تبليغاتX
بن بست
Blogfa.com
كمي آن طرف تر از بيمارستان سوخته
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 - - حامد

 

     شهريور سال هشتاد و سه بود. رفته بوديم اردوي مناطق جنگي غرب كشور. كرمانشاه، قصر شيرين، سرپل‌ذهاب و... . كردستان نرفتيم. مي‌ گفتند خطرناك است.

     يك شب را در قصر شيرين گذرانديم؛ بيرون شهر. اردوگاه كوچكي روبروي بيمارستان سوخته بود. بيمارستان سه،چهار طبقه داشت. دور و بر اردوگاه جز اين بيمارستان فقط دشت بود.

     شب توي دو ستون كنار بيمارستان ايستاديم. بيمارستان از نزديك ترس آور بود. انگار ارواح آدم ها توي بيمارستان سرگردانند.

     چند تا بشين – پاشو گفتندمان و دو دسته شديم. يك دسته رفت توي اردوگاه بخوابد. دسته ديگر –كه من تويش بودم- راه افتاد و از اردوگاه فاصله گرفت. دو تا خاكريز را رد كرديم. دو ستون هفت،هشت نفره بوديم.

بعد خاكريز دوم، وارد بياباني شديم. سه طرفش خاكريز بود و يك طرفش نيزار. كنار نيزار نشستيم. يكي از بچه ها گفت از آن طرف نيزار صداي پا مي شنود. گفتيم شايد جوي آب است فكر مي كني صداي پاست. او هم ديگر چيزي نگفت.

     چند دقيقه بعد يكي از ستون ها هم برگشت اردوگاه. ما مانديم. مسيرمان را عوض كرديم. جوري كه نيزار پشت سرمان بود. سرستون گوشي موبايلش را روشن كرده بود. نورش را روي زمين مي انداخت تا جلوي پايمان را ببينيم.

     ناگهان صداي بلندي آمد: «ايست». پشت سرمان بود. از توي نيزار. همه ايستاديم. قلبم تند مي زد. انگار مي خواست به دهانم بيايد.

درباره كردهاي كومله و دمكرات شنيده بودم. اتوبوسي را زمان جنگ متوقف كرده سر تك تك مسافرها را بريده بودند. مسافرها همه لباس سپاه به تن داشته اند. خودم را مي ديدم كه كسي روي سينه ام نشسته و مي خواهد سرم را ببرد.

     همان صدا گفت مان كه بچرخيم. حالا رويمان به طرف نيزار بود. چند دقيقه گذشت. دوباره گفت به عقب بچرخيد. اين دفعه جلوي رويمان شبح آدمي بود كه ژ.ث دستش گرفته بود. باز فرمان عقب گرد دادند. اين بار يكي دو نفر از نيزار بيرون آمده بودند. آن ها هم ژ.ث دستشان بود.

     گفت بياييد سمت نيزار. رفتيم. تيغي بين پوتين و گتر شلوارم فرو رفته بود. خم شدم درش بياورم. صداي گلنگدن ژ.ث بلند شد. فرياد زد «پاشو وايستا». درد تيغ از يادم رفت. سريع بلند شدم. رفتيم جلوتر. شبح ها واضح تر شدند. سرباز ارتش بودند. يكي شان از فاصله چند قدمي مراقب ما بود و ديگري ما را مي گشت. سومي هم پشت سرمان ايستاده بود. چيزي پيدا نكرد. چيزي نداشتيم. ديدند مسافر هستيم و بي خطر. بازداشت مان نكردند. يكي شان گفت: «همين ديشب اينجا چند تا قاچاقچي را كشتيم.» حق تير داشتند. آنجا هم كمين شان بود. چون گوشي موبايل سرستون روشن بود نزدندمان. قاچاقچي ها از اين ناشي گري ها نمي كردند.

گفت: «پاسگاه ما همين بغل است. فردا صبحانه مهمان ما باشيد.» تشكر كرديم و برگشتيم.

     صبح، سوار اتوبوس شديم تا برويم مرز خسروي. از كنار پاسگاه شان رد شديم. ايست و بازرسي بود. براي همه سربازها دست تكان داديم. نمي دانستيم كدامشان ديشب آنجا بود. تاريك بود و قيافه هاشان را درست نديده بوديم.

     آن ها هم براي ما دست تكان دادند. شايد فكر مي كردند كارواني هستيم كه مي رويم كربلا. اما ما مي رفتيم مرزخسروي تا چند دقيقه كنار فنس ها  و توري ها بنشيينم؛ نزديك ترين جاي ايران به كربلا.


+ |
اثبات خدا
برچسب: داستانک
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 - - حامد

 

 

 

 

 

 

دور و برش شلوغ بود. همه ساكت بودند و حرف هايش را گوش مي دادند. وقتي آخرين گزاره هاي منطقي را كنار هم چيد ونتيجه گرفت «خدا وجود دارد»، سر و صداي مردم بلند شد. برايش سوت و كف زدند. خوشحال شدند كه او توانست وجود خدا را اثبات كند.

ذوق زده شد. فكر كرد مردم قدرت منطقي او را تحسين مي كنند. با هيجان گفت: «مي توانم دلايل محكم تري هم بياورم كه خدا وجود ندارد.» ناگهان مردم ساكت شدند. خنده هاي مردم از صورت ها محو شد. اين ور و آن ور نگاه كرد. خواست اثبات وجود نداشتن خدا را شروع كند. هنوز حرف نزده بود كه مردم ريختند سرش. از دورويي اش خوششان نيامد. كشتندش. مردم خدا را مي خواستند. او واسطه بود. وقتي فكر كرد كسي شده است مردم كشتندش.


+ |
مثل مردم بودن؛ خوب است يا بد؟
دوشنبه هشتم بهمن 1386 - - حامد

 

امروز امتحان داشتم. چهارراه طالقاني از تاكسي پياده شدم تا بروم دانشگاه. جلوي مغازه اي شيك و با كلاس پيرمردي ايستاده بود. كاپشن اش شبيه كاپشن هاي سربازي بود؛ به قول امروزي ها مدل دهه شصت. پيرمرد نحيف بود و زير بغل هايش عصايي بود. سنگيني اش را روي عصا انداخته بود. شايد نمي توانست راحت روي پاهايش بايستد. كلاهي روي سرش بود. پيشاني و موهايش را پوشانده بود اما گوش هايش را نه. دست اش را به جلو دراز كرده بود. فكر كردم شايد گدايي مي كند. جلوتر رفتم. نه! گدايي نمي كرد. توي دستش چيزي بود. باز هم جلوتر رفتم. چسب زخم مي فروخت. از كنارش رد شدم. صدايش مي لرزيد:«چسب زخم ورقي 100 تومان. پيرمردم.» هر ورق 100 تومان؛ هر چسب زخم 10 تومان.

فكر كردم چرا مي گويد «پيرمردم»؟ شايد مي خواست دل عابران را به رحم بياورد. اما هرچه باشد  او كاسب است. گدايي نمي كرد. از كنارش گذشتم؛ مثل مردم.

 

*‌‌     *     *

 

دويست، سيصد متر جلوتر مي خواستم سوار ماشين بشوم. زني از كنارم رد شد. دست بچه اش را گرفته بود. بچه هم عصاي سفيد دستش بود؛ چشمانش نمي ديد. هنوز برف و يخ ها آب نشده بود. مادر گفت: « مواظب باش ليز نخوري بيفتي زمين.» و بچه جوابش داد: «اين همه آدم زمين مي خورند؛ من هم مثل آن ها»


+ |


Generated By saeed sarpas § November 2007
iranian blog service , BLOGFA