در تمامي شبانگاهانم
من از اين مي ترسم:
اندرون چنته خود
بهر پرسش گري اش
پيش خيلي ز ملك
يا سواران فلك
پاسخي آماده
يا كه كاري جاويد
من نيابم هرگز.
| Blogfa.com |
|
|
||
|
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 - - حامد
|
||
|
در تمامي شبانگاهانم من از اين مي ترسم: اندرون چنته خود بهر پرسش گري اش پيش خيلي ز ملك يا سواران فلك پاسخي آماده يا كه كاري جاويد من نيابم هرگز. |
||
|
مگر می شود؟
|
||
|
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 - - حامد
|
||
|
مگر ميشود؟ نه، بعيد است. امكان ندارد. اصلا ممكن نيست. چند ساعت ديگر عرفه است. گفتهاند هر كه را شبهاي قدر نبخشيدهاند، فقط عرفه را فرصت دارد. اما مگر ممكن است نبخشند؟ نه بعيد است. امكان ندارد. اصلا ممكن نيست. اگر رئيست امر كند برو از فلاني، بهمان چيز را بگير؛ همانطور كه رفتن بر تو واجب است، دادن آن چيز هم بر فلان كس واجب است. اين يك اصل است و قاعده. يعني رئيس حرف بيهوده نزده. خدا حكيم است. حرف بيهوده نميزند. خودش گفته بيا تا ببخشمت. اگر آمدم ميتواند نبخشد؟ من ميگويم بعيد است. امكان ندارد. ممكن نيست. گفته بيا تا حاجتت را برآورده كنم و اگر بروم و حاجتم را برآورده نكند، آن اصل و قاعده را زير پا گذاشته است. مگر ميشود اصلي را زير پا بگذارد؟ نه؛ بعيد است. امكان ندارد.
|
||
|
+
|
|
||
|
فصل امتحان
|
||
|
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 - - حامد
|
||
|
دو بار خواب ديده بود. خواسته بودند پسرش را قرباني كند. قبول نكرد. خواب كه حجت نيست. شب سوم مطمئن شد خوابش راست است. دست به تيغ برد و دست اسماعيل را گرفت. به هاجر چيزي نگفت اما خوابش را براي اسماعيل تعريف كرد. اسماعيل گفت هر كاري كه خدايت خواسته انجام بده و دل ابراهيم قرص شد. تيغ بر گردن اسماعيل كشيد ولي نبريد. باز هم كشيد اما نبريد. عصباني شد و تيغ را بر زمين كوفت؛ آخر چرا نميتوانم فرمان خدايم را انجام دهم؟ ندا آمد كافي است. تيغ را بر زمين بگذار. قرباني تو قبول شد. قربان يعني وسيله نزديك شدن. چه مال را قرباني كني و چه جان را. ابراهيم را آزمودند و قبول شد. نفس را قرباني كرده بود. اسماعيل را هم امتحان كردند و او هم پذيرفت. او هم نفس را بر زمين زده بود. ابراهيم و اسماعيل ميدانستند كه دلكندن از اسماعيل و سركنده شدن، قربان است. قربان يعني وسيله نزديك شدن.
|
||
|
+
|
|
||
|
قابی از دل
برچسب:
قابي از دل
|
||
|
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 - - حامد
|
||
|
|
||
|
+
|
|
||
|
برگي از جنوب
برچسب:
شرح حال یومیه
|
||
|
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 - - حامد
|
||
|
يكم فروردين – آبادان- اردوگاه ميثاق – ساعت 4 صبح چند دقيقه از تحويل سال گذشته بود؛ تحويل سال 85 و آغاز سال 86. من بودم و سعيد احمدي. ديشباش رفته بوديم خرمشهر و چند ساعتي توي شهر راه رفتهبوديم. شب، خسته، آمدهبوديم اردوگاه ميثاق؛ اردوگاهي كه براي كاروانهاي راهيان نور است. خوابيده بوديم و حتي براي تحويل سال هم بيدار نشده بوديم. كسي بالاي سرم آمد و پرسيد «ببخشيد اذان صبح اينجا ساعت چند است؟» بعد تحويل سال آمده بود حسينيه تا سالش را با دعا و نماز آغاز كند اما نميدانست اذان صبح ساعت چند است. عصباني بودم كه بيدارم كرده. گفتم: نيم ساعت ديگر. با تعجب نگاهم كرد اما من دوباره خوابيدم. صبح فهميدم اذان يك ساعت و نيم ديگر بوده است! كاروان ما دو نفره بود؛ من و سعيد. قرار گذاشته بوديم صبح پياده از خرمشهر تا شلمچه برويم. بايد ساعت 6 صبح بيدار ميشديم اما آنقدر خسته بوديم كه ساعت 9 راه افتاديم. همان روز – ميدان اللهاكبر خرمشهر – ساعت 10 صبح: با ماشيني از آبادان تا خرمشهر آمديم. از ميدان اللهاكبر تا شلمچه 15 كيلومتر فاصله است و ما ميخواستيم نماز ظهر را در شلمچه بخوانيم! ياعلي گفتيم وراه افتاديم. هر كداممان كولهاي داشتيم كه غذا، پتو و لباس چند روزهمان تويش بود؛ 10 كيلو بود. هر 200 متر سربازي ايستاده بود و سلامش ميگفتيم. لباسشان پلنگي بود و روي لباسها نشانه ارتش بود. خسته شديم. آفتاب از بالاي سرمان ميتابيد؛ آفتاب بهار خوزستان. مغازهاي بود بين راه. رفتيم نوشابهاي بخوريم. پرسيديم از خرمشهر تا اينجا چند كيلومتر است؟ پاسخمان داد 3 كيلومتر. يعني 12 كيلومتر مانده بود. همان روز – همان جاده – پل نو: نهر عرايض از زير اين پل ميگذرد. پلي است فلزي. كنار پل دكهاي است كه نوشته تاكسي سرويس و نامش را يادم نيست. چند پاسدار روي پل ايستاده بودند و بازرسي ميكردند. اگر ايام بازديد كاروانها از جنوب نبود، نمي توانستيم از آنجا رد بشويم. منطقه مرزي است و جاده به مرز شلمچه ميرسد. پاسداري گفت تا عصر هم به شلمچه نميرسيد. سعيد گفت همين جا سوار ماشين شويم و تا شلمچه برويم. پاسدار حرف سعيد را تاييد كرد و گفتمان همين جا منتظر باشيد اگر ماشيني رد شد شما را برساند. منتظر مانديم. چند دقيقه بعد پژو405اي آمد. رنگاش بژ بود و معلوم بود تازه تحويل گرفتهاندش؛ هنوز نايلونها و پلاستيكها روي درها بود. سوارانش سه عرب بودند؛ خوشتيپ و خوشبرخورد. با هم عربي صحبت ميكردند. سعيد سر صحبت را باز كرد و پرسيد شلمچه ميروند؟ يكيشان جواب داد: نه، يكي از اقواممان از عراق ميآيد و ميرويم مرز بياوريماش. ولي شما را تا شلمچه ميرسانيم. همان روز - شلمچه - اذان ميگفتند: تازه رسيده بوديم شلمچه و صداي اذان ميآمد. شلوغ بود و پر بود از اتوبوس و ماشينهاي سواري. ظاهر شلمچه نسبت به سالهاي پيش عوض شده بود. چند خاكريز جديد درست كرده بودند. قشنگ نشده بود. همان روز – شلمچه – وقت نماز جماعت ظهر: ششمين بار بود آنجا نماز ميخواندم. |
||
|
+
|
|
||
|
نسوزان مرا يا نگذار بسوزم ؟
|
||
|
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 - - حامد
|
||
|
(به بهانه عرفه) من به تو ميگويم: بچه مثبت باش وگرنه پشيمان ميشوي؛ آن دنيا ميسوزي. تو ميگويي: چرا خدا آتش ميزند و ميسوزاند؟ مگر عقدهاي است؟ نميتوانم پاسخ بدهم. از خودم ميپرسم: واقعا خدا ميخواهد انتقام بگيرد؟ آن هم با سوزاندن: اول پوست ميسوزد؛ درد ميكشم. گوشتهايم بعدش آب ميشود؛ درد ميكشم. استخوان و عصبهايم جزغاله ميشوند و باز درد ميكشم. خدا ميخندد و صداي خندهاش بيشتر عذابم ميدهد. اينطوري دلش خنك ميشود. اما يادم ميآيد ميگويند گناهان همين الان ميسوزانند. كسي كه مال يتيم ميخورد انگار آتش در دهانش ميگذارد و خود نميفهمد. آدمهاي خوب هم، اين آتشها را ميديدند و سمت گناه نميرفتند. پس اگر دروغ بگويم دارم ميسوزم ولي نميفهمم. حالا تو بگو: اين سوزاندن چه ربطي به خدا دارد؟ شيطان است كه ميگويد گناه كن؛ يعني بسوز. پس بايد بگويم: نگذار اينها مرا بسوزانند. تو كه مهربانتر از مادرم هستي. |
||
|
+
|
|
||
|
نشنو از ني
|
||
|
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 - - حامد
|
||
|
بشنو از نی چون حکایت می کند از جدایی ها شکایت می کند کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند
نشنو از نی نی نوای بی نواست بشنو از دل دل حریم کبریاست نی بسوزد تل و خاکستر شود دل بسوزد خانه دلبر شود |
||
|
+
|
|
||
|
صف و ستون
برچسب:
داستانک
|
||
|
سه شنبه بیستم آذر 1386 - - حامد
|
||
|
هوا تاريك شده بود. شبح بيست- سي نفر ديده ميشد. يك نفر جلوتر ايستادهبود. از هيچكس صدايي در نميآمد مگر او. «بشين – پاشو» ميداد. شبحها در سه ستون ايستاده بودند. «بشين – پاشو» «بشين – پاشو». صداي پچپچ از ته ستونها آمد و انگار دو – سه نفر خنديدند. «اين چه صفي است؟ مگر اصول نظامي را بلد نيستيد؟ وقتي گفتم خبردار جم نميخوريد. فهميديد؟» همه يكصدا گفتند: «بعله» فرمانده دوباره عصباني شد. فرياد زد: «شب صدا ندارد.» بشين – پاشو؛ بشين – پاشو. در دلش گفت: اينها آدم بشو نيستند. اصلا بلد نيستند توي صف و ستون بايستند. همه آرام كنار هم قرار گرفتهاند. هيچكس جم نميخورد. روي دوش هركس پرچمي است. ستونها مرتباند و صفها منظم. همه چيز و همه كس سر جاي خود است. عجب است كه اينها آدم شده اند و درست توي صف و ستون ايستادهاند. نسيمي ميوزد و پرچمها تكان ميخورند؛ اما كسي جم نميخورد. چندين لشگر هستند اما از سربازي صدا در نميآيد. سكوت است و بوي گلاب. اينجا بهشت زهراست. |
||
|
+
|
|
||
|
بيسواد-باسواد
|
||
|
دوشنبه نوزدهم آذر 1386 - - حامد
|
||
|
بيسواد بود. نه نوشتن ميدانست و نه خواندن. در آن زمان همه اين طور بودند. تعجبي نداشت كه او هم بيسواد باشد. اما روزي اتفاق عجيبي افتاد. مرد بيسواد چيزهاي تازهاي گفت و براي اثبات حرفش، از كتابي كمك گرفت. چطور او توانسته بود بدون سواد بخواند؟ اين شد كه گفتند كتابش معجزه است. آخر مرد بيسواد آن كتاب را ننوشتهبود. كتاب از جاي ديگري براي او فرستاده شده بود؛ از آسمانها. بيسواد بود. اما كارهايش عاقلانه بود. مثلا بچهها را طوري تربيت كرد كه مو، لاي درز روش تربيتياش نميرفت. آخر چطور ممكن است او ريزهكاريهاي تربيت را اينقدر خوب بداند؟ اين چيزها سواد نميخواهد. عقل ميخواهد؛ نه هر عقلي كه عقل بدون وابستگي ميخواهد؛ عقل خالص. او بيسواد بود اما خدا موهبت كرده بود و تفكر و عقلش را از هر ناخالصي جدا كرده بود. به همين خاطر درك ميكرد كه چه كار كند و چه كار نكند. منطق روش فكر انسان است. اما خيليها توي حوزه و دانشگاه در امتحان منطق مردود شدهاند. اما نه آن فرهيخته، كه كارگر بيسواد هم مسائل منطق را ميداند؛ اگر كمي فكر كند. فقط كمي. فكر كردن سواد نميخواهد. فقط عقلي ميخواهد كه آزاد باشد. يعني چي آزاد باشد؟ يعني به خوبي و بديها بيرودربايستي توجه كند. ابراهیم را وقتی توی آتش انداختند خیل ملک و موجودات فلک آمدند و گفتندبگذار کمکت کنیم. گفت نه. همین که او ببیند کافی است. عقلش درک کرده بود که رضای او بهتر است از سوختن دست و پایش. |
||
|
+
|
|
||
|
گربه لنگ
|
||
|
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 - - حامد
|
||
|
ظهر ميخواستم بروم كتابخانه درس بخوانم. ساعت ده دقيقه به يك از خانه راه افتادم. بين راه گربهاي را ديدم. پاي راست جلويش شكسته بود و موقع راه رفتن ميلنگيد. تو آشغالها دنبال غذا ميگشت. كسي غير از من در كتابخانه نبود. كتاب شرح لمعه را در آورده بودم و همراه شرح النضيد ميخواندمش. ساعت 5 و نيم شد. يك دفعه چراغهاي كتابخانه خاموش شدند. ترسيدم كه جا بمانم. سريع وسايلم را جمع كردم تا قبل از قفل كردن درها، بيرون بروم. رسيدم به همانجا كه آن گربه را ديده بودم؛ همان كه پايش ميلنگيد. پيكاني با سرعت از كنارم رد شد. چند قدم جلوتر از روي دستاندازي عبور كرد. وقتي دورتر شد همان گربه لنگ را ديدم كه دست و پا ميزد. ماشين از رويش رد شده بود. بالا و پايين ميپريد. نيم متر از زمين بلند ميشد و دوباره روي زمين ميافتاد. از گردنش خون فوران ميكرد. پاي لنگش كار دستش داده بود. نتوانسته بود از زير ماشين فرار كند. تا امروز با خودم ميگفتم سگها بيغيرت شدهاند و نميتوانند گربهها را بگيرند. اما گربهها چه ميشوند كه ميميرند و كم ميشوند؟ امروز ديدم كه هر چه گربهها بيشتر باشند، بيشتر زير ماشين ميروند. لامارك زيستشناس بود و نظريه انتخاب طبيعي را ارائه كرده بود. طبيعت جانوران ضعيف و ناقص را پس ميزند و فقط آنها ميمانند كه سالماند و قوي. گربه لنگ يك نمونه بود. ناقص بود و چارهاي نداشت جز مرگ. |
||
|
+
|
|
||
|
عزای عرش
برچسب:
موزونیات
|
||
|
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 - - حامد
|
||
|
امشب انگار كسي از پس معراج مرا مي خواند و دهل مي زند و اين دل من بهر شفا مي خواند دل هر كس كه بدين صوت و صلا پاسخي اندر خور داد هر سحرگاه سلامي به بر باد صبا مي خواند در همان صحن كه در عرش خدا بهر عزا مشكين است ملكي اشك فشانده همگان را به عزا مي خواند بر بلنداي زمان منبري از نور برآورده، برآن روضه هاي ترك قلب و پر مرغ خدا مي خواند شانه يك نفر از اشك بلرزيد و پيامي آمد داستان دهمين روز و غروبش به تمامي خواند |
||
|
+
|
|
||
|
چهارشنبه 14 آذر 86
برچسب:
شرح حال یومیه
|
||
|
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 - - حامد
|
||
|
بعد از ظهر مهمان داشتم؛ صادق خوييني. دوره راهنمايي همكلاس بوديم و دوره دبيرستان هم توي يك مدرسه بوديم اما كلاسهايمان فرق ميكرد.بابايش رئيس شوراي شهر كرج بود. تا وقتي خانهشان نزديك خانهمان بود، با هم از مدرسه برميگشتيم. اما وقتي اسبابكشي كردند و خانهاي در عظيميه خريدند فقط در مدرسه همديگر را ميديديم. عظيميه بالاشهر كرج است. توي دانشگاهشان –تربيت معلم كرج- ميخواهند برنامهاي برگزار كنند درباره جنبش نرمافزاري و دكتر سعيد زيباكلام را دعوت كنند. آمده بود اطلاعيه برنامه را طراحي كنم. از كتابخانهام عكس گرفتم. تمام كتابهايي كه تيترشان انگليسي بود كنار هم چيدم و روي اينها يك كتاب گذاشتم كه طرح اسليمي داشت. عكس را كپي كردم توي كامپيوتر و گذاشتمش گوشه اطلاعیه موضوع سخنراني اين بود: چرايي انقلاب فرهنگي و جنبش نرمافزاري. زمان برنامه ساعت هفت شب روز يكشنبه است؛ هجدهم آذر. قرار است داخل دانشگاه تربيت معلم برگزار شود. چند تا سي دي درباره جنبش نرمافزاري داشتم و دادمشان به خوييني. * * * چند سال پيش از يكي از فارغالتحصيلهاي مدرسه پرسيدم : نظرت درباره جنبش نرمافزاري چيست؟ گفت: خوب است. كارهايي هم انجام و قدمهايي هم برداشته شده است. حتي قرار است در اين راستا ويندوزهاي ايران، لينوكس فارسي شود!!! |
||
|
+
|
|
||
|
بهترین ها
|
||
|
سه شنبه سیزدهم آذر 1386 - - حامد
|
||
|
برگی از جنوب (خاطره نیمروز از سفر دونفره به جنوب)
صف و ستون (قصه ای است کوتاه) دیشب خواب باباحاجی را دیدم (داستان کوتاه اما ماجرایی طولانی) پرده ها (چهار پرده از عاشورا) |
||
|
+
|
|
||