صبح زود بيدار شدم تا شنبه را زود شروع كنم. رفتم نان بخرم. نانوايي سركوچهمان پخت نميكرد. دوتا كوچه آنطرفتر نانوايي ديگري هست. رفتم آنجا. از دور صف نانوايي راديدم. زير لب سوتي زدم كه عجب حضور شكوهمندي! نزديك شدم. زنها كنار هم نشسته بودند و صحبت ميكردند. مثل مرغهايي كه سرظهر كنار هم مينشينند و آفتاب ميگيرند. اما اينها آفتاب نميگرفتند؛ خورشيد هنوز بالا نيامده بود.
نوبتم را پيدا كردم. ياد آن مسئله فقهي افتادم كه نگاه به نامحرم را حرام ميدانست مگر در بيع و شهادت كه ضرورت است.توي دلم گفتم اين آخوندها اگر يكبار صف نان ميايستادند، حتما يكي از موارد جواز را نوبت گرفتن ميدانستند. مستأصل شده بودم كه اخرين نفر چهكسي بود و من بعد كي بايد نان بگيرم. همه زن بودند و نميشد تشخيص داد. البته مرد هم بود مثلا يكي از همسايههامان چند دقيقه بعد آمد آنجا نان بگيرد. ولي معلم است. تنها معلمها در تابستان بيكار هستند وگرنه كدام مردي اين وقت صبح ميرود نانوايي؟
چند دقيقه سبك، سنگين كردم كه عطاي نان را به لقايش ببخشم يا لقايش را به عطايش. تازه! بينان اگر خانه ميرفتم مامان مرا به لقاالله ميپيونداند. پس عطاي آن نانوايي را بخشيدم و رفتم تا نانوايي خلوتتري پيدا كنم.
رفتم و رفتم و رفتم تا رسيدم دم مسجد. يكي از بچهها را ديدم. سلام و احوالپرسي كردم. گفتم: ميخوام برم نونوايي زينبيه. گفت: همه نونواييهاي لواش شلوغ است. هرجا بري همينطوره. گفتم: خير سرمان كله سحر بيدار شديم تا نان بگيرم. گفت: برنج شدخ كيلويي دو هزار تومان. مردم بايد هم بيايند توي صف نان لواش بايستند.
باز هم عطا و لقا و مامان و لقاالله توي ذهنم دويدند. چارهاي پيدا نكردم. رفتم و سرصف نانوايي بربري ايستادم. نانوايي بربري چندقدم با مسجد فاصله داشت. يك ربع بعد هم بربري گرفتم و رفتم خانه. حالا بايد با قيافه حقبهجانب مامان را قانع ميكردم كه بربري بهتر از لواش است؛ حداقل در اين مورد خاص!