تبليغاتX
بن بست
Blogfa.com
خداحافظ مورچه!
برچسب:
دوشنبه سی و یکم تیر 1387 - - حامد

 

مورچه اگر از ارتفاع بیفتد چیزی‌اش نمی‌شود. سالم می‌ماند. فرض می‌کنم از شاخه درختی بیفتد توی دستگاه بتونیر. همان‌ها که بتون را تکان می‌دهند و بعد می‌ریزند توی شناژها و قالب‌های ستونی. فکر می‌کنم آن‌جا هم سالم می‌ماند. له نمی‌شود.

حالا بتون‌ها را خالی می‌کنند تا سفت شود. مورچه ممکن است در فضای خالی بین بتون محبوس شود. له نمی‌شود و سالم می‌ماند. اما دیگر راه نجاتی ندارد. همان‌جا می‌ماند تا هوا تمام شود. غذا هم نیست. دو روز بعد؛ سه روز بعد؛ یک ماه بعد و شاید یک‌سال بعد مورچه آن‌جا می‌میرد. هیچ‌کس نخواهد فهمید او کجاست. غریبانه است! نه؟!

 

پی‌نوشت: (نخواستم توی یک پست دیگر بنویسم.)مصیب را دیدم. چندقدم با هم راه ‌رفتیم. پسری را نشانم داد که چند ده متر با ما فاصله داشت.گفت: می‌شناسی‌اش؟ گفتم: نه! گفت: پانزده سالش است. سنّی بوده. رفته تحقیق کرده و شیعه شده. خانواده‌اش را هم شیعه کرده است. یاد شناسنامه‌ام افتادم!

 

پی نوشت۲: جواب نظرات را نوشتم. بخوانید.


+ |
آرمگدون نزديك است؟
برچسب:
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 - - حامد

احمدي‌نژاد با اقتصاد ايران چه‌كار دارد مي‌كند؟ به تازگي، سياست تازه‌اي را كشف كرده‌ام و اسمش را گذاشته‌ام سياست «گورخر و خرس». گورخر وقتي در چنگال خرس  مي‌افتد چه‌‌كار مي‌كند؟‌ خيلي ساده است. خودش را به مردن مي‌زند. خرس هم هيچ‌وقت حيوان مرده نمي‌خورد. يعني بايد شكار را از پا درآورد بعد، رغبت  كند كه بخوردش. نتيجه چيست؟ خرس گورخر را رها مي‌كند.

شايد احمدي‌نژاد همين سياست را دنبال مي‌كند. مي‌خواهد اقتصاد كشور را آنقدر خراب كند كه هيچ قدرتي تمايلي نداشته باشد كه به ايران نگاه كند. ايران مي‌شود گورخر و قدرت‌ها مي‌شوند خرس. اما نبايد فراموش كنم كه دعواي خرس‌ها و گورخري مثل ايران فقط بحث استعمار و اقتصاد نيست؛ جنگي است ايدئولوژيك.

يكي از فرماندهان آمريكايي در افغانستان اعلام كرد 400 نفر از شورشيان -طالبان- را قلع و قمع كرده. بعد از اين خبر گفت به خاطر فعاليت شورشيان، ناو هواپيمابرمان را از خليج‌فارس خارج  كرده به درياي عربي برديم.

ناوهاي آمريكايي يكي‌يكي از خليج‌فارس خارج شدند. جور ديگري مي‌توان  گفت؛ هدف‌هاي موشك‌هاي ايراني از تله تنگه هرمز فرار كردند. در اين چند روز هم دو كشور ايران و آمريكا ،همزمان، مانور نظامي دارند و اينجا بوي جنگ مي‌آيد.

آن سوي ميدان آمريكاست و اسرائيل و اين سو ايران. هركدام از آن‌ها حركتي كند، ايران به اسرائيل تعرض خواهد كرد. شدت برخورد ايران نيز به چگونگي تحرك اوليه بستگي دارد. البته فرض مي‌كنم جرأت سران سياسي و نظامي ايران زياد باشد.

اين‌ها را بگذاريم كنار آموزه‌هاي صهيونيستي آرمگدون؛ جنگ يهوديان با نيرويي از شرق، كشته شدن اكثر يهوديان، ظهور مسيح، ارمغان پيروزي‌ مسيح و مسيحي شدن باقي‌مانده يهودي‌‌ها.

بوي جنگ مي‌ايد. اما نه فقط جنگ سياسي و اقتصادي. اين جنگ  حتما  پايه‌هاي ايدئولوژيك خواهد داشت. نگاه انتظار اسلامي در مقابل نگاه انتظار صهيونيستي با چاشني سياست‌بازي‌هاي بوش و  احمدي‌نژاد و اولمرت. البته فراموش نكنيم گاهي جلوه‌هاي ديني روپوشي براي فعاليت‌هاي اقتصادي كارتل‌ها و بنيادهاست.

نبايد ايران را با عراق مقايسه كرد. جنگ ايران اينچنين نيست. جنگ با ايران در حد تبادل آتش است.

 


+ |
ارتباط نزدیک
برچسب: فکر من
سه شنبه هجدهم تیر 1387 - - حامد

 

کانال چهار برنامه ای دارد به نام «ارتباط نزدیک». روزهای زوج، ساعت 3 بعدازظهر پخش می شود. 45دقیقه طول می کشد و به بررسی مسائل روز می پردازد. هفته پیش، موضوع برنامه «مد» بود و این هفته «آسیب های نوپدید». شنبه سه تا مهمان داشت؛ دو تا دکتر و یک آخوند. وقتی برنامه شروع شد، آن دو تا دکتر بحث را آغاز کردند. آقای آخوند هم با سکوت خود بقیه را تحسین می کرد. اولین جمله ای که جناب آخوند گفت، در دقیقه سی و پنجم برنامه بود.بعد از صحبت اش هم دوتا گزارش پخش کردند. یعنی پنج دقیقه هم صحبت نکرد. تازه، حرف هایی زد که جزو اصول موضوعه بحث بود. اما میهمانان و مجری برای آن که حرفی زده باشد چیزی نگفتند.

امروز همان موضوع ادامه داشت. جای آخوند فروتن برنامه! آخوندی دیگر آورده بودند که عضو هیأت رئیسه مجلس بود. محاسن سفیدی داشت و با لهجه صحبت می کرد. وسط برنامه معلوم شد اهل قائن است. دو مهمان دیگر، همان دو دکتر بودند.

آقای آخوند شروع به صحبت کرد. اول گفت هیچ تخصصی در این موضوع ندارد. سپس در راستای تایید استفاده از دولت الکترونیک، فرمودند ما در مجلس اولین قدم را برداشته ایم. مانیتورهایی گذاشته ایم که دستورجلسه در آن نمایش داده می شود! آخر بحث هم ایراد مفصلی بر اینترنت گرفت؛ اینترنت مانع صله رحم می شود. با خنده می گفت قدیم می نشستند دور هم و تخمه می شکستند. حالا اینترنت مانع شده است.

بین صحبتهای ایشان، میهمانان و مجری گاهی لبخندی می زدند و از کج فهمی های آقای آخوند شکوه می کردند.

این دو برنامه برایم خیلی اهمیت داشت. فاصله نگاه حوزه با موضوعات روز آشکار بود. یاد عکسی افتادم که توی مدرسه مروی نشانم دادند. عکاس یکی از روزنامه ها آمده بود برای عکاسی. طلبه تپلی را کنج حجره نشانده بود و ازش عکس گرفته بود. طلبه ها هم با افتخار آن را از روزنامه جدا کرده بودند و به هم نشان می دادند.

 


+ |
سربازان جنگ
برچسب:
دوشنبه هفدهم تیر 1387 - - حامد

 

سربازان جنگ عجب آدم‌هايي هستند. جان‌شان كف دست‌شان است و راحت مي‌جنگند. البته نه به اين راحتي كه نوشتم. اما اين موضوع را براي خودشان حل كرده‌اند كه ممكن است دو دقيقه ديگر زنده نباشند. سرباز جنگ –چه به زور و چه داوطلبانه- جلوي تير مي‌ايستد. مي‌داند كه بايد پيش برود. اگر او را زدند اشكالي نيست. سرباز پشتي‌اش پيش مي‌رود. يكي براي همه!

چند شب پيش فيلم واترلو را نشان مي‌داد. جنگي قديمي كه پياده‌نظام حركت مي‌كند و صف به صف از آن كاسته مي‌شود؛ سربازان جلويي افقي مي‌افتند و  جان مي‌دهند. امروز هم فيلم خط آتش را نشان مي‌داد. فيلمي ايتاليايي درباره جنگ جهاني دوم. جنگيدن با سرنيزه‌ها شروع شده بود. بايد مي‌كشتند تا زنده بمانند.

تا حالا فكر مي‌كردم چين قدرتمندترين ارتش را دارد. پياده‌نظامش زيادند و اگر راه بيفتند،‌ مي‌توانند همه جا را بگيرند. اما به اين نتيجه رسيده‌ام كه خير؛ آن‌ها هم قوي نيستند. چون هميشه دعوا دارند چه كسي در صف اول بايستد؛ مرگ نفرات جلويي قطعي است. حتي اگر نگاه كمونيستي‌شان مثل نگاه محمد كاسبي در فيلم «بايكوت» باشد. وقتي سر مجيدي فرياد مي‌زد و مي‌گفت: «يك مورچه هم اينقدر درباره هستي خودش سوال نكرده است.»


+ |
رجبيون
برچسب:
شنبه پانزدهم تیر 1387 - - حامد

دوباره ماه رجب آمده. دعاي‌اش دوباره سر زبان‌ها افتاده. يادش بخير!‌ مي‌‌رفتيم مسجد و تا «يا من ارجو» را مي‌شنيديم، خنده‌مان مي‌گرفت. چون در تكه آخر دعا ريش بغل‌دستي‌مان را مي‌گرفتيم. ما كه ريش نداشتيم. تازه اگر هم ريش داشتيم هنوز سفيد نشده بود. براي تكان دستمان هم فلسفه‌هاي مختلف شنيده بوديم؛ از كنار زدن پرده تا مثل سگ، دم تكان دادن.

اعتكاف هم براي‌مان اتيمولوژي خاص خودش را داشت. حميد مي‌گفت امام علي توي يكي از جنگ‌ها با اسب تيكاف(take off)مي‌كند. چندتا  از صحابه فرياد مي‌زنند: «اِ تيكاف» و از ترس مي‌روند توي مسجد بست مي‌‌نشينند. از آن موقع اين مراسم درست مي‌شود و با كمي تغيير در اسم، به‌اش مي‌گويند اعتكاف!

 


+ |
آقا سيد
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 - - حامد

 

امروز رفتم خودكار بخرم. لوازم‌التحرير فروشي سهند چهارتا مغازه با مسجد فاصله دارد. صاحبش را آقا سيد صدا مي‌كنم. وقتي رفتم توي مغازه، آقا سيد نبود. آمدم بيرون. ديدم از آن طرف خيابان لنگان‌لنگان مي‌ايد. سلام كردم و جواب سلامم را داد. وفتي مي‌خواست از پله‌هاي مغازه بالا برود دستش را به ميله‌هاي سايبان مغازه گرفت و «ياعلي»گويان بالا رفت. گفتم: «آقا سيد! پير شدي‌ها!» بلافاصله جواب داد: «قبل از عيد تصادف كرده‌ام. از آن موقع پايم مي‌لنگد.» مي‌خواست من و خودش را قانع كند كه پير نشده. اما موهاي سفيد و چشم جمع شده‌اش دم خروس بود؛ قسم حضرت عباس فايده نداشت.

وقتي خودكار را گرفتم پرسيد: «كي دانشگاهت تمام مي‌شود؟» خنديدم و جواب دادم: «آقا سيد! من دانشگاه نمي‌روم.» با تعجب سوال كرد: «پس چه كار مي‌كني؟» گفتم: «حالا بماند.»

دست دادم و داشتم مي‌آمدم بيرون. گفت: هركاري مي‌كني بكن ولي اين را بدان كه «خيرالامور اوسطها». نه افراط كن و نه تفريط.

نگاهش كردم. لبخندي زدم و ازش تشكر كردم. شيطنت‌آميز گفت: ما از خدا براي شما سه تا چيز مي‌خواهيم. گفتم: چي؟ جواب داد: اول، سلامتي؛ دوم، موفقيت و سوم جيب پرپول. اين سومي را با خنده گفت.

خدا كند خدا حرف سيدها را بيشتر گوش كند.


+ |
داستان آسمان شهر جنگي
برچسب:
سه شنبه یازدهم تیر 1387 - - حامد

 

امشب حبيب احمدزاده مهمان برنامه «دو قدم مانده به صبح» است. موضوع برنامه ناو وينسنس و سقوط هواپيماي ايرباس ايران است. مهمان ديگر برنامه پرويز پرستويي است. ارتباطش با اين موضوع شايد به خاطر فيلم موج مرده باشد.

احمدزاده توي كتاب «داستان‌هاي شهر جنگي» به اين موضوع پرداخته. بخشي از كتاب،‌نامه‌اش به افسران نيروي دريايي آمريكاست؛‌ آنها كه نامشان راجرز است و در خليج فارس خدمت كرده‌اند. جواب‌هاي آنها را هم نوشته است. چندتا تحليل مطبوعات خارجي درباره حمله ناو وينسنس  را هم آورده است. اثر فاخري نيست.

يكي از داستانهايش راجع  به تير انداختن يك رزمنده ايراني است. براي هر تيرش حرف‌ها مي‌زند و محاسبه مي‌كند.  مي‌‌داند براي هر تير پاسخگوست؛ پوكه كافي نیست. انگشت سبابه‌اش هم مواخذه مي‌شود.

اين داستان را در جواب آنهايي نوشته كه مي‌گويند وقتي تير انداختي ديگر فراموش كن. مثل راجرز، كاپيتان وينسنس. چون احمدزاده  توي  نامه‌نگاري‌هاش نتوانست او را پيدا كند. راجرز يادش رفته كه هواپيمايي را با 370 سرنشين زده‌بوده‌است.


+ |
كارگري شاد و كارگري مرده
برچسب:
یکشنبه نهم تیر 1387 - - حامد

داشتم مي‌آمدم خانه. نزديك خانه‌مان مجتمع بزرگي دارند مي‌سازند براي نيروي انتظامي. از كنارش رد شدم. چند تا كارگر بلوك‌هاي سفالي را از پشت تريلري خالي مي‌كردند. بلوك‌‌ها  را دست به دست مي‌كردند. از ته دل مي خنديدند. دو گروه شده و با هم مسابقه گذاشته بودند.

دلم مي‌خواست جاي آن‌‌ها باشم. بي‌خيال و شاد. داشتم نگاه‌شان مي‌كردم. ياد ساختمان سر كوچه‌مان افتادم. چند ماه است دارند مي‌سازند و تا طبقه چهارم اسكلت بتوني زده‌اند. چند روز پيش، يكي از كارگرها از طبقه چهارم افتاد و مرد. فقط يك‌سال از من بزرگ‌تر بود.


+ |
پایان بندگی
برچسب:
یکشنبه نهم تیر 1387 - - حامد

 آرام می رود از دل مرام تو

                                      از یاد من نرواد آن مقام تو

 

 

خوش بود فرصت دیدار ما ولی

                                      از تو برای دلم مانده نام تو

 

 

ما را به نام تو می خوانده اند حیف

                                      پایان مستی من شد زجام تو

 

 

نوبت گذشته و آن بندگی من

                                     پایان رسیده و پایاست نام تو


+ |
ققنوس برگها
برچسب: موزونیات
سه شنبه چهارم تیر 1387 - - حامد
فردا آخرین امتحانمان است. اگر با امتحان ورودی حساب کنم می شود ۱۳تا امتحان. این بار هم فقط می توانم شعر بگذارم. وقت نداشتم مطلب بنویسم.

 

ققنوس برگ ها

من سوالی دارم:

برگ خشکیده چطور

      به گلی خفته به خاک

               زندگی می بخشد؟

معرفت نیست بخوانیمش «کود»

بهتر آن است بگوییم «مسیح»

یا که تشبیه به افسانه کنیم:

برگ خشکیده همان ققنوس است.


+ |


Generated By saeed sarpas § November 2007
iranian blog service , BLOGFA