تبليغاتX
بن بست
Blogfa.com
دنيا عوض شده است.
برچسب:
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 - - حامد

 

از كوچه اي رد مي شدم. توي كوچه ساختماني نيمه كاره بود. هنوز آرماتور بندي مي كردند. سرماي هوا باعث شده بود كار را تعطيل كنند. در ساختمان بسته بود. توي حياطش سگي را بسته بودند انگار. چون هركس رد مي شد صداي پارس سگ بلند مي شد.  (نمي دانم صداي سگ چيست. عوعو يا وق‌وق اما از پارس خوشم نمي آيد. مشترك لفظي است «راهنماي ادبيات»)

 

دنيا عوض شده. صاحب آن ساختمان براي چهارتا ميلگرد زنگ زده كه نيم متر رويشان برف نشسته، سگ گذاشته تا دزد به هميانش نزند! ميلگردها آنقدر سرد هستند كه تا دستت به‌شان بخورد مي چسبد. (اين اتفاق حاصل يخ زدن رطوبت دست است«راهنماي فيزيك») كدام دزد جرأت پيدا مي كند به اين ميلگردها دست درازي كند؟ دنيا عوض شده . چون دستكش هايي ساخته اند كه دزد با آن ها بر اين كار جرأت پيدا مي كند.

 

دنيا عوض شده. همان سگ نگهبان هم عوض شده. وقتي از جلوي ساختمان رد مي شدم چند گربه جلوي در همان ساختمان دراز كشيده بودند و از سگ صدايي در نمي آمد. اما تا آدمي رد مي شد؛ سگ، هولناك و مهيب ناله سر مي داد.

 

دنيا عوض شده. چون همان گربه ها وقتي صداي سگ در مي آمد بي خيال مي نشستند. شايد «هوا بس ناجوانمردانه سرد است» را به هم ياد مي دادند.

 

دنيا عوض شده. من عوض نشدم حتي وقتي موسم تغيير آمد. رمضان ها آمد و رفت. عرفه ها نيز و اكنون محرم است.


+ |
شاعري؛ چه حرفها!
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 - - حامد

 

     وحيد جليلي از هيأت تحريريه «سوره» رفته بود؛ چند ماه پيش؛ به همراه تحريريه آن زمان سوره. اسم شان را هم گذاشته بودند «تحريريه چهارم سوره». هر ماه، با تاخير فراوان، «سوره» برايم مي آيد. بنيانيان سردبير جديدش است. نمي شناسمش اما اسمش پرطمطراق است.

     امروز نشريه ديگري از زير در خانه مان رد شد. پست چه چيزها كه نمي آورد! اسمش «راه» است.

     فروردين رفته بودم همايش شهيد آويني. وحيد جليلي آن جا گفت از سوره جدا شده؛ به قول بچه ها كنتاكت كرده و خبر داد كه نشريه اي چاپ مي كنند. امروز ثمرش را ديدم.

     شماره صفرم است؛ يعني پيش شماره. نوشته 500 تومان اما براي ما رايگان است. مگر ما كي هستيم؟ نمي دانم مشترك شوم يا نه. سوره كه شش ماه رايگان مي آمد. شايد كامپيوترشان خراب بود. بود؟

     پيش شماره راجع به قيصر امين پور است و شعرهايش. وقتي خاطرات و نكته ها را خواندم متحير ماندم؛ به قول بچه ها كفم بريد. تصميم گرفتم شعرهاي توي وبلاگم را بردارم. من و شاعري! چه غلط ها.


+ |
پرده ها
برچسب: داستانک
یکشنبه بیست و سوم دی 1386 - - حامد

پرده اول:

     هنوز ظهر نشده. دو بچه با هم بازي مي كنند. پدربزرگ يكي شان از كنارشان مي گذرد. اشك مي ريزد. «اين پسر نوه مرا مي كشد.»

 

پرده دوم:

     از ظهر گذشته. دو برادر كنار هم قدم برمي دارند. عمو اذن داده به ميدان بروند؛ طفلان زينب هستند.

 

پرده سوم:

     نزديك غروب است. دو برادر كنار هم اند؛ يكي خوابيده و ديگري نشسته. آن كه نشسته برادرش را صدا مي زند. آن كه خوابيده جواب نمي دهد. شايد خيلي خسته بوده است. صداي فرات از دور مي آيد.

 

پرده چهارم:
     از غروب اندكي گذشته. چند بچه مي دوند. دامن ها، خيمه ها و موها آتش گرفته. نگاه ها سمت فرات است. عمو! از خواب برخيز ديگر!


+ |
گل محمد قصاب
برچسب: داستانک
چهارشنبه نوزدهم دی 1386 - - حامد

     توي روستا زندگي مي كرد؛ روستاي «نيكويه». اسمش گل محمد بود. نه كشاورز بود و نه دامدار؛ قصاب بود. هر روز گوسفندي و يا گاوي مي كشت و دهاتي ها ازش گوشت مي خريدند. پول نمي دادند بل چوب خط داشته وقت درو بدهي ساليانه‌شان را به گل محمد مي‌دادند.

    ده همسايه «يزده رود» بود؛ قصاب نداشت. آوازه گل محمد آنجا رسيده بود. كدخدا و ريش سفيدهاشان را فرستادند گل محمد را راضي كنند گوشت يزده‌رود را هم تامين كند. به‌اش گفتند، نپذيرفت. اصرار كردند و پاپيچ شدند، قبول كرد.

     گندم يزده‌رود بهتر بود. بيشتر زير آفتاب مي‌ماند و پخته مي‌شد. نانش بهتر بود. گندم نيكويه اما خام بود، سبز بود و نانش مرغوب نمي شد.

     گذشت تا وقت درو و خرمن رسيد. خبر آمد يزده‌رودي‌ها پول نمي دهند؛ گندم مي‌آورند؛ بابت هر  2 قران یک من گندم. گل محمد ناراحت شد. اين همه گندم را چه كند. مي‌پوسند و موش مي خوردشان. اما آن‌ها نپذيرفتند.

روزي خبر آمد قاطرها گندم‌هاي گل محمد را مي‌آورند؛ همان گندم‌هاي خوب را. كاروان قاطرها به اين ده رسيده بود و هنوز ته‌ كاروان را در يزده‌رود بار مي زدند.

     گل محمد انباري نداشت. چند اتاق خانه‌اش را خالي كرد و درها و پنجره‌ها را محكم بست. دريچه‌اي روي سقف اتاقها بود تا هوا عوض شود و نور بيايد. آن‌ها را باز كردند و گندم‌ها را از بالا ريختند توي اتاق‌ها.

     حساب همه پاك شده بود جز يك نفر. گفت گندم هم ندارم. فقط اسبي دارم ماديان اما نازاست. يا آن را قبول كن يا ... . ناچار اسب نازا هم توي طويله گل محمد آمد.

     دوست گل محمد همداني بود. همدان قحطي آمد.زنجان و رشت بعضي شهرها هم. خبر گندم‌ها به گوش دوستش رسيد. شتر آوردند نيكويه بار بزنند. مي‌خواستند گندم‌ها را بخرند؛ هر من 4تومان!

     گل محمد مايه‌دار شد. همه گفتن حقش بود؛ با ديگران تا مي‌كرد.

     چند روز بعد خبر دادند آن اسب هم آبستن است.

     گل محمد پدربزرگ پدربزرگ من بود. چند آسياب خريد و گذاشت توي نيكويه و دهات اطراف. با ديگران خوب تا مي كرد.


+ |
امانت ( شعر علي صفايي)
برچسب: موزونیات
سه شنبه هجدهم دی 1386 - - حامد

آن روز عصر

از دل هر سنگ سخت جان ، خون عبيط ، به راه افتاد

 

وقتي كه خورشيد آسمان ، از روي نعش هاي مقدس ، عبور كرد

ناچار دامن زردش به خون نشست

 

آن روز عصر

پرده آبي آسمان ، با خون دامن خورشيد ، سرخ شد

و افق ،

اين مرد پايدار...

با رخت سرخ ، در خيمه سياه شب افتاد

 

آن شب

وقتي نسيم مرگ ، از نينوا گذشت

از نعش هاي به تاول نشسته ، در زير آفتاب ، هنوز خون مس چكيد

و پروانه اي عطر

از روي دست هاي نسيم ، مي گريختند

 

آن شب

وقتي كه ماه  از وسط آسمان گذشت ، لرزيد

لرزيد و در كنار افق افتاد

و افق

اين مرد پايدار

با يك نگاه به دست آورد

پشت زمين ، در زير بار امانت خميده است

 

علی صفایی (عین-صاد)


+ |
فتح خون
برچسب:
دوشنبه هفدهم دی 1386 - - حامد

    

 

دهر خجل شد و اگر صبر خيمه بر آفاق نزده بود، آسمان انشقاق مي يافت و خورشيد چهره از شرم مي پوشاند و سوز دل زمين، درياها را

 

 مي خشكاند و سال هاي دريغ فرا مي رسيد.

 

بخشي از فتح خون

 

     هر سال محرم فتح خون را مي خوانم. ده فصل است؛ انگار به نيت دهه محرم. فصل آخر ناقص است. مطالبش را جمع كرده بود اما قبل كامل

 

 كردن خودش پريده بود. خودش مي گويد عاشورا جاري است در تمام تاريخ. پس مردنش هم دهمين روز بوده است؛ روز عاشورا.

 

     وقايع عاشورا را از مدينه مي گويد و راوي، حقيقت ماجرا را. نشان داده است كه هر داستاني واقعيتي دارد و حقيقتي.

 

     قلم آويني است ديگر.

    

 

 


+ |
مگر می شود درباره چیز دیگری نوشت؟
برچسب: قابي از دل
دوشنبه هفدهم دی 1386 - - حامد

مگر مي شود درباره چيز ديگري نوشت؟ صداي پتك مي آيد انگار. شمشیر و نیزه می سازتدِ و سه شعبه. شهر همهمه است و حسين نزديك كربلاست. شنيدن آواي حسين نزديك است كه

                                                     «يا دهر اف لك من خليل»

 


+ |
ضحاک
برچسب:
یکشنبه شانزدهم دی 1386 - - حامد

     ضحاك پسر مرداس بود. نژادش به تازيان برمي گشت؛ يعني عرب بود. بيش از هزار سال حكومت كرد؛ حكومت با فر. فر آن فروغي الهي بود كه كه هر كس آن را داشت به حكومت مي رسيد. ضحاك بعد از آن كه فر خدايي از جمشيد گرفته شد، به حكومت رسيد.

     خوب بود اما ابليس رهايش نكرد و آن ماجراي مار سر دوش و مغز جوانان پيش آمد. هزار سال آخر را به ستم گذرانيد. خوب بود اما بد شد.

*     *     *

     ضحاك بن عبدالله با حسين بود؛ در كربلا. چون سويد بن عمرو و شبير بن عمرو حضرمي هم پريدند به حسين گفت: يابن رسول الله! آن عهد بين من و خودت را مي داني؛ شرط كرده بودم در ركابت بمانم تا وقتي جنگجويي باقي باشد. اكنون كسي نمانده. بيعت از گردنم بر مي داري؟ و حسين اذن داد برود.

 

     «تن ضحاك بن عبدالله همه عاشورا، از صبح تا غروب، به همراه اصحاب عاشورايي امام عشق بود، اما جانش، حتي نفسي به ملكوتي كه آن احرار را بار دادند راه نيافت. چرا كه بين خود و حسين شرط نهاده بود . . . آن شرط قلاده اي است كه شيطان بر گردن تو انداخته و با آن تو را از صحراي كربلا و از ركاب حسين مي ربايند

     ضحاك بن عبدالله همه روز را جنگيده بود، اما شهادت همه روز را از او گريخته بود . . . دهر همه لوازم را جمع آورده بود تا او بتواند از آن معركه بگريزد. معركه اي كه دشمن آن چنان بر آن احاطه داشت كه حلقه اي بر خاتم انگشتر . . .»                                   

  آويني - فتح خون - 104  

*     *     *

     اين دو ضحاك چقدر شبيه هم هستند.

 

    

    


+ |
خبر آمد خبري در راه است
برچسب:
پنجشنبه سیزدهم دی 1386 - - حامد

 

     برف آمده است؛ يكي دو روز است مي بارد. زمستان است و برفش. اگر نيايد كه زمستان نيست. مدرسه ها هم تعطيل شده. اگر تعطيل نمي شدند كه برف لذتي نداشت. ياد آن روزها بخير؛ منتظر بوديم برف بيايد تا مدرسه ها تعطيل شود

     يكي دو نفر را ديده ام  كه اين چند روز پايه ميكروفون به دست توي خيابان راه مي روند. مي خواستند تعميرشان كنند؛ آماده شان كنند. بعضي ها ديگ جابه جا مي كنند. گروهي هم چوب پرچم مي گيرند. خبري است؟

 

 

كسي از دور خبر آورده ست

كه غباري ز سواران ديده ست

 

و در آن فوج عظيم، از  همگان

سخن از آب و عطش بشنيده ست


+ |
ديشب خواب باباحاجي را ديدم
برچسب: داستانک
دوشنبه سوم دی 1386 - - حامد

 

     ديشب خواب بابابزرگم را ديدم. باباحاجي صدايش مي كردم.

*‌‌    *    *

     آن روز مهمان شان بوديم. بابا صبح رفته بود سركار. من توي حياط بازي مي كردم. حوصله ام سر رفته بود. طول و عرض حياط 5-6 قدم بيشتر نبود. وسط حياط هم حوضي بود. نمي توانستم بدوم.

     باباحاجي صبحانه مي خورد. هميشه اين ساعت روز مي رفت سركار؛ 9 صبح. مامان و ماماحاجي هم كنار سفره بودند. من هم نشستم. باباحاجي پا شد و لباس هايش را پوشيد. پيرهني كاموايي كه آستين هايش نخ كش شده بود. كتي سورمه  اي هم رويش پوشيد. سر آستين ها از زير كت بيرون آمده بود.

     «باباحاجي من هم باهات بيايم؟» چيزي نگفت. به مامان نگاه كردم. «تو رو خدا بگذار بروم!» مامان گفت: نه، گفتم نه. اصرار كردم. آخر باباحاجي گفت: «بيا ولي شلوغ نكني ها! باشه؟» خوشحال شدم. من هم لباس هايم را پوشيدم و راه افتاديم.

     مامان تا دم در باهامان آمد. ماماحاجي نيامد. مريض بود. نمي توانست راه برود.

     باباحاجي دستم را گرفت. دستش زبر بود و خشك. تند راه مي رفت و دستم را مي كشيد. آسفالت كوچه كج و كوله بود. پايم به آسفالت هاي برآمده گير مي كرد. «باباحاجي آرام تر برو. مي افتم ها!؟» نگاهم كرد و لبخندي زد. قدم هايش را آرام كرد.

     كنارش راه مي رفتم. شانه هايمان به ديوارهاي كوچه مي خورد. كوچه باريك بود؛ نه! تنگ بود.

     كوچه ها را رد كرديم و وارد خيابان شديم. باباحاجي ديگر تند نمي رفت. پياده روها شلوغ بود. مردم تنه مي زدند و رد مي شدند. آرزو مي كردم اي كاش بزرگتر بودم تا زير دست و پا نمي ماندم.

     باباحاجي وارد مغازه اي شد. صاحب مغازه دوستش بود. سلام داد و ويترين كوچكش را هل داد بيرون. توي ويترين پر بود از سيگار و آدامس. كوچك بود و زيرش چرخ داشت. هر شب مي گذاشتش مغازه دوستش و صبح ها برش مي داشت.

     ويترين را جلوي مغازه گذاشت. حالا بايد منتظر مي ماند تا مشتري بيايد؛ انتظار سختي بود.

     دست كرد توي ويترين و آدامسي درآورد و داد به من. «اين را بگير ولي تا غروب صدايت درنيايد.» كنارش نشستم و تا غروب صدايم درنيامد. اما حوصله ام سر رفت.

*    *    *

     باد سردي مي آمد. خورشيد ديگر توي آسمان نبود. غروب شده بود. باباحاجي ويترينش را توي مغازه گذاشت و از دوستش خداحافظي كرد.

     حواسش نبود. انگار توي فكر بود يا حساب و كتاب مي كرد. سريع راه مي رفت و دستم را مي كشيد. چند بار گفتم «باباحاجي آرام تر» اما نشنيد. حواسش نبود.

     شايد عجله داشت. آخه اصرار كردم از روي پل عابر رد شويم اما گوش نداد و از روي خط كشي خيابان رد شد. چراغ راهنمايي سبز بود و من ايستادم. معلم‌ مان گفته بود. اما باباحاجي رفت. دستم را ول كرد و رفت. هنوز توي فكر بود. وسط خيابان انگار مرا يادش آمد. سرش را برگرداند. صدايي وحشتناك آمد. باباحاجي روي زمين افتاد.

     دورش شلوغ بود. پاها را كنار زدم و بالاي سرش رسيدم. مي خواست چشمانش را باز كند اما نمي توانست. زور زد و لاي چشمانش را باز كرد. مرا نگاه كرد. صدايش خش دار بود. «احمدم تويي. بالاخره آمدي» از هوش رفت.

     احمد عمويم بود. 20 سال پيش گم شده بود و ديگر پيدايش نكرده بودند. يكبار به بابا گفتم: «چرا عمو احمد نمي رود پيش پليس تا بياورندش؟» بابا نگاهم كرد و خنديد. امام خنده اش شل و ول بود. بزرگتر ها مي گفتند مفقود شده.

     صداي آژير آمبولانس آمد. باباحاجي را سوارش كردند. نگذاشتند همراهش بروم. دوست باباحاجي مرا ديد و برد مغازه اش. گريه مي كرد. گوشي تلفن را برداشت. انگار به خانه باباحاجي زنگ زده بود. چند دقيقه بعد بابايم آمد.

     به بابايم گفت: «قبل از اين كه ببرندش فوت كرده بود.» گريه كرد. اما من نفهميدم مرده است يا زنده. حالا مي دانم فوت كردن يعني مردن.

     ديشب خواب باباحاجي را ديدم.

 


+ |


Generated By saeed sarpas § November 2007
iranian blog service , BLOGFA