شام غريبان است. اما نميدانم چرا كارگردان آن را به شكل كارناوالهاي مشهور در شام غريبان نشان داده است؟ اين كه دختر و پسر دور هم بنشينند و شمع روشن كنند وصله ناچسبي بود به تمام صحنههايي كه از طيف مذهبي نشان داد. آنها اهل اينجور مراسمها نيستند انگار. د: يادم است چندسال پيش به بركت دوستان، ما را هم به عنوان طفيلي دعوت كردهبودند به مراسم افطارياي كه آقاي مصطفوي داشت. بعد از برچيدن سفره مستندي نشانمان داد درباره جانبازان. جانبازان اعصابي كه زن و بچه خود را كتك ميزدند و به اجبار در آسايشگاهها نگاهشان ميداشتند. وقتي برميگشتيم با يكي از همين دوستان بابركت درباره مستند صحبت ميكرديم. ميگفت: موضوع مستند جوري بود كه به هنگام تعريف، مسخره كردن جانبازان و سرشكستگي از جنگ است در حالي كه كارگردان طوري آن را از آب درآورده كه مشكلهاي جانبازان را نشان داده اما احترامشان را نگه داشته. دوستمان راست ميگفت. موقع ديدن اين فيلم هم ياد آن مستند افتادم. در جاهايي كه سردار و جانباز و شهيد و ... ميآورد جوري مينگاردشان كه از هياهوي ناسزاهاي امروز بركنار باشند و احترامشان حفظ شود. خانواده شهيد بنياد شهيدي نيست. سردار جنگ شده باغبان بيادعا. جانبازان نيز در خانه محافظت ميشوند. حرف آخرم: قدم خوبي بود در فيلمهاي عجيب و غريب اين روزها. قدمي كه بسياري از ارزشهاي مصنوعي را له كرد و ارزشهايي را "به" كرد. هرچند مجبور بود استاندارد گيشه را نيز داشته باشد!!! كه البته گويا گيشهاي هم نداشته است!!! |
||
|
+
|
|
||
|
در شهر چه خبر است؟ آدمها چه خبرشان است؟
برچسب:
فکر من
|
||
|
چهارشنبه سوم تیر 1388 - - حامد
|
||
|
اين ترم بيست و سه تا امتحان داشتم. اگر هر امتحان را دو واحد فرض كنم، چيزي حدود چهل و شش واحد ميشود. اينطوري ميتوانستم در سه ترم ليسانس بگيرم. (كه هنوز نگرفتهام.) فعلا نوزدهتاش تمام شده است. سختترين روزش، سهشنبه هفته پيش بود. در يك روز سه تا امتحان داشتم. ساعت 8 كرج، ساعت 10 تهران و ساعت 2 باز هم در كرج. ديروز و پريروزش امتحان دادهبودم و فردا و پسفرداش هم بايد امتحان ميدادم. اين امتحانها سبب شد كمي از سروصداهاي اينروزها دور باشم و دنبال اخبار نروم. به همين خاطر قاعده "تساقط متعارضين" را اجرا ميكردم و سعي داشتم بر اساس گفتههاي دو طرف تصميم نگيرم و تحليل نكنم. اما انگار آدمهاي درگير در اين ماجراها چهار دسته بودهاند؛ به قراري دو دسته دوتايي. يك دسته موافقان و دستهاي مخالفان. هر دو هم باز دو دسته بودهاند و هستند: آدمهاي عادي و افراطيون. افراطيون يك طرف اغتشاش ميكردند و اطرافيون ديگر هم به اين بهانه، اغتشاش ميآفريدند. تلويزيون هم تمام اغتشاشات را مينوشت به حساب يكي از طرفين. گويا در اين ايام راه به خيابانها نبرده بودند. يكي از آشنايان جاهل و نادان ما در يكي از اين چهار دسته بود. يكي، دو روز پيش با وقاحت تمام ايستاد و گفت تو ضدولايت فقيه هستي. خندهام گرفت و گفتمش: «با عرض معذرت، در صلاحيت شما نيست كه اين را به بنده بگوييد.» به زبان بيزباني گفتم برو بزرگترت را بياور. متعجبم كه چهطور آدمهايي به خاطر نادانستههاشان ديگران را تكفير ميكنند. جالب است؛ اين آدم نهايت چيزي كه ميداند ساكت كردن بچهها سر كلاس است. فكر كرده بود من هم شاگردش هستم كه با فحش دادن قانعم كند. ديروز به اين فكر ميكردم كه آيا جواب ابلهان، خاموشي هست يا نه؟
|
||
|
+
|
|
||
|
وقتي چشمها روي هم ميافتند
برچسب:
شرح حال یومیه
|
||
|
جمعه بیست و دوم خرداد 1388 - - حامد
|
||
|
سوار مترو بودم. يكي از صندليها خالي شد. پيرمردي كه كنار آن صندلي نشسته بود، اشارهام كرد كه بيا و بنشين. من، نگاهي به دور و برم انداختم و بعد، رفتم نشستم. پيرمرد 60 ساله مينمود. چاق بود و بلند قد. تسبيح سبزي را توي دستش ميچرخاند. كيسهاي هم جلوي پاش گذاشته بود. تا نشستم سرش را آورد نزديك گوشم. چيزي گفت اما نفهميدم. سرم را طوري تكان دادم كه تاييد كرده باشم حرفي را كه نشنيدهام. او ادامه داد. كمي دقت كردم و ديدم حرفش درباره خواب و مترو. داشت ميپرسيد: «نميدوني چرا انقد مردم توي مترو خوابآلودن؟ مثلا از نظر روانشناسي يا هر چيز ديگهاي، جوابي نداره؟» جوابي نداشتم. دوباره گفت: «من ديشب ساعت 1 خوابيدهام تا 9 صبح. اما حالا چرتم گرفته.» خودش از حرفش خندهاش گرفت. چند ثانيه ساكت شد. ولي دوباره سرش را نزديك گوشم آورد و گفت: «ديشب توي مترو احمدينژاديها و ميرحسينيها قشقرق راه انداخته بودن.» پرسيدم: «يعني بزنبزن كردن؟» «نه! اما به هم فحش ميدادن و جوك براي هم ميساختن» گفتم: «اين خوبه كه امسال 2 نفر رايهاشون زياده.» اين بار او سرش را تكان داد. جوري كه انگار گفته باشد: «چه ميدونم والله.» هر دويمان ساكت شده بوديم. يكي، دو ايستگاه مانده بود تا پياده شوم. با خودم گفتم اين همصحبتي حقي گردنم گذاشته كه موقع رفتن، حتما ازش خداحافظي كنم. توي اين فكر بودم كه پيرمرد بلند شد. كيسهاش را برداشت و بهام گفت: «آقا، ببخشيد، با اجازهتون» و آرام رفت تا پياده شود. صداش توي گوشم ماند. خوابآلوده؛ اما انگار كلافه بود از اين خوابآلودگي.
|
||
|
+
|
|
||
|
حرفهاي انتخاباتي من يا دهفرمان
برچسب:
فکر من
|
||
|
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 - - حامد
|
||
|
از حدود يك ماه پيش تب انتخابات من را هم گرفت. نشستم براي خودم الگوريتمي چيدم و طبق آن قدم به قدم پيش رفتم و كانديداي خودم را انتخاب كردم. توي اين يك ماه حرفهاي زيادي درباره انتخابات به ذهنم آمد اما نگفتمشان. حالا ميخواهم نتايجم را در جملههايي كوتاه بنويسم.
|
||
|
+
|
|
||
|
شيخ هركس روي سرش جا دارد
برچسب:
شرح حال یومیه
|
||
|
یکشنبه دهم خرداد 1388 - - حامد
|
||
|
پيرمرد، خميده است و با عصا راه ميرود. هميشه يكي، دو تا از شاگردهاش دور و برش هستند. فلسفه ميگويد. سالهاي زيادي شاگردي مطهري را كرده. آيتالله است و معروفترين فرد خانواده خسروشاهي. آن روز داشت توي حياط راه ميرفت. گامهاش لرزان و آهسته بود. از كنار سكويي رد شد. چند قدم رفت اما ايستاد. برگشت و با عصاش اشاره كرده كه همراهش چيزي را از روي سكو بردارد. پوستري بود كه به مناسبت روز معلم به در و ديوار چسبانده بودند. وقتي نگاه كردم، ديدم گوشه پوستر، عكس مطهري چاپ شده است. |
||
|
+
|
|
||
|
دروازهاي از زمين
|
||
|
جمعه یکم خرداد 1388 - - حامد
|
||
|
سه، چهار سال پيش بود. ده، پانزده روز از ايام عيد را توي خرمشهر گذرانديم. شش نفر بوديم. خرمشهريها ميشناسند حسينيه سجاديه را. شبها آنجا ميخوابيديم و روزها جلوي مسجدجامع توي نمايشگاهي ميايستاديم كه مصطفوي و دوستانش علم كرده بودند. بعضي شبها، ديروقت، از نمايشگاه ميرفتيم حسينيه سجاديه. دويست قدم فاصله بود اما سگها راهمان را ميبريدند و صدايشان ترس به جانمان ميانداخت. عنايت، همان مرد سياهي كه توي فيلمهاي آويني است، ميآمد و سر ميزد و گاهي خاطرهاي تعريف ميكرد. سيدصالح موسوي هم بود. «مجيد خياطزاده» نامي نيز بهمان سر ميزد. به گمانم برادرش توي خرمشهر شهيد شده بود. عصرها دنبالش راه ميافتاديم و شهر را نشانمان ميداد. ديوارهايي كه هنوز عكس جلالالدين فارسي رويشان مانده بود و خانهها و كوچههايي كه ديگر نبودند. گاهي زميني خاكي را نشانمان ميداد و ميگفت «اينجا خانه فلاني بود» و با دستش، روي هوا، محدوده كوچه و خانهها را ترسيم ميكرد. شبهاي آخر ماندنمان، اربعين بود. مسجدجامع پر شده بود از آدم و دسته راه انداخته بودند. دستهها سينهزن و زنجيرزن نداشت؛ فقط دمامزن داشت. ميگويند دمامزن اگر آنقدر بكوبد تا دمامش پاره شود، هرچه دعا كند، اجابت ميكنندش. صداي دمام در شب اربعين خيلي سوز دارد. |
||
|
+
|
|
||
|
پايان تاريخ
|
||
|
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 - - حامد
|
||
|
«تاريخ» داستان عجيبي دارد. ميداني چرا؟ خب، توضيحش كمي سخت است اما سعي ميكنم با مثال، آنچه فكر ميكنم را به تو منتقل كنم. ببين! الان يك دانشآموخته تاريخ چه كار ميكند؟ مثلا اگر قرار باشد از تاريخ 200 سال پيش سر در بياورد، چه كار ميكند؟ ميرود كاوش ميكند درباره دستساختهها و كتابهاي آدمهاي 200 سال پيش؛ در حالي كه همهشان يا زير خاك است يا به تازگي از زير خاك درآوردهاندشان و گذاشتهاندشان توي موزه. حالا بيا اين دانشآموخته را ببريم به 300 سال ديگر. تاريخشناسي كه در 300 سال ديگر زندگي ميكند، چه كار ميكند؟ يعني اگر قرار باشد درباره امروز ما (يعني سيصد سال قبلش) تحقيق كند، چه كار ميكند؟ خب، ميرود توي موزههايي كه امروز ساختهايم، كنكاش ميكند. تفاوت را درك ميكني؟ ساختههاي امروز ما ديگر در زير خاكها مدفون نميشود. بل خودمان بعد از اين كه لازمشان نداشتيم بازيافتشان ميكنيم و براي نمونه هم يكي را ميفرستيم موزه. يعني كار آدمهاي سيصد سال ديگر را ساده ميكنيم. احساس ميكنم تاريخ در آينده رشتهاي ميشود مثل كتابداري. همان طور كه امروز هيچ كتابداري نميرود از زير زمين كتاب در بياورد و بدهد دست مردم. چون همه كتابهاي گذشتگان را درآوردهاند و او فقط درباره چيدمانشان بحث ميكند. تاريخدان هم فقط بايد توي موزههايي بگردد كه اكنون ساختهايم و دستساختههايمان را آنجا ميگذاريم. درك ميكنم درد آن تاريخشناسي را كه در سيصد سال ديگر آرزو به دل مانده است تا از سيصد سال قبل خود چيز تازهاي كشف كند كه توي موزهها نباشد. شايد دنياي مدرن ديگر تاريخ نداشته باشد. يعني اينجا پايان تاريخ باشد. |
||
|
+
|
|
||
|
وقتي سرلوحه، خود، سرلوحهاي ديگر داشت
|
||
|
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 - - حامد
|
||
|
توي نمايشگاه كتاب، به در و ديوار كاغذ «آ.سه»اي زده بودند و روش نوشته بودند: «تازهترين اثر رضا اميرخاني» و زيرش هم نشاني غرفهاي. اسم كتاب «سرلوحهها» بود. خريدمش تا سوالم را جواب بدهم كه مگر ميشود اميرخاني بيسروصدا بنويسد و منتشر كند؟ كتاب مقاله، مقاله است. نخواندهامش هنوز؛ اما در مقدمه نوشته كه مقالههاي اميرخاني است توي «نشريه الكترونيكي لوح». چندتا از مقالههاش خوباند. يعني از قبل دنبالشان ميگشتم. ولي خيلي خوشم نيامد از كتاب. چرا؟ چون بوي تقليد ته دماغم را زد. وقتي كسي كتابي مينويسد و شناسنامهاش را رنگي ميكند، قلم را جوري انتخاب ميكند كه با حالت عادي فرق داشته باشد (چيزي مثل "بدر" يا "دوات")، فهرستش را چپچين ميكند و آغاز هر فصلش هم يك طرح اسليمي مينشاند؛ مرا شديدا ياد كتابهاي آويني مياندازد و گمانم تيز ميشود كه "نكند ميخواسته چيزي شبيه كارهاي آويني بشود؟" يعني ميخواسته به اسطوره نزديك بشود؟ خوشم نيامد. هرچند انگار مقالههاي خواندني كم ندارد. پ.ن: به خاطر اين مطلب دوباره سري به كتابهاي آويني زدم. نكته قشنگي يافتم. كتاب توسعه را كوروش علياني ويرايش كرده بود.
|
||
|
+
|
|
||
|
لالايي؛ روضهاي كه ميبينم
|
||
|
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 - - حامد
|
||
|
توي تلويزيون [آينه جادو] ديدهام كه وقتي مامانها لالايي ميخوانند، نم مينشيند گوشه چشمشان. ميپرسيدم از خودم كه مگر ماجرايي پشت اين لالايي است كه اشك و گريه دارد. تا ديشب. ديشب همان آينه جادو آوازي پخش كرد كه مضمونش لالايي بود. خطاب به بچه ميگفت: بخواب و روياهاي دشت پراسب ببين. بخواب و خواب درياهاي آبي ببين. و ... دلم گرفت غنج رفت براي اين كه يك شب بخوابم، وقتي كه قبلش دغدغههاي بدم را تف كردهام بيرون و دغدغههاي خوبم را نگه داشتهام تا افتخار كنم و خوابشان را ببينم. اما حيف كه نميشود. (من باب "مشقة لا يتحمل عاده") آن وقت فهميدم كه وقتي مامان لالايي ميخواند، آرامش بچهاش را ميبيند در حالي كه روزگار آينده كودك را تجسم ميكند. ميبيند كه حالا به خواب رفته و بعدها انديشناك فقط چشمهاش را ميبندد. آن وقت دلش براي بچه معصومش ميسوزد.
|
||
|
+
|
|
||