تبليغاتX
بن بست
Blogfa.com
کلاش
برچسب: موزونیات
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 - - حامد
کلاش یعنی کلاشینکف

به تعبیری کلاغ کیش کن!

و در سرتاسر دنیا

نمادی از ترور یا قتل هایی رمزآلوده

ولی جوری دگر هم می توان آن را تصور کرد:

سلاحی سازمانی (یا یگانه!) در سپاه

سپاهی بهر پاس از انقلابی با نگاه فتح دنیا

                                     (پاس: منظورم نگهبانی ست!)

خودم تنها شبی پست نظامی داده ام با یک کلاش

نمی دانم ولی انگار سوزن هم نداشت.

از آن موقع و شاید تا ظهور مکتبی دیگر

کلاشینکف برای من نماد آرمانخواهی ست.


+ |
طلافروشي كه چيز ديگري هم مي‌فروخت.
برچسب: داستانک
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 - - حامد

 

ديشب  وحيد و نفيسه آمده بودند خانه‌مان. صحبت از انصاف فروشنده‌ها شد. وحيد گفت: دايي‌ام  تعريف مي‌كرد  كه يك روز براي كار حساب و كتاب  مغازه ماشين حساب لازم داشتم. مغازه همسايه طلافروشي بود. رفتم و ماشين حساب‌شان را قرض گرفتم. چندبار حساب كردم ولي هربار نتيجه با  دفعه قبل فرق  مي‌كرد. يك‌بار  شد 600 تومان، يك‌بار  700 تومان  و  يك‌بار  هم 600 و خرده‌اي.

گيج شده بودم. بالاخره رفتم و از مغازه ديگري ماشين حساب  گرفتم. چندبار حساب كردم و هر دفعه شد  530 تومان. فهميدم ماشين حساب  طلافروشي خراب است. موقع پس‌‌دادن ماشين حساب، به صاحب‌مغازه گفتم: ماشين‌حسابت خراب است. مواظب باش اشتباه حساب  نكني حلال و حرام شود. طلا  فروش با خنده گفت: فلاني! طلافروش‌ها ماشين‌حساب‌شان را دستكاري‌ مي‌‌كنند تا عدد را بيشتر نشان دهد.

وقتي صحبت وحيد تمام شد، مامان گفت: به خاطر همين است كه توي حديث گفته‌اند دختر به قصاب، مرده‌شور و طلافروش ندهيد. پرسيدم: به خاطر چي؟ جواب داد: آخه قصاب  قسي‌القلب مي‌‌شود. مرده‌شور آرزوي مرگ ديگران را مي‌كند و طلافروش فقط به فكر مال  دنياست و پول حرام مي‌اورد سر سفره.

توي دلم  گفتم: اي‌ول مامان! حوزه نرفته علل‌الشرايع را هم بلد است.


+ |
شايد براي دل
برچسب: موزونیات
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 - - حامد

 

هر روز نه اما گاهي اوقات

                  «يا ليتنا»ي دلم را شنيده‌ام

جايي براي ترجي نمانده است

                  تنها تمني است

«يا ليتنا» گفتن من بي‌«معك» شده است

انشاي كوچك من بي‌خبر  شده است

مهمل شده است و مبهم و بي‌سود و بي‌زيان.

 

 

 

 

 

 

 


+ |
اینجا برای بی وتن است
برچسب: بی وتن نامه
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 - - حامد

(اين مختصري است از آنچه درباره بيوتن در ذهنم مي‌لولد. بعضي جاها از آژانس و اخراجي‌ها كمك گرفته ام. چون فكر مي كنم در هر دو همه آدم ها تيپ بودند. هرچند يكي شد آژانس و ديگري شد اخراجي‌ها. )

داستان از فرودگاه شروع شده‌است؛ فرودگاه اف‌كندي نيويورك. اما اين سوال مطرح است: چرا ارميا به آمريكا رفت؟ و چرا آنجا ماند؟

رمان «ارميا» زير دست و پاي مردم عزادار تمام شد و بعد از آن ارميا گم شد تا «بي‌وتن». پس اميرخاني قبلا دليل اين سفر را نگفته بود. اما سخن درجه‌دار  پليس در فرودگاه به شكلي است كه انگار آمده تا درمان شود. يا شايد نشانه جنگ را از بين ببرد؛ همان تركش كوچك را كه چندخطي را صرف توضيح اندازه‌اش مي‌كند. ولي احتمال اول در طي رمان از بين رفت.

ارميا كيست؟ ناباكوف در تحليل مسخ كافكا حتي نماي اتاق گريگوري را هم كشيده. چون فكر مي‌كند در داستان موثر است. اينجا من چهره ارميا را تصور مي‌كنم. ريشويي كه موهايش كمي بلند  است. آنكارد هم نكرده. مثل «مسلم» در «خداحافظ رفيق». البته چهره ارميا در رمان «ارميا» توضيح داده شده است.

 



+ |
جوجه كلاغ
برچسب: داستانک
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 - - حامد

 

كلاغ پير، جوجه كلاغ‌ها را دورش جمع كرده‌بود. مي‌‌خواست به‌شان درس زندگي بدهد. پرسيد: «موضوع درس امروز؟» جوجه‌ها يكصدا گفتند: «چطور زنده بمانيم؟»

درس را شروع كرد: بزرگ‌ترين دشمن شما آدم است. هميشه مواظب باشيد. وقتي خم، شد بدانيد مي‌خواهد سنگي بردارد و بزندتان. زود فرار كنيد.

با هيجان ادامه داد: بايد زيرك باشيد تا زنده بمانيد.

يكي از جوجه‌‌ها پريد وسط حرفش. انگار شرمش مي‌آمد سوال كند. پرسيد: اگر آدم سنگ را از قبل برداشته بود، چه؟ او كه ديگر خم نمي‌شود.

كلاغ پير ساكت  شد. جوجه را ورانداز كرد. آرام گفت: برو پرواز را بياموز. تو زنده خواهي ماند.


+ |
براي «بي‌وتن»
برچسب: بی وتن نامه
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 - - حامد

 

دوره راهنمايي خيلي رمان مي‌خواندم. رمان‌هاي ژول ورن و كساني مثل او. اسم آن داستان‌‌ها رمان بود؟ نمي‌دانم. هروقت كسي مي‌‌پرسيد از چه كتابي خوشت مي‌آيد، مي‌گفتم «هري‌پاتر» و «من او». دليلم اين بود: هر دو تا رمان آنقدر واقعي بودند كه خودم را درونشان حس مي‌كردم. بعدها  فهميدم خاصيت رمان اين است. ژول‌ورن رمان نمي‌‌نوشت. قصه مي‌گفت.

اميرخاني را با «من او» شناختم. اسم «بي‌‌وتن»  را توي يكي از مصاحبه‌هايش ديده بودم. مصاحبه در سال 1380 چاپ شده بود.

امسال از نمايشگاه «بي‌وتن» را خريدم. دوروزه تمامش را خواندم. مگر مي‌‌شود جور ديگري رمان خواند؟

چندتا واژه جديد به كار برده بود. «پاري وقت» را يادم است. رسم الخطش هم مثل  ارميا  و من اوست. به خاطر فضاي داستان، متنش آميزه اي است از فارسي و انگليسي و عربي. صفحه‌آرايي‌اش سلطه پول را مي‌رساند. هرجا صحبت از پول  زيادي است، سجده واجب هم گذاشته. توي متن هم نوشته است: «اينجا والي پول است.» 

هيچ وقت نمي گويم رمانش بد است. چون اگر  اينطور نمي‌نوشت چگونه مي‌‌نوشت تا جذاب باشد؟ اين سوال براي من خيلي مهم است. البته آنها  كه اين سوال را مي‌توانند پاسخ دهند بايد نقد كنند. چون فكر مي‌كنم مي‌شد بهتر نوشت.

خلاصه، رمانش قشنگ است و موضوعش خوب. اما ته دلم راضي نمي‌شوم به «بي‌‌وتن» كه هفت سال منتظرش بودم. توقع داشتم بهتر از اين باشد. خيلي بهتر از اين.

اولين بار امين گفت «انتشارات علم» چاپش كرده است. تعجب كردم. منافع اميرخاني را انتشارات ديگري خريده بود!  اما با توضيحات يكي از اساتيدم دليل اين تغيير را فهميدم. 


+ |
يك روز و دو سمپادي
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 - - حامد

 

مخفف اسمش «سمپاد» بود. خودمان مسخره مي‌كرديم و مي‌گفتيم: «سازمان ملي پرستاري از ديوانگان». اصلش اين بود: «سازمان ملي پرورش استعدادهاي درخشان.» مردم اما با تيزهوشان  مي شناختن‌اش. آرمش هشت‌تا فلش گريزان از يك نقطه بود . توي آن نقطه نوشته بود «الله». شش سالي كه آنجا درس مي‌‌خواندم نتوانستم معناي آرمش را بفهمم.

امروز يكي از بچه‌هاي سمپاد را  در مترو ديدم. يك سال از من بزرگتر بود. تعجب كردم. سبيلي گذاشته بود كه كردها  جلويش لنگ مي‌انداختند. با سبيل خودم مقايسه كردم. پيش‌اش كوسه بودم! به قول جلال «عاقله‌مردي» شده بود.

يك دوست مشترك داشتيم به اسم اردشير. من و اردشير و اين سمپادي  باشگاه ژيمناستيك مي‌رفتيم. چهره اين سمپادي فقط به خاطر اردشير در يادم مانده بود.

 

دو سمپادي

 

موقع برگشتن سوار تاكسي شدم. جلو  نشستم. از عقب كسي صدايم كرد. برگشتم. يكي ديگر از سمپادي ها  بود. فاميلي‌اش «ميرزا حسيني» بود. دو سال از من بزرگتر بود. سلام و احوالپرسي كرديم. مثل اكثر بچه ‌هاي  مدرسه رفته شريف  و آنجا برق مي‌خواند.

خانه‌شان دوتا كوچه بعد از كوچه ماست. تا برسيم خانه از خاطرات مدرسه گفتيم. گفت: فرزاد نيكفر هم شريف درس مي‌خواند. فرزاد  يكي از دوست‌هاي نزديك‌ام بود. برادرش –بهزاد- با  مبرزا حسيني همكلاس بود و خودش با من. همه‌شان  رفتند شريف و من هم رفتم دنبال  دغدغه خودم.    


+ |
مربع زندگي سه ضلع دارد
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 - - حامد

 

يش حقوقي مان

اين فيش حقوقي‌‌مان است. سازمان تامين اجتماعي اين برگه را چاپ كرده است.

              سوال اول: مي‌‌دانيد محل استفاده « ؟! » كجاست؟

              سوال دوم: مي‌دانيد سومين مورد چيست؟

شايد خواسته‌اند ما را براي گرفتن سهام عدالت تهييج كنند.

ضمنا اگر كسي خواست از اين مورد در جايي استفاده كند به خودمان  بگويد  بياييم و ببينيم و خوشمان بيايد!


+ |
دل‌ها و روده‌ها
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 - - حامد

 

امروز رفتم (خانه فرهنگ و هنر) سافيا. يك نفر ديگر همراه من سوار آسانسور شد. چهره‌اش برايم آشنا بود. دكمه طبقه چهارم را فشار دادم. او هيچ دكمه‌اي را نزد. يعني او هم به طبقه چهارم مي‌آمد.

 

به طبقه چهارم رسيديم. او سمت آپارتمان آقاي مصطفوي رفت و من هم رفتم طرف سافيا. زنگ زدم. يزدان در را باز كرد. تنها بود. بقيه رفته بودند.

 

پرسيد: چه كار مي‌كني؟ گفتم: هيچ، فقط درس مي‌خوانم. رفت نشست پشت كامپيوتر. داشت طراحي مي‌كرد. گفتم: توي اين كارها  پول هست يا نه؟ جواب داد: نه‌بابا! اگر مي‌خواهي پول دار شوي برو سراغ كارهاي صنعت و معدن و دزدي. آخوندي را من اضافه  كردم و گفتم: اگر در يك مسجد نماز بخوانند خداتومان پول  مي‌گيرند. با خنده گفت: ديشب بابام درباره آخوندها صحبت مي‌كرد. مي‌خواست مرا نصيحت كند. يك جمله قصار گفت. پرسيدم: چي؟ جواب داد: بابام گفت: پسرم حواست را جمع كن. دو تا آخوند اگر تنها باشند، شكم همديگر را پاره مي‌كنند. اما اگر تو را ببينند دل و روده همديگر را هل مي‌دهند داخل و مي‌افتند به  جان تو. مواظب باش.

خنديدم.


+ |
روزي روزگاري در مترو
برچسب: فکر من
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 - - حامد

 

تولد ده‌‌سالگي مترو را جشن گرفته‌اند. قطارهاي مترو براي مردم كرج و تهران عادي شده‌است. براي من تهران بيخ گوشم است و براي تهراني‌ها، همه جاي شهر در دسترس است.

ده سال براي اثرگذاشتن روي مردم كافي است. مترو چه اثراتي گذاشته است؟

در هر سفر نيم ساعت بايد ساكت بنشينم. متصديان مترو براي اين زمان برنامه‌ريزي كرده‌اند. كتاب‌‌هاي مترو چاپ مي‌كنند. كتاب‌هاي مترو اما متن ندارند. فقط تصوير دارند. چون بايد در اين نيم ساعت تمام حرف‌شان را بزنند. در بين انواع تصويرها هم كاريكاتور  -به زعم متصديان مترو- رساترين است.

حميد به شوخي مي‌گفت: «مترو جايگاه انديويدواليسم محض است.» هركس به سرعت مي‌آيد و سوار مي‌شود. ترجيح مي‌دهد جاي خلوتي پيدا كند. البته اگر شلوغ هم باشد اشكالي ندارد. اين قانون در مترو جا افتاده: «از شيشه بيرون را نگاه كن و به تنهايي فكر كن؛  حرف نزن.»

خودم چندبار ديده‌ام كه كسي خواسته باب صحبت را باز كند. اما بقيه نگاه عاقل اندر سفيهي كرده‌اند و نيشخند  زده‌اند.

مترو مشكلات را حل كرده يا مشكل‌آفرين شده است؟

آنها كه هميشه از مترو استفاده مي‌كنند،‌خود را براي برخوردهاي احتمالي آماده كرده‌اند. اگر شلوغ شد چه كار كنند. اگر كسي هل داد  چه بگويند. اگر جا گيرشان نيامد كجا  بنشينند و اگر دعوا شد پادرمياني كنند يا ساكت بايستند.

روزي با احسان ابراهيمي سوار مترو بوديم. برادرش در موسسه امام قم درس مي‌خواند. گفت: مردم تهران اگر مشكلات مردم قم را داشتند همديگر را مي‌خوردند. راست مي‌گفت. اعصاب مردم تهران ضعيف است و مترو بهترين جاست كه اين ضعف  اعصاب را ببينم.

راستي! مترو رسانه شخصي دارد. كجاي كشور مي‌توانست به اين سرعت بلوتوث را رشد دهد؟ چندوقت است اين سوال را از خودم مي‌پرسم: مردم شهرهاي ديگر از بلوتوث چه استفاده‌اي مي‌كنند؟ آنها كه مترو ندارند.

با اين وجود، يك گروه هنجارهاي ساختگي مترو را شكسته‌اند. آنها سربازاني هستند كه مرخصي مي‌روند يا مي‌خواهند به پادگانشان  برگردند.

هروقت صحبت مي‌كنند ديگران مي‌شنوند و بعد شنوندگان از خاطرات خدمت خود مي‌گويند. فكر مي‌كنم ديدن يك سرباز براي خيلي‌ها نوستالژيك است. آنقدر كه فضاي سنگين مترو را مي‌شكنند.


+ |
مجلس در راس امور است!!!
برچسب: قابي از دل
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 - - حامد

هنوز کفن انتخابات مجلس هشتم خشک نشده است.


+ |
مقصر كيست؟
برچسب:
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 - - حامد

مقصر كيست؟

شب جمعه رفتيم خانه بابابزرگ و شب را آنجا مانديم. همه خوابيدند اما من و حسين (دايي‌ام)‌ بيدار بوديم. رفتيم روي بالكن. حسين سه‌تار مي‌زد و من ستاره‌ها را نگاه مي‌كردم. گفتم: پاشو بريم كوه. كمي فكر كرد و پذيرفت.

ساعت 4 صبح راه افتاديم. از چهارراه مصباح تا كوه نورالشهدا پياده رفتيم. زير كوه دو تا راني خريدم و خورديم. حالمان جا آمد.

صداي اذان صبح مي‌آمد. راه افتاديم و از كوه بالا رفتيم. بعد از بيست دقيقه رسيديم به مزار شهداي گمنام. ده-پانزده نفر آنجا بودند. چندتا از بچه‌هاي موسسه نور معرفت نماز صبح را به جماعت مي‌خواندند. به‌‌شان نرسيدم. نماز را فرادي خواندم.

آفتاب هنوز طلوع نكرده بود. حسين گفت بمانيم و طلوع آفتاب را ببينيم. نيم ساعت روي يكي از سكوها نشستيم و حرف زديم. آرام‌آرام نور خورشيد از پشت كوه، آسمان را روشن مي‌كرد.

از كوه پايين آمديم. حسين نسكافه خريد. وقتي سوار تاكسي شديم،‌راننده گفت: كي آمديد كه الآن بر‌مي‌گرديد؟ جواب داديم: 4 صبح. گفت: اينجا هم مثل اداره‌ها شده. اگر دير بيايي كارت راه نمي‌افتد. بايد اول وقت بيايي.

هوا ديگر روشن شده بود. دنبال نانوايي مي‌گشتيم كه نان بخريم. پيدا  نكرديم.

يك پژوي نقره‌اي زده بود به جدول. از كنارش رد شديم. راننده سرش را روي فرمان گذاشته بود. جلوي ماشين جمع شده بود. حسين گفت: احتمالا به كاميون‌ خورده كه كاپوتش اينطوري شد! راست مي‌گفت. فرورفتگي خيلي زياد بود. مال تصادف با جدول نبود.

گفتم به 110 زنگ بزنيم. باجه تلفن پيدا كرديم و شماره 110 را گرفتيم. حسين صحبت كرد. داشت مي‌گفت: «222» گفتم: شماره خانه را نده. اما حسين بقيه‌اش را به طرف گفته بود. 20 دقيقه همانجا مانديم اما خبري از پليس نشد. پرايدي كنار پژو ايستاد و در ماشين را باز كرد. راننده تكان خورد. سالم بود. دوباره زنگ زديم 110. اما باز هم نيامدند. گفتم: راننده كه سالم است و آدرس هم سرراست.بيا برويم.

توي صف نانوايي بربري ايستاده بوديم. موبايلم را روشن كردم. بلافاصله زنگ خورد. دايي نريمان بود. دكمه سبز را فشار دادم. پرسيد: كجاييد؟ جواب دادم:  سر كوچه. قطع و وصل شد و صداي بوق اشغال آمد.

دوتا بربري خريديم و رفتيم خانه. تا زنگ در را زديم، مامان و دايي نريمان آمدند بالكن. داد زدند: كجا بوديد؟ با ترس گفتيم: الآن مي‌آييم بالا مي‌گوييم.

رنگ همه پريده بود. مامان عصباني شده بود. گفتند چي‌شده؟‌ حسين ماجرا را تعريف كرد.

حديثه گفت: «ساعت 7 و نيم تلفن زنگ زد. همه خواب بودند. رفتم گوشي را برداشتم. مردي گفت از 110 تماس مي‌گيرم. آقاي عليمرداني به ما زنگ زده گفته با پژو تصادف كرده اما گشتي‌هاي ما رفته‌اند و پيداشان نكرده‌اند.»

من به حسين نگاه كردم و حسين به من. تا نيم ساعت كه هيچ ماشين پليسي نيامد. پس چطور آمده‌اند و پيدايش نكرده‌اند؟ تازه! ما گفتيم يك نفر ديگر زده به جدول ولي اپراتور 110 گفته آقاي عليمرداني تصادف كرده است.

حسين به پليس فحش داد. من هم فحش دادم. دايي نريمان هم. آدم‌هايي كه حافظ امنيت‌اند، آن روز امنيت را از ما گرفته بودند.

 


+ |
دلم گرفته
برچسب:
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 - - حامد
دلم گرفته 

از آن و از این

ای کاش من هم ...

 

هر کس ادامه این شعر را یادش است کامنت بگذارد. نیاز فوری داریم. البته در چندتا نیازمندی دیگر هم نوشته ایم اما هیچ جا اینجا نمی شود. 


+ |
دانه‌هاي نمك در ميان خلق‌الله
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 - - حامد

 

امروز رفتم ميدان شهدا. براي دايي نريمان بنر و مهر طراحي كرده بودم. مي‌خواستم بدهم بنر را چاپ كنند و مهر را بسازند. گفتند چند ساعت ديگر آماده مي‌شوند.

بازي استقلال و راه‌آهن را در خانه بابابزرگ تماشا كردم. استقلال توي ضربه‌هاي پنالتي بود. بعد از بازي با حسين رفتيم كه بنر و مهر را تحويل بگيريم. اول رفتيم آنجا كه چاپ بنر را سفارش داده بوديم. چند تا دختر و پسر جوان كار مي‌كردند. با خودم گفتم: "به بهانه كار دور هم جمع شده‌اند و چه‌‌كارها كه نمي‌‌كنند."

چند لحظه بعد يكي از پسرهاي جوان از اتاقي بيرون آمد. دور چشمانش گود بود. انگار كه چند ساعت عينك زده بود و الان درآورده‌اش. آستين‌هايش را تا بالاي آرنج تا كرده بود. صداي قرآن مي‌آمد. مي‌خواست وضو بگيرد.

بنر را تحويل گرفتيم و آمديم طبقه پايين؛ آنجا كه مهر را داده بودم بسازند. صاحب‌مغازه پشت ميز نشسته  بود. مهر دايي را آماده مي‌كرد. درباره مهر و ژلاتين توضيح مي‌داد. صداي اذان از تلويزيون آمد. يكدفعه صدايش قطع شد. سرم را بالا آوردم و نگاهش كردم. دست راستش  را روي لبهايش گذاشت و بعد به پيشاني‌اش چسباند.

شرمنده شدم. زير لب صلواتي فرستادم.


+ |
بلا رشدآفرين است
برچسب:
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 - - حامد
این را طراحی کرده بودم برای لوگو. اما کیفیتش پایین آمد. همین طرح را با دست کشیدم و گذاشتمش جای لوگو. خودش را هم اینجا آوردم. خدایی حیف بود دیده نشود. برایش زحمت کشیده بودم.

بلا رشدآفرين است


+ |
خط آهن را دیده ای؟
برچسب: فکر من
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 - - حامد


وبلاگ قبلي‌ام «سبز و سرخ» بود. بعد از يكسال، سري به سبز و سرخ زدم و اين مطلب را ديدم. درباره اين است كه چرا سبز و سرخ.با كمي تغييرات اينجا كپي مي‌كنم.


دو تا خط آهني و موازي با  تراورس‌هاي چوبي يا سيماني كه  خط آهن را قطع مي‌كنند.
اين دو تا خط توي كل مسير موازي يكديگر هستند. اما طبق هندسه نااقليدسي در افق به هم مي‌رسند
اين دو تا خط هميشه با هم هستند.ديده‌اي؟
تازه، اسمشان را گذاشته‌اند خط آهن نه، خطوط آهن. چرا كه هميشه در كنار همديگر هستند و در تلازم يكديگر. آنقدر كه انگار يكي هستند: خط آهن

*      *      *

سبز رنگ قشنگي است؛ سرخ هم. كنار همديگر مي‌شوند سبز و سرخ. هيچ ربطي هم به «سر سبز و زبان سرخ» يا پرچم ايران ندارد. حال آنكه ممكن است آنها به اين ربط داشته باشند.

*      *      *

مي‌گويند صهيونيستها خيلي از دست ايرانيها دلخور بودند؛ همايشي برگزار مي‌كنند به اسم شيعه‌شناسي. سوالات مبنايي اين همايش:

1- خدا وكيلي چرا شيعيان اينجوري هستند؟

2- جدا چرا؟!

3- چرا شكست نمي‌خورند؟

آخر همايش كه از پذيرايي فارغ مي‌شوند، يك اعلاميه را مي‌خوتنند كه مفاد آن از مباحث همايش به دست آمده‌بود.

خلاصه و سه‌سوته‌ي آن اعلاميه اين بود:

« اين شيعيان كلا دو تا خط دارند: خط سبز انتظار و خط سرخ شهادت. حالا اگر يكي(يا هر دو) از اين خطوط از بين برود؛ شيعيان هم كله‌پا مي‌شوند

والسلام(البته به زبان عبري)»


ما هم حرف اين صهيونيستها را قبول داريم. شيعه دو تا خط دارد: خط سبز انتظار مهدوي و خط سرخ شهادت حسيني.

*      *      *

من و تو قطاريم. ريل‌مان هم همين دو خط است. هيچ وقت از هم جدا نمي‌شوند. اگر يكي‌شان نباشد، قطار كله‌پا مي‌شود. اما يك جايي اين اين دو خط به هم مي‌رسند: توي افق. جايي كه سبز و سرخ با هم قاطي مي‌شوند و حل مي‌شوند توي آبي آسماني. برو بالاتر، آبي عرشي.

خط راه‌اهن را تا حالا ديده‌اي؟


+ |


Generated By saeed sarpas § November 2007
iranian blog service , BLOGFA