مقصر كيست؟
شب جمعه رفتيم خانه بابابزرگ و شب را آنجا مانديم. همه خوابيدند اما من و حسين (داييام) بيدار بوديم. رفتيم روي بالكن. حسين سهتار ميزد و من ستارهها را نگاه ميكردم. گفتم: پاشو بريم كوه. كمي فكر كرد و پذيرفت.
ساعت 4 صبح راه افتاديم. از چهارراه مصباح تا كوه نورالشهدا پياده رفتيم. زير كوه دو تا راني خريدم و خورديم. حالمان جا آمد.
صداي اذان صبح ميآمد. راه افتاديم و از كوه بالا رفتيم. بعد از بيست دقيقه رسيديم به مزار شهداي گمنام. ده-پانزده نفر آنجا بودند. چندتا از بچههاي موسسه نور معرفت نماز صبح را به جماعت ميخواندند. بهشان نرسيدم. نماز را فرادي خواندم.
آفتاب هنوز طلوع نكرده بود. حسين گفت بمانيم و طلوع آفتاب را ببينيم. نيم ساعت روي يكي از سكوها نشستيم و حرف زديم. آرامآرام نور خورشيد از پشت كوه، آسمان را روشن ميكرد.
از كوه پايين آمديم. حسين نسكافه خريد. وقتي سوار تاكسي شديم،راننده گفت: كي آمديد كه الآن برميگرديد؟ جواب داديم: 4 صبح. گفت: اينجا هم مثل ادارهها شده. اگر دير بيايي كارت راه نميافتد. بايد اول وقت بيايي.
هوا ديگر روشن شده بود. دنبال نانوايي ميگشتيم كه نان بخريم. پيدا نكرديم.
يك پژوي نقرهاي زده بود به جدول. از كنارش رد شديم. راننده سرش را روي فرمان گذاشته بود. جلوي ماشين جمع شده بود. حسين گفت: احتمالا به كاميون خورده كه كاپوتش اينطوري شد! راست ميگفت. فرورفتگي خيلي زياد بود. مال تصادف با جدول نبود.
گفتم به 110 زنگ بزنيم. باجه تلفن پيدا كرديم و شماره 110 را گرفتيم. حسين صحبت كرد. داشت ميگفت: «222» گفتم: شماره خانه را نده. اما حسين بقيهاش را به طرف گفته بود. 20 دقيقه همانجا مانديم اما خبري از پليس نشد. پرايدي كنار پژو ايستاد و در ماشين را باز كرد. راننده تكان خورد. سالم بود. دوباره زنگ زديم 110. اما باز هم نيامدند. گفتم: راننده كه سالم است و آدرس هم سرراست.بيا برويم.
توي صف نانوايي بربري ايستاده بوديم. موبايلم را روشن كردم. بلافاصله زنگ خورد. دايي نريمان بود. دكمه سبز را فشار دادم. پرسيد: كجاييد؟ جواب دادم: سر كوچه. قطع و وصل شد و صداي بوق اشغال آمد.
دوتا بربري خريديم و رفتيم خانه. تا زنگ در را زديم، مامان و دايي نريمان آمدند بالكن. داد زدند: كجا بوديد؟ با ترس گفتيم: الآن ميآييم بالا ميگوييم.
رنگ همه پريده بود. مامان عصباني شده بود. گفتند چيشده؟ حسين ماجرا را تعريف كرد.
حديثه گفت: «ساعت 7 و نيم تلفن زنگ زد. همه خواب بودند. رفتم گوشي را برداشتم. مردي گفت از 110 تماس ميگيرم. آقاي عليمرداني به ما زنگ زده گفته با پژو تصادف كرده اما گشتيهاي ما رفتهاند و پيداشان نكردهاند.»
من به حسين نگاه كردم و حسين به من. تا نيم ساعت كه هيچ ماشين پليسي نيامد. پس چطور آمدهاند و پيدايش نكردهاند؟ تازه! ما گفتيم يك نفر ديگر زده به جدول ولي اپراتور 110 گفته آقاي عليمرداني تصادف كرده است.
حسين به پليس فحش داد. من هم فحش دادم. دايي نريمان هم. آدمهايي كه حافظ امنيتاند، آن روز امنيت را از ما گرفته بودند.