تبليغاتX
بن بست
Blogfa.com
6فرمان
برچسب:
جمعه سی ام فروردین 1387 - - حامد
اولا:

     يك شهروند خوب كه دولت خود را مسئول وي مي داند، كيست؟

                 الف:‌ كسي كه آشغال را سر ساعت ۹ دم در بگذارد.

                 ب: كسي كه در راهپيمايي ها شركت كند

                 ج: كسي كه افتخارآفريني از نوع نوبل كرده باشد

                 د: كسي كه شيرين كاري بلد باشد از نوع عبادي

ثانيا:

‌ آقا اجازه! مادربزرگ و پدربزرگ ما هم تهديد شده اند. مي شود به من كلت بدهيد. خودم ازشان حفاظت مي كنم.

 ثالثا:

 امروز يكي از كتابهاي صفايي را خواندم. حتي اگر نفهمم چه مي گويد اما باز هم انرژي مي گيرم.

رابعا:

امروز كتاب زورباي يوناني را تمام كردم. توصيه اش نمي كنم. ولي قشنگ است.

خامسا:

فردا صبح مي رويم فوتبال؛ گل كوچك. ساق پاي ما نثار لگدهاي دايي هايمان

سادسا:

پست قبلي ام يك داستان بود. كسي خواست بگويم منظورش چه بود.


+ |
آن روز
برچسب: داستانک
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 - - حامد

 

غروب بود. باران مي‌آمد. توي تاكسي نشسته بودم. ترافيك پشت چهارراه خيابان را بند آورده بود. چشمم به مغازه كتاب‌فروشي افتاد. جواني از كتاب‌فروشي بيرون  آمد. ايستاد . دستي به ريش‌اش كشيد و چترش را باز كرد. پيراهن نارنجي چهار‌خانه به تن داشت و شلوار كتان قهوه‌اي پوشيده بود. آمد كنار خيابان. با يك دست كيفش را گرفته بود و با دست ديگرش چتر را. منتظر تاكسي بود. همه تاكسي‌ها پر بودند.

به كتاب‌‌فروشي نگاه كردم. پسري رفت توي كتاب‌فروشي. شلوار پارچه‌اي مشكي پوشيده بود و پيراهن سفيدش را روي شلوارش انداخته بود. پيراهنش خيس شده بود. چندتا كتاب دستش بود. باز هم مي‌خواست كتاب بخرد؟

ماشيني جلوي كتاب‌فروشي پارك بود. چراغ‌هايش روشن و خاموش شد. جواني كلاسوري زير بغلش بود و در ماشين را باز مي‌كرد. تي‌‌شرت سفيد پوشيده بود و شلوار جين. صداي استارتش آمد.

تاكسي حركت كرد. تا  به چهارراه رسيديم چراغ قرمز شد. تاكسي ايستاد. پسري 16-17 ساله نزديك شد. نايلوني روي سرش كشيده بود تا موهايش خيس نشوند. دستمال كاغذي مي‌فروخت. دستمال كاغذي‌ها خيس شده بودند.

 


+ |
سفره رنگين كوكب خانم
برچسب:
جمعه بیست و سوم فروردین 1387 - - حامد

 

ديشب با مامان صحبت مي كردم. مي گفت: يادت است درس «حسنك كجايي؟»‌ را توي كتاب فارسي ابتدايي؟ گفتم:  آره. گفت: ما هم توي كتاب فارسي‌مان آن را داشتيم.

چندتا درس ديگر را هم گفت. گفتم: درس كوكب خانم را داشتيد كه مهمان سرزده به خانه‌اش آمده بود؟ اسم درس هم «مهمان سرزده» بود. گفت: نه جاي آن درسي داشتيم به اسم «سفره رنگين». توي سفره غذاهاي مختلف بود؛ كباب، پلو، ماهي و چند تا غذاي ديگر كه دهن آدم را آب مي‌انداخت.

گفتم: اما توي درس كوكب خانم، سفره پنير داشت و كره و تخم‌مرغ و چندتا چيز ديگر.

مامانم قبل از انقلاب در دبستان درس خوانده و من بعد انقلاب.

 


+ |
مسجد
سه شنبه بیستم فروردین 1387 - - حامد

 

المنار، شبكه تلويزيوني  اختصاصي حزب‌الله است. چرا اسمش را گذاشته‌اند «المنار»؟ مي‌گويند دو دليل داشته. دليل اول معناي آن است؛ المنار يعني محل نور. دليل ديگر، اولين روزهاي تاسيس‌اش است. فرستنده شبكه را روي مناره يك مسجد گذاشته بودند.

*      *     *

امروز رفتم چهارراه مصباح اتود بخرم. توي خيابان روي ديوار نانوايي، اعلاميه‌ي ترحيمي ديدم. انگار عكسش را قبلا  ديده بودم. رفتم جلوتر. نوشته بود مرحمو حبيب  پناهي. صاحب  عكس را شناختم. باباي شهيد پناهي بود.

چندبار با رفقا خانه‌شان رفته بودم. جواني‌اش از لوتي‌ها بوده. موقع راه رفتن دست‌هايش را باز مي‌كرد. انگار زير بغل‌هايش هندوانه باشد.

اسم پسرش رضا بود. در 12سالگي توي جبهه‌هاي غرب شهيد شده بود. مدرسه شاهد كرج هم به اسم اوست.

شهيد رضا پناهي

زنگ زدم به جواد مشكي و گفقت: مي‌‌داني باباي شهيد  پناهي فوت كرده؟ سعيد داوودي كنارش بود. از او پرسيد. سعيد گفت: آره! دو، سه روز پيش ختم‌اش بود. پرسيدم: چرا به  من نگفتيد؟ جواب نداد.

اعلاميه‌اش را حتما  روي تابلوي اعلانات مسجد زده بودند. سعيد  و بقيه هم آنجا متوجه شده‌اند. من خيلي وقت است مسجد نرفته‌ام.

دويست، سيصد سال  پيش مسجد مركز محله بوده. مسجدد رسانه جمعي بوده است. تصميم‌ها  در آنجا گرفته مي‌شد. حالا هم بعضي خبرها را فقط در مسجد مي‌توان شنيد.


+ |
حیوان بودن انسان
برچسب: فکر من
یکشنبه هجدهم فروردین 1387 - - حامد

«انسان حيواني است ناطق.» اين تعريف، منطقي است. يعني علماي منطق به آن حد مي‌گويند. حد از دو چيز تشكيل مي شود: جنس قريب و فصل. حيوان جنس قريب است و ناطق فصل. ناطقيت عاملي است كه باعث تفكيك انسان از ساير حيوانات مي‌شود. پس دايره حيوانيت با ناطقيت كوچك شده.  با اين تعريف مي‌توان ادعا نمود كه هيچ ناطقي غير از انسان نيست. (بعضي علما گفته‌اند شايد درغيرحيوان  ناطق  باشد).

ناطق يعني چه؟ معني‌اش صحبت كردن نيست؛ فكر كردن است. به همين خاطر فرد لال هم انسان است چون فكر مي‌‌كند هرچند صحبت نمي‌كند.

حالا اين تعريف درست است؟ انسان حيوان ناطق است يا نه؟

حيوان ويژگي‌هايي دارد: خور و خواب و خشم و شهوت. انسان هم اگر حيوان  باشد اينها را دارد. ناطقيت را به اين حيوان اضافه مي‌كنيم: انسان مي‌‌تواند  با قدرت فكر خود خور و خواب و خشم و شهوت را براي خود تامين كند. شايد كسي بگويد:  معلوم است. با قدرت فكر خود اينها را به اعتدال مي‌كشاند. من هم مي‌گويم: خير، چون طبيعت خود به خود معتدل است. حيوان خور و خواب و خشم و شهوت خود را به كمك غريزه كنترل مي‌كند. پس ناطقيت براي اعتدال نيست. و نكته اينجاست كه انسان غريزه  براي اعتدال ندارد.

وقتي انسان ناطق است بايد در جهت حيوانيت خود بكوشد. اگر غيراين كند به يكي از ذاتيات خود –يعني حيوانيت- ضربه مي‌زند. غريزه‌اي هم ندارد كه جلوي ناطقيت خود را بگيرد تا در حيوانيت افراط نكند.

         آيا نتيجه‌ي حاصل از حيوانيت انسان با اسلام مي‌خواند؟

تعريف اسلام از انسان چيست؟

آيا نسل انسان از حيوان است؟

و هزاران سوال ديگر در ادامه اين بحث مطرح مي‌شوند.


+ |
شيشه‌‌اي در آژانس
جمعه شانزدهم فروردین 1387 - - حامد

 

(امشب دوباره آژانس شيشه اي پخش شد)

«آژانس شيشه‌اي» شبيه فيلم «بعد از ظهر سگي» است. فرق زيادي اما بين‌شان است. بعدازظهر سگي با برنامه آغاز شد ولي برنامه گروگان‌گيري از آژانس شيشه‌اي شروع شد. همه مردم آل‌پاچينو را دوست داشتند. حاج كاظم را فقط يكي دو نفر دوست داشتند. آژانس در اوج تمام شد و بعدازظهر سگي در خفت‌بارترين صحنه. عباس در آسمان مرد و رفيق آل‌پاچينو در دست پليس‌ها؛ تير درست پيشاني‌اش را سوراخ كرد.

هركس در فيلم آژانس يك تيپ است. دكتر بهمن تيپ بسيجي‌هايي است كه  نه خيلي اما بالاخره عقب نشيني كرده‌اند. احمد كوهي انگار عقب آمده ولي نشان مي دهد هنوز خيبري است. اصغر رييس دار و دسته هيئتي‌هاست اما  دغدغه‌مندتر. چون تا  آژانس دويد و وارد آژانس شد اما بقيه پشت موتورها منتظر ماندند. سلحشور يك دموكراسي‌زده است كه دنبال ثبات است. مگر مي‌شود با دغدغه به ثبات رسيد؟

زنان همه بزدل‌اند غير از فاطمه. كاظم را تشويق مي‌كند. آرمانش همان آرمان كاظم است. چفيه و پلاك كاظم را برايش مي فرستد.

زن عباس خوب است ولي آرمان ندارد. او هم اگر مرد بود و درس مي‌خواند، مي شد سلحشور. عباس بسيجي نابي است كه ساكت است.

آن دختر دانشجو از آرمان شنيده ولي هنوز آرمان ندارد. با يك اتفاق از ادعايش برمي‌گردد. آن اطلاعاتي( كه در 90 درصد صحنه ها هست) و آن بازاري رل‌شان واضح است. آن پيرمرد چه قدر حضورش محو بود اما من او را اصل ماجرا مي‌دانم؛ مويد حرف‌‌هاي حاج‌كاظم.

چند  دقيقه به پايان، كارگران شهرداري نقش مهمي دارند. فضاي جامعه را نقاشي مي‌كنند؛  خط‌‌كشي و قانون ايجاد كردن ها. رنگ لباس‌شان زرد است و ماشين خط‌كشي قرمز. پس رنگ سبز كو؟ چنيني قانوني فقط محدودت مي كند.

ساختمان بنياد اسير سازندگي است. نقاش بالاي داربست داد مي زند و به كارمند مي‌گويد: «از اول گفتم يا ما كار كنيم يا شما» يا بايد سازندگي پذيرفته مي‌شد و يا آرمان‌خواهي بنياد. عملا سازندگي پذيرفته شده بود.

دوست دكتر بهمن به همه لقمه‌اي نان مي‌دهد به عباس مي‌گويد: «بخند». «سير باش و بخند» اين شعار سازندگي بود.

كسي هست كه خودش را و عقايدش را در اين ميان پيدا نكند؟ راستي! هيچ‌جا سلاح كلاشينكف نبود. كلاش براي ما دو مفهوم دارد: سلاحي تروريستي و سلاحي بسيجي. اولي مفهوم جهاني آن است. چون شوروي آن را ساخته. دومي هم زمان جنگ ايجاد شد. نتيجه‌گيري خيلي ساده است:  حاج‌كاظم تروريست نبود؛ حاج كاظم با بسيج دعوا نداشت. 


+ |
انسان: حیوان ناطق
برچسب:
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 - - حامد
 

«انسان حیوانی است ناطق.» شاید همه این تعریف را پذیرفته باشند. اما من هنوز قانع نشده ام. نظر شما چیست؟  انسان حیوان ناطق هست یا نه؟ عجله نکنید. اگر آین تعریف را رد کنید باید برای علم آموزی هم دلیل بیاورید. چون منطق پایه علوم است و با خوردن زیرآب ناطقیت انسان  منطق هم کشک می شود. لطفا نظرهاتان را بدهید. در پست بعدی نظر خودم را می گویم. 

انسان حيوان ناطق است؟


+ |
سفرنامه مشهد
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 - - حامد

 

دفترها و سررسيدهايم را مرتب مي كردم. اين سفرنامه نيمه تمام را پيدا كردم. با حميد آجرلو و مهدي احمدي و مهدي اميري و جواد مشكي رفته بوديم مشهد. دو روزش را نوشته بودم اما فعلا فقط روز اول را مي گذارم اينجا.

متن سفرنامه


+ |
مميزي آشكار -ماجراي يك سانسور-
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 - - حامد

 

مهران مديري، امسال، سريال «مرد هزار چهره» را ساخته است. سريالي كه هم سازمانها را هجو كرده و هم افراد را. وقتي دستش را بالا مي گسرد و «به به» مي گويد شبيه چه كسي مي شود؟

هر شب ادامه سريال را پخش مي كنند. يعني مثل بعضي سريالها  «آنچه گذشت» ندارد.امشب اما چند دقيقه از قسمت قبل پخش شد؛ تصاوير خانه قزاقمنديان  و حال و هواي مافيايي آن خانه. تنها يك تفاوت با پخش آن در ديشب بود؛ لفظ «فرهنگ» حذف شده بود.

صاحب خانه نامش قزاقمنديان بود. اما افراد صاحبخانه اصرار دارندگفته شود: قزاقمنديان، داخل پرانتز فرهنگ. از كلمه قزاقمنديان چه مي فهمم؟ طرفدار قزاق بودن. ساده تر بگويم: طرفدار نظامي گري. «حكومتي كه طرفدار نظامي گري است ادعا مي كند كه طرفدار فرهنگ است.» اين نتيجه «قزاقمنديان (فرهنگ) است.

توي صحنه هاي داخل خانه، آدم ها با كلاشينكف و يوزي از جلوي دوربين رد مي شوند.  منظور از قزاقمنديان، در همين اسلحه مشخص مي شود. تازه مي فهمم چرا آخر تيتراژ از يك ناحيه بسيج هم تشكر مي شود. اين همه كلاشينكف را از كجا مي توان آورد؟

حرفم اين است: چرا امشب «داخل پرانتز فرهنگ» را حذف  كرده اند؟ اگر مشكل داشت، چرا در مميزي صدا و سيما قبول شده بود؟

امشب، مهران مديري حكومت را هجو كرده بود. اي كاش مي شد اين قسمت را چند بار ديگر نشان مي دادند. شايد بهتر باشد يك نسخه را براي آقاي نورزاد بفرستند تا بين «مرد هزارچهره» و «چهل سرباز» مقايسه كند.

راستي لوگوي هزارچهره را در تيتراژ پاياني ديده ايد؟  دستي سلاحي را گرفته است. آن را با لوگوي سپاه و حزب الله مقايسه كنيد. 

--------------------------------------------------------------------------------------

این مطلب را در تاریخ ۱۹ فروردین اضافه می کنم. باید بگویم من درباره لوگو اشتباه کرده ام. با این که این مطلب را در چندین مورد از نظرهای ارایه شده پاراف کردم اما باز هم کسانی فقط به همین تکه گیر داده اند. این نکته را یکی از دوستان به بنده گفت و من در همان حال لوگو را از فاصله ای دور دیدم و به گمانم حرف ایشان درست بوده اما در چند قسمت آخر که دیدم متوجه اشتباه خود شدم. از دوستان می خواهم اولا اگر قرار است ردیه بنویسند بر موارد دیگر بنویسند و با رد این موضوع کل مطلب را به باد فنا ندهند.

 

 


+ |
چوب گنده
برچسب: داستانک
پنجشنبه هشتم فروردین 1387 - - حامد

 

دماغش را به شيشه چسبانده بود. بيرون را نگاه مي كرد. صداي چك چك مي آمد؛ آب توي كاسه مي ريخت. يك دايره بزرگ، روي سقف زرد شده و ترك خورده بود. آب از لاي ترك ها مي چكيد. دوباره بيرون را نگاه كرد. باران مي آمد.

به مادرش گفت: «اگر بزرگ شوم يك چوب گنده مي سازم كه با آن ابرها را جابجا كنم. نمي گذارم هيچ وقت باران بيايد.» مادر خنديد.

صبح بيدار شد. باران نمي آمد. آسمان آبي بود و آفتاب مي تابيد. صبحانه اش را خورد و دويد توي كوچه. مي خواست خاك بازي كند. چند دقيقه با خاك ها ور رفت. ياد ديشب افتاد. زمين را كند و گودالي درست كرد. چوب بلندي را توي گودال گذاشت و دورش خاك ريخت. چوب توي خاك محكم ايستاد. چوب ديگري را با نخ به سر آن چوب بست. مي خواست آن چوب گنده را بسازد.

شب شد. باران نيامد اما طوفان به پا شد. دوباره دماغش را به شيشه چسباند. خوشحال بود. تا چند روز ديگر جلوي باد و باران را مي گرفت. راحت خوابيد.

صبح بيدار شد و دويد توي كوچه. مي خواست زودتر چوب گنده را بسازد. گرد و خاك به پا شده بود ولي هوا آفتابي بود. چند  لودر توي همان زمين خاكبرداري مي  كردند.


+ |
نيسان-انبار-گشتي ، نيسان-انبار- . . .
سه شنبه ششم فروردین 1387 - - حامد

 

آن شب با دوستان قرار گذاشتيم برويم فوتبال؛ ساعت 10 شب. چند روز از تحويل سال گذشته بود.

تيردروازه ها  را كنار خيابان گذاشتيم. يك طرف مان هم ديوار بود؛ ديوارهاي انبار. ياركشي نكرده بوديم. نيساني آمد و وارد انبار شد. راننده پياده شد و در انبار را بست. يكي از گشتي هاي پليس توي خيابان بود. به نيسان و انبار مشكوك شد. جلوي انبار ايستاد. يكي از مامورها پياده شد و در زد. كسي در را باز كرد. مامور داخل انبار رفت. ما داشتيم ياركشي مي كرديم.

چند دقيقه گذشت. مامور آمد و با افسر صحبت كرد. افسر توي ماشين نشسته بود و با بي سيمش ور مي رفت. حسين  نصرالاهي شنيد كه توي انبار ترياك پيدا كرده اند. ما بازي را شروع كرديم. گشتي ديگري هم آمد. مامورها داخل انبار شدند. وقتي بيرون آمدند چند جعبه بزرگ هم دستشان بود. دختري هم از انبار بيرون آمد و سوار يكي از گشتي ها شد.

مامورها سوار ماشينها شدند و رفتند.

شب بعد دوباره قرار فوتبال گذاشتيم. تيردروازه ها را همانجا گذاشتيم.  يك نيسان آمد و وارد انبار شد. 

 


+ |
سالنامه
برچسب: فکر من
پنجشنبه یکم فروردین 1387 - - حامد

 

بيشتر نشريه ها  چند روز قبل از عيد ويژه نامه اي براي نوروز آماده و چاپ مي كنند. بعضي هاشان سالنامه اي تهيه مي كنند كه اتفاقات سال گذشته را بررسي مي كند.

از جلوي كيوسك روزنامه  فروشي رد مي شدم. روزنامه اعتماد سالنامه اي چاپ كرده بود. اسمش «خسوف اصلاحات» بود. خسوف اصلاحات عنوان مصاحبه اي با  خاتمي بود كه در همين سالنامه منتشر شده بود. خريدمش.

يكي–دو  روز بعد دوباره از جلوي همان كيوسك رد مي شدم. سالنامه روزنامه ايران را ديدم. آن را هم خريدم. «خسوف اصلاحات» مال اصلاح طلبان است وسالنامه ايران مال اصولگرايان.

روي جلد  سالنامه ايران عكس احمدي نژاد است و روي  سالنامه اعتماد عكس خاتمي. جلد سالنامه ايران  سفيد  است و جلد سالنامه اعتماد سياه.طرح جلد نشريه ها

ماجراي دستگيري پانزده ملوان انگليسي در هر دو سالنامه مورد بررسي قرار گرفته. تحليلگر اعتماد، ماجرا را طوري تعريف مي كند كه دولت احمدي نژاد مقصر است. تحليلگر ايران اما تصميمات دولت را تمجيد مي كند.

علما قاعده اي دارند: «الشيئان اذا تعارضا، تساقطا رُدّا الي الاصل» يعني وقتي دو چيز با هم در تعارض هستند هر دو ساقط مي شوند. يعني هيچ كدام را قبول نمي كنند و طبق اصل عمل مي كنند.

تحليل هاي اعتماد و ايران در تعارض هستند. هر  دو هم براي حرفشان دليل آورده اند. هيچ كدام را نمي  توانم ترجيح  بدهم. پس هر  دو  را ساقط مي كنم و سراغ اصل مي روم. طبق اصل صحت، دولت درست كار كرده و طبق اصل برائت و استصحاب، اشتباه عمل كرده. با اصول هم نمي توانم خود رااز سرگرداني درآورم.

اين ها را براي وحيد - شوهرخواهرم-  تعريف كردم. پرسيد: حالا كدام راست مي گويند؟ گفتم: به نظر من هر  دو تا چرت و پرت مي  گويند.

   


+ |


Generated By saeed sarpas § November 2007
iranian blog service , BLOGFA