تبليغاتX
بن بست
Blogfa.com
آدامس بادكنكي
چهارشنبه سی ام مرداد 1387 - - حامد

 

«اين چهارمين پست امشب است»

مامان برايم شامپو بچه صحت خريده. مي‌‌گويم: حالا چرا شامپو بچه خريده‌اي؟ سرتاپايم را ورانداز مي‌كند و مي‌خندد. چيز خنده‌داري گفته‌ام؟! بوي شامپو آشناست. بوي آدامس بادكنكي مي‌‌دهد. آدامس‌هاي بادكنكي اگر كهنه بودند سفت مي‌شدند و اگر تازه بودند توي دهان وا مي‌‌رفتند.

دو نوع  بودند. شايد هم بقالي سر كوچه ما فقط دو نوع  داشت. يكي مستطيلي بود و ديگري مربع. توي‌شان هم گاهي عكسي بود. عكس فوتباليست‌ها، گل و يا چيزهاي ديگر.

آدامس مستطيلي را بيشتر دوست داشتم. چون حدود يك سانتيمتر مربع بزرگتر بود. آن‌قدر كه اگر كسي براي‌ام آدامس مربعي  مي‌خريد هم خوشحال مي‌شدم و هم رو ترش مي‌كردم. يادش بخير!


+ |
يك تكه‌نان
برچسب: موزونیات
چهارشنبه سی ام مرداد 1387 - - حامد

(این  سومین پست  امروز است)

تكه‌اي نان ديديم

حمله برديم

           شكم سير كنيم

روبهي آمد و نان را دزديد

گفت: نان مال من است

 

بين‌مان دعوا  شد

ما كلاه خودمان را به قضاوت خوانديم

-و ندانسته جهنم برديم-

بعد، روباه زرنگ

          دم خود شاهد كرد.

 

دم معروف حقيقت را گفت

           مال ما بود آن نان

قاضي  اما طرف روبه شد

           رأي بر روبه داد

 

*      *       *

گشنه مانديم

و كلاه

رفت و قاضي  شد و ديگر به سر  ما نرسيد

 

*      *     *

نه به كف نان، نه كلاهي بر سر


+ |
گاوبازي
برچسب:
چهارشنبه سی ام مرداد 1387 - - حامد

این دومین پست امروز است.

زانوهايم درد مي‌‌كند. تق‌‌تق صدا مي‌‌دهند. مامان مي‌گويد مينيسك‌پينيسك پات پاره نشود بدبخت شويم.

حسين‌نصراله مي‌گويد درددپات به خاطر اين است كه مثل گاو از پله‌‌ها بالا و پايين مي‌روي. كمي آرام‌تر برو. خوب مي‌شوي. بعد، تجربه خودش را مي‌گويد. توي حوزه  حقاني حجره‌اش طبقه سوم بوده و زانو درد گرفته. مدتي آرام بالا و پايين رفته و به مرور پايش خوب شده.

حسين راست مي‌گويد. توي خانه‌مان پله‌‌ها را دوتا دوتا بالا و پايين مي‌روم و هربار پله‌ها را مي‌شمارم تا كم نشدده باشند. اما درد پايم فقط به خاطر گاوبازي نيست.

خودم فكر مي‌كنم به خاطر فوتبال است. هفته‌اي دو-سه مرتبه بازي مي‌كنم. يك شب هم مي‌روم سالن. بازي‌گوشي مي‌كنم و گرم نمي‌كنم. توي بازي هم بيشتر ساق‌پاي ديگران را مي‌زنم تا توپ را. حسين هروقت فوتبال بازي كردنم را مي‌بيند،  مي‌خندد. مي‌گويد: ‌تو آدم‌بشو نيستي. توي فوتبال هم مثل گاو بازي مي‌كني. 

 


+ |

برچسب:
چهارشنبه سی ام مرداد 1387 - - حامد

سلام!  اینجا خانه مان است. صدای مرا از پشت سیستم شخصی ام می شنوید.

بعد از کلی تعقیب و گریز بالاخره تلفن وصل  شد.  از این پس منتظر آپ کردن مدام

 باشید.  هر ساعت یک آپ! 


+ |
نانوایی
یکشنبه بیستم مرداد 1387 - - حامد

صبح زود بيدار شدم تا شنبه را زود شروع كنم. رفتم نان بخرم. نانوايي سركوچه‌مان پخت نمي‌كرد. دوتا كوچه آن‌طرف‌تر نانوايي ديگري هست. رفتم آن‌جا. از دور صف نانوايي راديدم. زير لب سوتي زدم كه عجب حضور شكوهمندي! نزديك شدم. زن‌ها كنار هم نشسته بودند و صحبت مي‌كردند. مثل مرغ‌هايي كه سرظهر كنار هم مي‌نشينند و آفتاب مي‌گيرند. اما اين‌ها آفتاب نمي‌گرفتند؛ خورشيد هنوز بالا نيامده بود.

نوبتم را پيدا كردم. ياد آن مسئله فقهي افتادم كه نگاه به نامحرم را حرام مي‌دانست مگر در بيع و شهادت كه ضرورت است.توي دلم گفتم اين آخوندها اگر يكبار صف نان مي‌ايستادند، حتما يكي از موارد جواز را نوبت گرفتن مي‌دانستند. مستأصل شده بودم كه اخرين نفر چه‌كسي بود و من بعد كي بايد نان بگيرم. همه زن بودند و نمي‌شد تشخيص داد. البته مرد هم بود مثلا يكي از همسايه‌هامان چند دقيقه بعد آمد آن‌جا نان بگيرد. ولي معلم است. تنها معلمها در تابستان بيكار هستند وگرنه كدام مردي اين وقت صبح مي‌رود نانوايي؟

چند دقيقه سبك، ‌سنگين كردم كه عطاي نان را به لقايش ببخشم يا لقايش را به عطايش. تازه! بي‌نان اگر خانه مي‌رفتم مامان مرا به لقاالله مي‌پيونداند. پس عطاي آن‌ نانوايي را بخشيدم و رفتم تا نانوايي خلوت‌تري پيدا كنم.

رفتم و رفتم و رفتم تا رسيدم دم مسجد. يكي از بچه‌ها را ديدم. سلام و احوالپرسي كردم. گفتم: مي‌خوام برم نونوايي زينبيه. گفت: همه نونوايي‌هاي لواش شلوغ است. هرجا بري همينطوره. گفتم: خير سرمان كله سحر بيدار شديم تا نان بگيرم. گفت: برنج شدخ كيلويي دو هزار تومان. مردم بايد هم بيايند توي صف نان لواش بايستند.

باز هم عطا و لقا و مامان و لقاالله توي ذهنم دويدند. چاره‌اي پيدا نكردم. رفتم و سرصف نانوايي بربري ايستادم. نانوايي بربري چندقدم با مسجد فاصله داشت. يك ربع بعد هم بربري گرفتم و رفتم خانه. حالا بايد با قيافه حق‌به‌جانب مامان را قانع مي‌كردم كه بربري بهتر از لواش است؛ حداقل در اين مورد خاص!


+ |
نعش‌کش
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 - - حامد

 

تلفن‌مان قطع است. ظهر رفتم بیرون تا به حسین‌نصرالهی زنگ بزنم. تلفن عمومی سرکوچه خراب بود. مجبورشدم تا میدان شهیدفهمیده بروم. نزدیک‌ترین تلفن عمومی آن‌جا بود. زنگ زدم. موقع برگشتن دیدم ماشینی سرکوچه‌مان ایستاد. بعد دور زد و رفت توی لاین مخالف. دقت کردم دیدم نعش‌کش است. آمبولانس سفیدی که خط سبزی دورتادورش کشیده‌اند. انگار روبان سبزی پیچیده‌اند دورش. شیشه‌هایش را رنگ کرده بودند اما رنگ‌اش رفته بود. تویش را هم تصور کردم؛ تختی که روکش چرمی سیاه دارد. هیچ وسیله پزشکی هم ندارد. چون آدم زنده‌ای تویش نمی‌آید.

از کنارش رد شدم. راننده داشت با موبایل صحبت می‌کرد. تا مرا دید صدایم کرد. رفتم پیش‌اش. گفت: ببخشید! خیابون شهید فهمیده همینه؟ جواب دادم:‌نه! این خیابون والفجره. خیابون فهمیده جلوتره. سری برایم تکان داد. یعنی متشکرم و با بی‌سیم‌اش ور رفت و آرام راه افتاد. آن‌قدر آرام که با هم رسیدیم سر خیابان. دوباره صدایم کرد. گفت: اینجا که روی تابلوش نوشته (شهید حسینی). با دست تابلوی خیابان شهید فهمیده را نشانش دادم. این بار هم تشکر کرد و رفت توی خیابان شهید فهمیده.    


+ |
جيره‌‌بندي
برچسب: داستانک
شنبه پنجم مرداد 1387 - - حامد

 

حسن‌‌كچل رفت توي مغازه سلماني. صاحب‌مغازه و دو، سه تا از مشتري‌ها زدند زير خنده. حس‌كچل قيافه حق‌به‌جانب گرفت و گفت: براي چي ‌مي‌خنديد؟ آمده‌ام گوشي‌ام را شارژ كنم.

 

*     *     *

چند روز گذشت. گذر حسن‌كچل به همان سلماني افتاد. دوباره در سلماني را باز كرد و داخل شد. همه زدند زير خنده. شاگرد سلماني گفت: حسن‌آقا! برق را جيره‌بندي كرده‌اند. الان هم برق نيست. اين دفعه بهانه‌ات چيه؟ حسن‌كچل خنديد و گفت: آمده‌ام آب بخورم.

 

*     *     *

دو، سه روز بعد حسن‌كچل رفت همان مغازه. مشتري‌ها و صاحب‌مغازه دوباره خنديدند. صاحب‌مغازه شيرآب را نشان داد و گفت: آب‌مان هم قطع است. حسن‌كچل ضايع شد. از آن روز، ديگر كسي حسن‌كچل را نديد.


+ |


Generated By saeed sarpas § November 2007
iranian blog service , BLOGFA