(امشب دوباره آژانس شيشه اي پخش شد)
«آژانس شيشهاي» شبيه فيلم «بعد از ظهر سگي» است. فرق زيادي اما بينشان است. بعدازظهر سگي با برنامه آغاز شد ولي برنامه گروگانگيري از آژانس شيشهاي شروع شد. همه مردم آلپاچينو را دوست داشتند. حاج كاظم را فقط يكي دو نفر دوست داشتند. آژانس در اوج تمام شد و بعدازظهر سگي در خفتبارترين صحنه. عباس در آسمان مرد و رفيق آلپاچينو در دست پليسها؛ تير درست پيشانياش را سوراخ كرد.

هركس در فيلم آژانس يك تيپ است. دكتر بهمن تيپ بسيجيهايي است كه نه خيلي اما بالاخره عقب نشيني كردهاند. احمد كوهي انگار عقب آمده ولي نشان مي دهد هنوز خيبري است. اصغر رييس دار و دسته هيئتيهاست اما دغدغهمندتر. چون تا آژانس دويد و وارد آژانس شد اما بقيه پشت موتورها منتظر ماندند. سلحشور يك دموكراسيزده است كه دنبال ثبات است. مگر ميشود با دغدغه به ثبات رسيد؟
زنان همه بزدلاند غير از فاطمه. كاظم را تشويق ميكند. آرمانش همان آرمان كاظم است. چفيه و پلاك كاظم را برايش مي فرستد.
زن عباس خوب است ولي آرمان ندارد. او هم اگر مرد بود و درس ميخواند، مي شد سلحشور. عباس بسيجي نابي است كه ساكت است.
آن دختر دانشجو از آرمان شنيده ولي هنوز آرمان ندارد. با يك اتفاق از ادعايش برميگردد. آن اطلاعاتي( كه در 90 درصد صحنه ها هست) و آن بازاري رلشان واضح است. آن پيرمرد چه قدر حضورش محو بود اما من او را اصل ماجرا ميدانم؛ مويد حرفهاي حاجكاظم.
چند دقيقه به پايان، كارگران شهرداري نقش مهمي دارند. فضاي جامعه را نقاشي ميكنند؛ خطكشي و قانون ايجاد كردن ها. رنگ لباسشان زرد است و ماشين خطكشي قرمز. پس رنگ سبز كو؟ چنيني قانوني فقط محدودت مي كند.
ساختمان بنياد اسير سازندگي است. نقاش بالاي داربست داد مي زند و به كارمند ميگويد: «از اول گفتم يا ما كار كنيم يا شما» يا بايد سازندگي پذيرفته ميشد و يا آرمانخواهي بنياد. عملا سازندگي پذيرفته شده بود.
دوست دكتر بهمن به همه لقمهاي نان ميدهد به عباس ميگويد: «بخند». «سير باش و بخند» اين شعار سازندگي بود.
كسي هست كه خودش را و عقايدش را در اين ميان پيدا نكند؟ راستي! هيچجا سلاح كلاشينكف نبود. كلاش براي ما دو مفهوم دارد: سلاحي تروريستي و سلاحي بسيجي. اولي مفهوم جهاني آن است. چون شوروي آن را ساخته. دومي هم زمان جنگ ايجاد شد. نتيجهگيري خيلي ساده است: حاجكاظم تروريست نبود؛ حاج كاظم با بسيج دعوا نداشت.