ديشب خواب بابابزرگم را ديدم. باباحاجي صدايش مي كردم.
* * *
آن روز مهمان شان بوديم. بابا صبح رفته بود سركار. من توي حياط بازي مي كردم. حوصله ام سر رفته بود. طول و عرض حياط 5-6 قدم بيشتر نبود. وسط حياط هم حوضي بود. نمي توانستم بدوم.
باباحاجي صبحانه مي خورد. هميشه اين ساعت روز مي رفت سركار؛ 9 صبح. مامان و ماماحاجي هم كنار سفره بودند. من هم نشستم. باباحاجي پا شد و لباس هايش را پوشيد. پيرهني كاموايي كه آستين هايش نخ كش شده بود. كتي سورمه اي هم رويش پوشيد. سر آستين ها از زير كت بيرون آمده بود.
«باباحاجي من هم باهات بيايم؟» چيزي نگفت. به مامان نگاه كردم. «تو رو خدا بگذار بروم!» مامان گفت: نه، گفتم نه. اصرار كردم. آخر باباحاجي گفت: «بيا ولي شلوغ نكني ها! باشه؟» خوشحال شدم. من هم لباس هايم را پوشيدم و راه افتاديم.
مامان تا دم در باهامان آمد. ماماحاجي نيامد. مريض بود. نمي توانست راه برود.
باباحاجي دستم را گرفت. دستش زبر بود و خشك. تند راه مي رفت و دستم را مي كشيد. آسفالت كوچه كج و كوله بود. پايم به آسفالت هاي برآمده گير مي كرد. «باباحاجي آرام تر برو. مي افتم ها!؟» نگاهم كرد و لبخندي زد. قدم هايش را آرام كرد.
كنارش راه مي رفتم. شانه هايمان به ديوارهاي كوچه مي خورد. كوچه باريك بود؛ نه! تنگ بود.
كوچه ها را رد كرديم و وارد خيابان شديم. باباحاجي ديگر تند نمي رفت. پياده روها شلوغ بود. مردم تنه مي زدند و رد مي شدند. آرزو مي كردم اي كاش بزرگتر بودم تا زير دست و پا نمي ماندم.
باباحاجي وارد مغازه اي شد. صاحب مغازه دوستش بود. سلام داد و ويترين كوچكش را هل داد بيرون. توي ويترين پر بود از سيگار و آدامس. كوچك بود و زيرش چرخ داشت. هر شب مي گذاشتش مغازه دوستش و صبح ها برش مي داشت.
ويترين را جلوي مغازه گذاشت. حالا بايد منتظر مي ماند تا مشتري بيايد؛ انتظار سختي بود.
دست كرد توي ويترين و آدامسي درآورد و داد به من. «اين را بگير ولي تا غروب صدايت درنيايد.» كنارش نشستم و تا غروب صدايم درنيامد. اما حوصله ام سر رفت.
* * *
باد سردي مي آمد. خورشيد ديگر توي آسمان نبود. غروب شده بود. باباحاجي ويترينش را توي مغازه گذاشت و از دوستش خداحافظي كرد.
حواسش نبود. انگار توي فكر بود يا حساب و كتاب مي كرد. سريع راه مي رفت و دستم را مي كشيد. چند بار گفتم «باباحاجي آرام تر» اما نشنيد. حواسش نبود.
شايد عجله داشت. آخه اصرار كردم از روي پل عابر رد شويم اما گوش نداد و از روي خط كشي خيابان رد شد. چراغ راهنمايي سبز بود و من ايستادم. معلم مان گفته بود. اما باباحاجي رفت. دستم را ول كرد و رفت. هنوز توي فكر بود. وسط خيابان انگار مرا يادش آمد. سرش را برگرداند. صدايي وحشتناك آمد. باباحاجي روي زمين افتاد.
دورش شلوغ بود. پاها را كنار زدم و بالاي سرش رسيدم. مي خواست چشمانش را باز كند اما نمي توانست. زور زد و لاي چشمانش را باز كرد. مرا نگاه كرد. صدايش خش دار بود. «احمدم تويي. بالاخره آمدي» از هوش رفت.
احمد عمويم بود. 20 سال پيش گم شده بود و ديگر پيدايش نكرده بودند. يكبار به بابا گفتم: «چرا عمو احمد نمي رود پيش پليس تا بياورندش؟» بابا نگاهم كرد و خنديد. امام خنده اش شل و ول بود. بزرگتر ها مي گفتند مفقود شده.
صداي آژير آمبولانس آمد. باباحاجي را سوارش كردند. نگذاشتند همراهش بروم. دوست باباحاجي مرا ديد و برد مغازه اش. گريه مي كرد. گوشي تلفن را برداشت. انگار به خانه باباحاجي زنگ زده بود. چند دقيقه بعد بابايم آمد.
به بابايم گفت: «قبل از اين كه ببرندش فوت كرده بود.» گريه كرد. اما من نفهميدم مرده است يا زنده. حالا مي دانم فوت كردن يعني مردن.
ديشب خواب باباحاجي را ديدم.