تبليغاتX
بن بست
Blogfa.com
قرآن بخوانم يا نه؟ 3
یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 - - حامد

 

در "قرآن بخوانم يا نه؟1" گفتم انگار تناقضي وجود دارد: قرآن مي‌گويد من متعلق به همه هستم. ولي برخي مي‌گويند همه نمي‌توانند از قرآن برداشت كنند بل بايد اصول و قواعدي را بلد باشند.

باقر در جوابم‌‌ گفت: يا قرآن اشتباه كرده يا اين‌ها. از پيش‌فرض احتمالي باقر استفاده مي‌كنم كه منظورش اشتباه‌بودن حرف اين‌هاست. اما نظر باقر مشكل منطقي داشت. چون اين دو را دو جمله متناقض فرض كرد كه درستي يكي مستلزم كذب ديگري و بالعكس است. من حرف‌ام اين بود: آيا مي‌شود اين دو با هم متناقض نباشند؟

در "قرآن بخوانم يا نه؟ 2"  مطلب را ادامه دادم و گفتم: آن‌ها كه عوام را بر حذر مي‌دارند چه خطراتي را پيش‌بيني مي‌كنند؟ يا چه دلايلي دارند؟ خودم دو تاش را گفتم: عوام بدون آگاهي ممكن است به تناقض برسند و قرآن را مشكل‌دار بدانند. يا   از آيات متشابه (كه نمي‌دانم يعني چه) برداشت كنند.

ياسر دو  دليل ديگر اين گروه را گفت: يكي اين‌كه ادعا مي‌كنند سنت، اين‌گونه بوده و ائمه مردم را از برداشت برحذر مي‌داشتند و ديگر‌‌ آن‌كه عوام هر چه مي‌خواهند در رساله هست. به همان‌ها عمل كنند كافي است. در مورد دليل اولي كه ياسر گفت: پس بايد برويم ببينيم واقعا سنت بر اين بوده  است يا خير. در مورد دليل دوم: برداشت‌ها محدود به احكام  عمليه نيستند. بل اكثرا مربوط به اعتقادا‌ت‌اند. مثل معصوميت و ...

سعيد هم حرف‌هايي زد كه معلوم نفهميدم‌شان. اما آخرش نكته‌‌اي گفت: چقدر مهم است عوام قرآن را درست بفهمند؟ سعيد نگاه من را مي‌‌داند. من آدمي كه واقعا نيازي به قرآن پيدا نكند مشكل‌دار نمي‌دانم. پس اگر برداشتي قطعي كند، اما غلط، به طريق اولي درست مي‌دانم‌‌اش. اما اگر منظور اين باشد كه حرف آن‌ها مهم نيست بايد بگويم خير. چون من و شما هم عوام هستيم. بگذرم.

اينجا  سوالي ديگر مي‌پرسم: گروهي معتقدند براي برداشت بايد قواعدي را بلد بود. به نظر شما منظورشان چه قواعدي است؟ برخي از آن‌ها را  مي‌گويم: آگاهي به ادبيات عرب؛ آگاهي به قواعد بلاغت؛ آگاهي به اصول و ... بقيه را شما بگوييد.

 


+ |
قرآن بخوانم يا نه 2
جمعه بیست و نهم شهریور 1387 - - حامد

 

چند پست قبل‌ام نام‌اش اين بود: قرآن بخوانم یا نه؟ (۱) .سوالي پرسيده بودم و كساني هم جواب دادند. بعضي‌ها خيال كردند محكمه است و مي‌خواهم توبيخ كنم‌شان و بعضي‌ها به سادگي جواب را نوشتند حال آن‌‌كه حداقل بايد كمي در جواب‌اش انديشيد. بعضي‌ها جوابي دادند كه البته ايراد منطقي داشت. و از حق نگذرم بعضي هم پاسخي دادند زيبا اما نه پاسخ سوال من را.

حالا قدمي جلوتر مي‌روم. آن‌ها كه مدعي‌اند برداشت از قرآن براي عوام خطرناك است، چه دليلي دارند؟ يعني پيش‌بيني (خواه درست خواه غلط) چه خطراتي را مي‌كنند؟ من دو دليل‌شان را مي‌گويم. مي‌گويند ممكن است عوام به تناقضي در قرآن برسند حال آن‌كه تناقضي نيست و درك آن‌‌ها قدرت جمع  بين آن‌ها را ندارد. پس قرآن را مشكل‌دار مي‌بينند. ديگر آن‌‌كه قرآن آياتي دارد محكم و آياتي دارد متشابه. عامي متشابهات را نمي‌شناسد و ممكن است از آن‌ها نتيجه بگيرد در صورتي كه قرآن اين نتايج را به منافقان نسبت داده است. (لطفا نقل قول ديگران نكنيد كه متشابهات چرا بعد هزار و چهارصدسال هنوز مشخص نيست. نظر خود را بدهيد.)

شما دليل ديگري از جانب آن‌‌ها سراغ داريد؟ نظر بدهيد.


+ |
شطرنج‌باز چه مي‌داند از زخم سرباز و اسبان و فيل
پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 - - حامد

 

گرسنه بودم و شام نخورده. مهمان‌اش بودم. فراموش‌ام كرده و براي‌ام شام نگرفته بود. آمد و گفت: بيا برويم مستنددفاع‌مقدس ببينيم. گفتم: حوصله ندارم. مي‌خواهي برو ببين. نرفت. ماند تا از مهمان‌اش پذيرايي كند!

*      *      *
گفتم‌اش: شازده! فلاني را مي‌شناسي؟ همو كه شيميايي است. گفت: نه. توي اين شهر هزار تا شيميايي هست و هزارتا آدم كه اسم‌اش فلاني است. جواب دادم: اما هرجاي شهرتان اسم‌اش را بگويي مي‌شناسندش. پاسخي نداشت. خواستم موضوع بحث را عوض كنم. پرسيدم: راستي! چند قسمت از مستنددفاع‌‌مقدس را ديده‌اي؟ گفت: همه را. خيلي‌جالب است. و پيشنهاد كرد من هم حتما ببينم.


+ |
گربه‌هاي عطاران
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 - - حامد

(تاملی کوتاه در سریال بزنگاه)

كانال سه بعد از افطار «بزنگاه» را پخش مي‌كند. كارگردان‌اش عطاران است. كاري به موضوع و فيلم‌نامه و از اين‌حرف‌هاش ندارم. فقط مي‌خواهم آن‌چه را بگويم كه فكر مي‌كنم نشان‌اش داده.

توي فيلم گربه‌ها نقش فعالي دارند. شبي نيست كه گربه‌اي در كادر نباشد يا سخن از گربه نرود. به نظر من گربه‌هاي اين فيلم منظوري دارند. نماد يا شخصيتي هستند كه به داستان كمك مي‌كنند و فقط براي تلطيف و خنده نيستند. مثلا در اولين قسمت كه جنازه را مي‌آورند، گربه‌اي مي‌پرد روي جنازه. يا در قسمتي كه صابر پرت مي‌شود، دوربين به سمت لبه‌ بالكن حركت مي‌كند و تا به لبه مي‌رسد‌، گربه‌اي را مي‌بينم كه از بالكن پايين را نگاه مي‌كند. دقيقا در همان زاويه‌اي ايستاده كه قرار است توفيق و نادر از آن‌جا نگاه كنند. آن‌‌قدر تدوين زيبا است كه مي‌توان احساس كرد گربه جاي نادر و توفيق نشسته.

من دو تا برداشت از اين گربه‌ها مي‌كنم:

1)) گربه حيواني است ملوس و رزق از دريوزگي مي‌خورد و اگر نان نباشد وحشي مي‌شود. آدم‌هاي اين خانه مثل گربه هستند كه بزنگاه داستان دريوزگي آن‌هاست.

2)) عطاران و خواستگار معتاد توي اتاق نشسته‌اند. عطاران شعر «بچه‌ها! اين نقشه جغرافياست؛ شكل اين گربه در اين‌جا آشناست؛ بچه‌‌ها اين گربه ايران ماست» را مي‌خواند. ايران در اين شعر تشبيه به گربه شده است و گربه‌هاي عطاران نماد آدم‌هاي ايراني است.

البته اين صحنه حرف ديگري هم مي‌تواند داشته باشد. عطاران و جوان خواستگار، معتادند و هر دو با هم –در حالت خماري- مي‌خوانند: «(اين گربه) ايران ماست.» ايراني كه معتادها و خمارها گوشه‌گوشه‌اش نشسته‌اند.

قسمت امشب هم دو تا سكانس داشت كه انگار عطاران با ظرافت چيده‌بودشان:

الف: نمايي كه عطاران از تلفن عموعي به بهجت زنگ مي‌زند و احوال‌پرسي مي‌كند. تلفن سكه‌اي است و قفلي نامعمول بر آن زده شده. عطاران در جواب احوال‌پرسي‌ها مي‌گويد: «همه چي امن و امان است.» و همراه آن دستي به قفل مي‌كشد.

ب: ماشين پليس مي‌پيچد توي خيابان. به سرعت‌گير مي‌رسد. آن‌‌جا كه چرخ‌هاي ماشين رد مي‌شود، تكه‌هاي سرعت‌گير را برداشته‌اند. سرعت‌گير، سرعت ماشين پليس را نمي‌گيرد.

 

پ.ن1: اصراري ندارم كه اين‌ها حتما درست هستند. اما من اين‌برداشت‌ها را كرده‌ام. البته فكر مي‌كنم عطاران آن‌قدر باهوش است كه اين المان‌ها را بيخود نچيند. اگر حرف من اشتباه باشد اشكالي نيست اما مطمئنم اين صحنه‌ها منظوري داشته براي خنده نيستند. خوشحال‌ام. عطاراني هست كه وقت مي‌گذارد براي بستن يك نما تا حرف‌اش را بگويد. مقايسه‌اش مي‌كنم با چهارخانه.

پ.ن2: سوال پست قبلي به قوت خود هست. اگر جوابي داريد بنويسيد.


+ |
قرآن بخوانم يا نه1
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 - - حامد

بسيار شنيده‌ام كه مي‌گويند: هركسي مي‌تواند از قرآن برداشت كند. زياد هم شنيده‌ام كه فرياد زده‌اند: عوام نمي‌توانند قرآن را بفهمند. بايد عالم بشوند بعد. چندين بار نيز شنيده‌ام كه پرسيده‌اند: پس چه‌طور قرآن خودش را متعلق به همه مي‌داند و خطاب به همه مي‌گويد فكر كنيد؟

كسي براي اين تضاد پاسخي دارد؟


+ |
حق با چشم و ابروست.
شنبه بیست و سوم شهریور 1387 - - حامد

 

وقتي موسي راه افتاد دنبال خضر، ‌قول داد سوال نپرسد. اما نتوانست و خضر را سوال‌پيچ كرد. توي قرآن آيه‌اي نيست كه بگويد موسي اشتباه كرد. چون پرسيدن از كارهايي كه ظاهرا خلاف عقل‌اند، عقلاني است. موسي كار عقلاني كرد هرچند از خضر جدا شد.

حالا بروم سراغ فيلم «يوسف پيامبر». وقتي جبرئيل مي‌آيد، حتي اگر خلاف عقل بگويد، باز هم يوسف گردن مي‌‌نهد. و چه فرقي است بين جبرئيل سلحشور و الياس مقدم؟ شايد سلحشور بايد لحظه وحي را جور ديگري نشان مي‌داد ولي فكر مي‌كنم  اين قضيه دليل مهم‌تري دارد. ما عادت كرده‌ايم كه حق و باطل آدم‌‌ها را با قيافه‌شان بسنجيم. پس جبرئيل خوش‌قيافه بر حق است. حالا وقتي بخواهيم كسي را كه  باطل است نشان دهيم، كريه‌المنظر مي‌سازيم‌اش؛ مثل ابن‌ملجم فيلم امام‌علي.

واقعا قيافه عمر و ابوبكر هم مثل علي ريشو و نوراني بوده و كسي نمي‌توانسته از روي قيافه تشخيص دهد. مردم دور ابوبكر و عمر را گرفتند چون قيافه آن‌ها  -برخلاف عقيده ما- كريه نبوده. اين‌جا انتخاب حق سخت شده‌است. حالا از خودم سوال مي‌پرسم: آن كشاورز سني كه چيزي از سقيفه و اجماع باطل و حقيقت غدير و... نمي‌داند چه گناهي دارد؟ چرا فكر مي‌كنم حق‌بودن علي كاملا واضح است و عمريان حتما مغرض بوده‌اند؟

 

پ.ن: خيلي منطقي است: اگر ريشو بودن دليل حق‌بودن نيست قطعا بي‌ريشي دليل بطلان نيست. خيلي‌ها عالمانه سر تأييد تكان مي‌دهند اما ...


+ |
دخمه
جمعه بیست و دوم شهریور 1387 - - حامد

 

فردوسي ماجراي رستم و سهراب را با دفن‌كردن سهراب تمام مي‌كند و در بيت  1047 مي‌گويد:

«يكي دخمه كردش ز سم ستور     جهاني ز زاري همي كرد كور»

دخمه يعني گور و قبر. كلمه‌اي است پهلوي و ريشه‌اش «دز» به معني سوزاندن است. اقوام باستاني ايران ريشه انسان را خورشيد مي‌دانستند. پس او را مي‌سوزاندند تا مثل مظهر خودش نور و گرما بدهد. همين نگاه به خورشيد آن‌‌‌ها  را  مجبور مي‌كرد صورت زنان را در قبر به سمت مشرق و صورت مردان را به سمت غرب بگذارند. چون زنان عنصر زايش هستند و شرق هم مظهر زايش خورشيد.

مي‌توانم نتيجه بگيرم كه كلمه‌هاي هر قوم نشان‌دهنده انديشه آن‌هاست.

 


+ |
واقعا مگس چه مي‌سرايد؟
چهارشنبه بیستم شهریور 1387 - - حامد

 

من صداي مگس‌ را چه مي‌شنوم؟ معلوم است "وز وز". اما عرب‌ها آن را "خازباز" مي‌شنوند. يعني دو صدايي كه من «و» مي شنوم، براي عرب «خ» و «ب» است.  مثالي ديگر: من براي حيوان درنده‌اي به نام شير چند تا لفظ دارم؟ يكي و آن هم "شير" است.  عرب اما اسد و غضنفر و ... دارد. پس وقتي عرب شيري را مي‌بيند بايد توجه بيشتري كند تا لفظ درست را به كار ببرد؛ توجه كند كه او اسد است يا غضنفر. در اينجا زبان باعث مي‌شود كه عرب با جزئيات بيشتري به اطراف‌اش نگاه  كند.

البته زبان‌شناسان معتقدند هيچ زباني  نسبت به زبان‌هاي ديگر برتري ندارد. چون در هر زباني مي‌شود منظور خود را رساند. اما تفاوت‌ها در قابليت است. زبان عربي براي بيان جزئيات خوب است. زبان آلماني براي بيان مفاهيم فلسفي، زبان انگليسي براي نوزايي كلمات و هم‌گامي با مدرنيته و ... . 

از نزار القطري پرسيدند شعر فارسي قشنگ‌تر است يا عربي؟ گفت فارسي ملايم‌تر است و براي بيان‌هاي عاشقانه بهتر است از عربي كه  الفاظش خشن است.  شايد اين هم ويژگي زبان فارسي باشد.


+ |
سحريه
برچسب:
چهارشنبه بیستم شهریور 1387 - - حامد

نزديك سحر است. بيدارم. ديگر عادت كرده‌ام كه شب‌ها بيدار باشم و روزها خواب. ساعت تلفن،  زنگ مي‌زند. صداش، اذان موذن‌زاده است. مامان راديو را روشن مي‌كند. من هم تلويزون را. هر دو دعا پخش مي‌‌كنند. سحر است و همه مخلوقات ذكر خدا مي‌گويند!


+ |
شوفر
برچسب: داستانک
دوشنبه هجدهم شهریور 1387 - - حامد

 

"يونس...يونس...چه‌‌ات شده آخه؟ حواست كجاست؟" زن‌‌اش صداش مي‌كرد و يونس به تلويزيون زل زده بود. از فكر بيرون آمد. صداي زن‌اش را شنيد. برگشت و گفت: "چي‌  مي‌گي؟". زن با عصبانيت از جاش بلند شد و به آشپزخانه رفت: "معلوم نيست چه‌اش شده. از پري‌شب كه  آمده ديوونه شده. زل مي‌زنه به تلويزيون و مي‌ره تو هپروت. چه بلايي سرش اومده خدا مي‌دونه."

يونس بلند شد. پيژامه آبي رنگ‌اش را روي كمرش جابه‌جا كرد. دستي به سر طاس‌اش كشيد و سبيل‌اش را خاراند. خميازه‌اي كشيد و رفت  گوشه اتاق.  سرش را گذاشت روي متكا و چشم‌هاش را بست. اما اتفاق دو شب پيش دويد  جلوي چشم‌هاش.

توي بيابان با كاميون مي‌راند. شاگردش، كريم، خوابيده بود. دورتادورش بيابان بود و ظلمات. فقط نور چراغ‌هاي كاميون جاده را روشن مي‌كرد. حوصله‌اش سر رفت. فلاسك را برداشت و براي خودش چاي ريخت. چاي را هورت كشيد. تا سرش را پايين آورد نقطه نوري را در انتهاي جاده ديد. "حتما ماشيني خراب شده و اين وقت شب اينجا مانده." ياد حرف‌اش به كريم افتاد: "شوفر جماعت شوفره. چه  شوفر سواري چه شوفر كاميون. توي جاده‌ها  باس پشت به پشت هم باشند  تا يكي نمونه و نصيب گرگ بيابون بشه." سرعت‌‌اش را زياد كرد  تا زودتر برسد و كمك‌اش كند.كريم بيدار نشد. فقط سرش را روي داشبورد ماشين  جابه‌جا  كرد. توي دل‌اش گفت: "اين پسره هم  كه فقط خوابه! باس بيدار باشه ما رو تر و خشك كنه.  كپه مرگش رو گذاشته خوابيده." و با غضب نگاه‌اش كرد. به ماشين نزديك شد. پيكان قهوه‌اي رنگي بود. رفته بود توي خاكي و نور چراغ‌اش را انداخته بود روي  زمين بيابان. جلوتر رفت. دوتا  شبح ديد كه  جلوي نور پيكان بالا و پايين مي‌روند.  رسيد  به‌شان.  نيش‌ترمزي زد  تا پياده شود. اما سر جاش ميخ‌‌كوب شد. داشتند زمين را مي‌كندند. جنازه آدمي هم گذاشته بودند روي خاك و پارچه سفيدي انداخته بودند روي صورت‌اش.



+ |
شبي در مسجدي
شنبه شانزدهم شهریور 1387 - - حامد

پارسال ساعت يك شب شروع مي‌كرد. امسال اما يك و نيم آمد. جمعيت شانه به شانه نشسته‌اند. چندهزار نفر هستند. توي مسجد ارك و حياط و البته خيابان پر است. بگذريم كه جاي خانم‌ها سقف مسجد است.

نيمه‌شب‌هاي رمضان، راسته فلافل‌‌فروش‌‌ها معروف است. كوچه تنگي كه تا حدود 100 متر دست‌فروش‌ها بساط كرده‌اند و البته همگي فلافل مي‌فروشند. يكي‌دوتا  فلافل خورديم و رفتيم توي مسجد. با بچه‌‌ها جايي پيدا كرده‌ايم كه هميشه خلوت است. به‌‌اش مي‌‌گويم منطقه شيخ‌نشين مسجد ارك. حاج منصور و سعيد و حسين و ابوالفضل هم از آنجا رد مي‌شوند. چشم‌شان به روي ما منور مي‌شود.

حاجي دوباره دارد حرف سياسي مي‌زند و فحش مي‌دهد. به حرف‌هايش مي‌خنديم و در دل مي‌گويم:‌ حاجي چرا  اينقدر از احمدي‌نژاد طرفداري مي‌كند؟  هروقت اين سوال را مي‌پرسم ياد آتش‌سوزي مسجد ارك مي‌افتم. شهرداري آن موقع خيلي به مسجد  ارك كمك كرده بود.

فلافل‌ها كار خودش را كرده. معده‌ام درد گرفته و از قبل آن كتف و گردنم. توي مجلس حواسم به معده و پشتم بود. مگر مرض داشتم  كه دو تا فلافل خوردم؟ خودم جوابم را مي‌‌دانم.


+ |
وقتي كه از گفتن آرمان خسته مي‌شوم.
برچسب: فکر من
جمعه پانزدهم شهریور 1387 - - حامد

 

مدرسه مي‌رفتم و نشريه‌اي چاپ مي‌كرديم به نام «آرمان». فكر مي‌كنم آرمان جهت‌گيري خاصي را القا نمي‌كند. هركسي آرماني دارد. من عادت داشتم از آرمانم حرف بزنم، ديگران را توجيه كنم و آرمانم را گسترش دهم. از چندي پيش با كسي هم‌صحبت شدم كه از آرمان‌‌اش مي‌گويد و مي‌‌گويد و البته بسيار مي‌گويد. حالا مي‌فهمم شنيدن آرمان چقدر خسته‌كننده است. تصميم‌ گرفته‌‌ام ديگر آرمانم را براي كسي نگويم. براي خودم باشد و خودم از آن لذت ببرم. ديگر نمي‌خواهم كسي را تربيت كنم تا به آرمان من احترام بگذارد.

آخوندها و كساني كه درس حوزه مي‌خوانند ياد مي‌گيرند چه‌طور از آرمان سخن بگويند و آن را براي ديگران توجيه كنند و اين باعث مي‌شود آخوندها هميشه پرحرف باشند. اينان ياد مي‌گيرند از دين بگويند اما من مي‌خواهم ياد بگيرم آرمان زماني اثر مي‌‌گذارد كه فقط دينداري باشد. سخت است و پيچيده شايد. مثالي مي‌زنم. دوستي دارم به اسم «هاني». جوان است ولي در جواني خلبان شده.  مداحي مي‌كند و به نظر مي‌رسد ديندار است (دليل اين گزاره مداحي كردن‌اش نيست.)  به نظر من اثر  او بيشتر از يك آخوند است. فرض مي‌‌كنم در نمازخانه فرودگاه نشسته‌ام. آخوندي مي‌‌‌‌آيد و نماز مي‌خواند و بعد از او خلباني وارد مي‌شود و مهر بر‌مي‌‌دارد و به نماز  مي‌‌ايستد. از ديدن كدام خوشحال‌تر مي‌شوم؟ از ديدن كدام اميدوارتر مي‌شوم؟ فكر مي‌كنم كساني مثل هاني از قِبَل آرمان نان نمي‌‌خورند بل نان خود را مي‌‌دهند تا آرمان ريشه بگيرد. (واضح است كه منظورم كمك مالي نيست.)

آرمان  هر آنچه است كه بتواند هدف باشد.

پ.ن: شايد كسي بگويد آخوند مي‌دود تا هاني دين‌‌اش را پيدا كند. اين طرف احتمالا  خودش آخوند است. ارجاعش مي‌دهم به منطق. يادگرفتن منطق به خودي‌خود اعتصام از خطا نمي‌آورد؛ رعايت آن است كه خطا را از بين مي‌برد. حتي كساني هستند كه بالفطره شيرين سخن مي‌‌گويند و منطق در وجودشان است و البته المنطق را امتحان نداده‌اند!. دين هم اين گونه است. حتي بالفطره‌تر از منطق. (دليل حرفم تعريف جديد انسان است: حيوان دين‌دار) خدا به همه نزديك است.  


+ |
دو واحد ناقابل
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 - - حامد

 

امروز رفتم داشنگاه. جلوي ميز كارشناس ادبيات ايستادم و گفتم:‌ببخشيد! نمره دو واحد ترم يك‌ام روي سايت نمي‌آيد. قبلا مي‌آمد ولي حالا نيست. گفت:‌برو اتاق امتحانات بپرس اشكال كار كجاست. رفتم اتاق امتحانات و مشكل كار را گفتم. طلبكارانه جوابم داد: آقا چرا زودتر پرينت نگرفتي؟‌گفتمش: پرينت گرفتم و آوردم و نشان دادم. گفتيد كد واحدها عوض شده است.

ديگر چيزي نگفت. اين‌بار وقتي صحبت مي‌كرد انگار مي‌خواست هم‌دردي كند:  اشكالي ندارد! ‌آخر شهريور بياييد نامه بدهم برويد تهران برگه‌تان را پيدا كنيد. خواستم سر و صدا  راه بيندازم اما نا نداشتم. پرسيدم: همين؟ راه ديگري نيست؟‌جواب داد:  نه! از اين مشكلات زياد پيش مي‌آيد. مي‌فرستيم تهران حل مي‌شود. گفتم اما در دلم:‌ كوفت!‌خب سيستم‌تان مشكل دارد درست‌اش كنيد. چرا مردم را  علاف مي‌كنيد؟ بعد صدايم را بلند كردم. جوري كه بشنود: اگر بروم بخوانم و دوباره امتحان بدهم زودتر به نتيجه مي‌رسم و با سر حرفم را تأييد كرد. يعني: آفرين پسر خوب. بپر كفش آهني بپوش و بدو دنبال نمره‌ات.

و من ... آمدم بيرون.

 

 


+ |
هميشه سبز
برچسب: موزونیات
دوشنبه یازدهم شهریور 1387 - - حامد

كوچه را خزان گرفت

فرش سرخ و زردي از جنازه‌هاي برگ

                    بر زمين نشست.

گوشه‌‌اي هنوز

          پيربرگ‌ها، فرونشسته از درخت،

               گرد هم نفس زنان

                    ناله مي‌كنند

                    نعره مي‌زنند

                    شيهه مي‌كشند

 تا جوانه‌هاي برگ سال بعد را

              عبرتي دهند

باد زوزه مي‌كشد

تا كفن كند صداي برگ‌هاي زنده را

 

بين برگ نو و كهنه‌برگ‌هاي سال قبل

     لايه‌هاي سرد و بي‌مرام برف

               پرده مي‌كشند

 

رسم بي‌خزان شدن

در رسيدن پيام برگ‌هاي كهنه است

*     *      *

كوچه  را خزان گرفت

و آن «هميشه سبز»

طعنه مي‌زند به برف و باد و هرچه از خزان خبر بياورد.


+ |
يك بام و دو هوا
دوشنبه یازدهم شهریور 1387 - - حامد

 

توي ترافيك مانده‌ايم. كنار خيابان پيرمردي ساز مي‌زند. سرش را انداخته پايين. انگار نمي‌خواهد كسي ببيندش. مهمان‌‌مان پشت فرمان نشسته و يك‌ريز صحبت مي‌كند. صداي ساز پيرمرد را مي‌شنود. سر تكان مي‌دهد و مي‌‌گيود: نيگا كن! پيرمرد جاي  قرآن‌خوندن مطرب شده. به درد شب اول قبرش هم نمي‌خوره. (چند لحظه  سكوت مي‌‌كند و ادامه مي‌دهد: ) جايي براي سخنراني دعوت‌ام كرده بودند. آهنگ گذاشتند  تا همراه آن صحبت كنم. به‌شون گفتم: جمع كنيد بساط‌تون رو. من اهل اين سوسول‌بازي‌ها نيستم. من نه رقاص‌‌ام، نه خواننده‌ام و نه هيچ چيز ديگر. من فقط يك شيميا‌يي‌ام.

ماشين‌‌ها راه افتاده‌اند. ديگر ترافيك نيست. به مقصدمان نزديك شده‌ايم. پيرمرد و ساز  و ترافيك يادش رفته. براي آخر صحبت‌اش نصيحت مي‌كندمان: بچه‌ها! به‌‌تون توصيه مي‌‌كنم اهل تعصب نباشيد. اگر ديدي جووني آهنگ گوش مي‌كند تند نريد. نگيد چون آهنگ گوش مي‌كنه آدم مشكل‌‌داريه.

از  آينه سعيد داوودي را نگاه كردم و خنديدم. او هم خنديد اما جوري كه حاجي  نبيندش. حاجي را رسانديم دم خانه ‌فاميل‌‌شان. 


+ |
احقاق حق2
یکشنبه دهم شهریور 1387 - - حامد

 

چرا من اين آدم قرآن به‌دست را به جزيره‌‌اي غيرمسكون فرستادم؟ تا راه شك را بر او ببندم. شك به دو طريق –به نظر من- ايجاد مي‌شود: تطورات شخصي و مواجهه با نظرات مخالف. فعلا با تغييرات شخصي كاري ندارم. اما تبعيد اين فرد باعث شد كه با نظر مخالف با آنچه به دست آورده مواجه نشود. پس به يافته‌اش شك نمي‌كند. پس قطع و يقين دارد.

حالا دوران تبعيد آن فرد را تمام مي‌كنم. او بين مردم مي‌‌آيد اما فرض مي‌كنم هنوز راه شك بر او بسته است. او به يافته‌هايش قطع دارد و كاملا مطمئن است. لازم است بگويم  شايد قطع او غيرواقعي باشد. مثلا حاصل از تبليغات و پروپاگاندا باشد. مگر من و شما قطع نداريم كه يزيد، حسين را كشته؟ دليل قطع‌مان چيست؟

حالا همان سوال را تكرار مي‌كنم: كسي كه در جامعه با تحقيقات خودش يا بر اثر تبليغات ناملموس به قطع برسد، در صورت بطلان يافته‌هايش، آيا عقاب مي‌شود؟  


+ |
احقاق حق1
شنبه نهم شهریور 1387 - - حامد

 

اين سوال را زياد شنيده‌ام: كسي در اعماق جنگل‌‌هاي آمازون زندگي مي‌كند و  اسلام به او نرسيده، تكليفش چيست؟ جواب‌‌هاي متعددي دارد كه بيشترشان قانع‌كننده هستند. حالا مي‌‌خواهم اين سوال را بپرسم: كسي اسلام به او رسيده و قرآني دارد. بعد از مسلمان شدن به جزيره‌اي مي‌‌رود كه كسي غير او ساكن آن‌‌جا نيست. حالا در قرآن كنكاش مي‌كند و به نتايجي مي‌رسد؛ خواه باطل خواه صحيح. اگر به نتايج باطل برسد تكليفش چيست؟ آيا عقاب مي‌كنندش؟

كسي جوابي دارد؟ اگر دارد كامنت بگذارد. اين سوال سرآغاز بحثي است كه اگر حوصله كنم سراغش مي‌روم.

 

 

 

 


+ |
فیلم را چه کار کنیم؟
پنجشنبه هفتم شهریور 1387 - - حامد
بالای مغازه نوشته «فیلم برداری از مجالس پذیرفته می شود». یکی هم می گوید «باید  از این  صحنه فیلم  بگیریم».

فعلی که هراه فیلم می آید چیست؟ گرفتن یا برداشتن؟ همین سوال در کلمه «عکس» هم هست.  عکس برداری درست است یا عکس  گرفتن؟ صادق هدایت در متنی می  نویسد: فلان جا و رفتیم و عکس برداشتیم. پس عکس برداشتن هم استفاده شده است. سوال دیگر ایت است: اگر  عکس برداشتن درست باشد چرا ما می گوییم عکس برداری و نمی گوییم عکس برداشتن. چه تفاوتی بین مصدر «برداشتن» و مصدر «برداری» هست؟


+ |
I'm legend
برچسب: فکر من
پنجشنبه هفتم شهریور 1387 - - حامد

 

خاله آمده بود خانه‌مان. معلم است و خلق و خوي معلم‌ها معلوم. جملات شعاري مي‌گويند و استد‌لال‌هاي عاميانه مي‌‌كنند و تنها راه سعادت را درس‌‌خواندن مي‌‌دانند. گفت: تو اشتباه كردي كه مدرسه را ول كردي. در بهترين مدرسه بهترين رشته را خوانده‌اي و مي‌توانستي بهترين دانشگاه قبول شوي. ژنتيك،‌ فيزيك هسته‌اي يا  چيزي مثل اين‌ها مي‌خواندي و به درد مملكت مي‌خوردي. بعد سرش را تكان داد و گفت: متأسفم برات. گفتم: من احساس وظيفه كردم و رفتم سراغ  علوم  انساني. تازه! از رياضي و فيزيك خيلي خوشم نمي‌آمد. گفت: ربطي به  علاقه  ندارد. بايد مي‌رفتي تا متخصص متعهد بشوي. جامعه الان به دكتر و مهندس نياز دارد. و جواب دادم: بالعكس! فكر مي‌‌كنم جامعه به دكتر و مهندس نياز ندارد. مشكل جايي ديگر  است. در جاهاي ديگر تعهداني آمده‌‌اند كه متخصص نيستند. از همه اين‌ها گذشته! تخصص لزوما فيزيك و شيمي نيست.  در زمينه فرهنگ هم بايد  كساني متخصص شوند. من مي‌گفتم و او  مي‌‌گفت. با خودم فكر كردم چقدر راحت حاضر  است ديگران از احساس وظيفه‌‌شان، از علايق‌‌شان بگذرند و به گفته‌‌هاي او عمل كنند. اينها ديگران را  گلادياتور مي‌بينند. كساني كه بجنگند و  بميرند تا ما راحت باشيم. استدلال‌شان  هم اين است: بايد متخصص متعهد داشته باشيم. نمي‌‌دانند كه معني اين جمله چيست. فكر مي‌كنند هر كه متعهد بود، به خاطر اين جمله مجبور  است متخصص فيزيك و شيمي و ... شود. مي‌خواستم بپرسم چرا خودتان ادبيات عرب خوانده‌ايد. نپرسيدم. مي‌دانستم كنف مي‌شود.


+ |
سه صفحه
سه شنبه پنجم شهریور 1387 - - حامد

رفتم مدرسه ديپلم‌ام را بگيرم. حياط مدرسه خلوت بود. تابستان است ديگر. رفتم  توي دفتر. كارت خدمت‌ام را دادم و گفتم: آمده‌ام مدرك ديپلم‌ام را بگيرم. كپي كارتم را گرفتم و دادم و تمام مداركم را دادند به‌ام. آمدم بيرون. تا ميدان آزادگان پياده رفتم. بايد از شناسنامه كپي مي‌گرفتم. چون فردا مصاحبه دارم. رفتم توي مغازه و گفتم: ببخشيد! دو دور از تمام صفحات كپي بگيريد. توي دلم گفتم:‌مرض دارند مگه؟ همه صفحات به چه دردشان مي‌خورد؟ و جوابي پيدا نكردم.

آمدم خانه. مدارك را مرتب كردم تا رسيدم به شناسنامه. ورق‌اش زدم. چه جالب! صفحه يكم تولد؛ صفحه دوم ازدواج و بچه؛ صفحه سوم مرگ. تازه فهميدم چرا از همه صفحات كپي مي‌خواهند. كل عمر يك آدم در سه صفحه!


+ |
دنياي عجيبي‌ست.
سه شنبه پنجم شهریور 1387 - - حامد

كتاب‌فروشي خوبي است. خوب يعني چه؟ يعني اين كه هر كتابي بخواهم دارد. اگر نداشته باشد هم مي‌توانم سفارش بدهم تا برايم بياورد. خلاصه بگويم. انگار ميدان  انقلاب و كتابفروشي‌هايش را فشار داده‌اند و افشره‌اش را چكانده‌اند اينجا.

جلوي درش كسي كسب و كار راه انداخته. كتاب‌‌هاي دست‌دوم خودش را چيده توي پياده‌رو و مي‌فروشد. فلسفه و تاريخ و شعر و صادق  هدايت و رمان و ...اوووه. اين  همه كتاب داشته است؟! حالا چه شده مي‌خواهد همه را بفروشد؟ شايد مأيوس شده از اين همه كتاب‌داشتن؛ از اين همه دغدغه‌‌هاي ويتريني. و در مقابل خيلي‌ها  -مثل خودم- از كتابخانه داشتن لذت مي‌‌برند. دنياي عجيبي‌‌ست.

*       *     *

امروز يك معتاد كراكي را از نزديك ديدم. دلم براي‌‌اش سوخت. چند روز است درگير  آروزها و اميدهاي آينده‌‌ام هستم و او چندماه ديگر –مطمئنم- خواهد مرد. تنها چند سال از من بزرگتر بود. دنياي عجيبي‌ست.


+ |
Snow Man (اين اصطلاح را از امين اديبي ياد گرفته‌ام)
برچسب: فکر من
شنبه دوم شهریور 1387 - - حامد

ريش پروفسوري گذاشته و زير چانه‌اش را تراشيده. پشت تريبون شهادت دادگاه ايستاده. قاضي از او مي‌خواهد ديده‌ها و شنيده‌هاش را بگويد. متهم كسي ديگر است. او جاي شهادت دادن عقايد خودش را مي‌گويد. انگار عمري منتظر بوده تا  تريبوني بيابد و صحبت كند. حتي اگر آن تريبون ميز شهادت دادگاه باشد.

مي‌گويد: من يك اومانيست‌ام. شما اگر بخواهيد مي‌توانيد مرا دستگير كنيد. و قاضي بي‌توجه به حرف‌هايش جلسه دادگاه را ادامه مي‌دهد.

اين نقش سروش صحت در سريال مرد هزار چهره مهران مديري بود. خيلي از  روشنفكرها و روشنفكرنماها اين‌گونه‌اند. دشمني براي خودشان فرض مي‌كنند و در  تمام عمر با آن مبارزه مي‌كنند و وقتي با واقعيت روبرو مي‌شوند، كسي به  آن‌ها توجه نمي‌كند. يا دشمن‌شان را خوب نشناخته‌اند و يا اصلا مبارزه‌اي در كار نبوده و  در هر دو حالت اين‌ها با توهمات خود مي‌جنگيده‌‌اند.

زاپاتاي منافق را يادم است كه پشت پنجره آمد و فرياد زد: منم، زاپاتا، براي آزادي  شما آمده‌ام. اما مردم سنگ‌اش زدند. زاپاتا در خيال‌اش، خود را منجي مردم مي‌دانست.

پ.ن: منظورم از روشنفكر كسي است كه ادعا مي‌كند به نظام فكري  رسيده و  عوام از درك او عاجزند.


+ |
جنايت در كوه
جمعه یکم شهریور 1387 - - حامد

 

ديروز رفتيم كوه؛ من و سعيد و امير و محمد و سعيد عنصري. صبح راه افتاديم و سر ظهر جايي اطراق كرديم. ناهار را سعيد آورده بود. آماده‌اش كرديم و خورديم. تا بعدازظهر به سر و كله هم مي‌زديم، آب به هم مي‌پاشيديم و البته بحث مي‌‌كرديم. تجربه جديدي هم داشتيم. توي پلاستيك آب جوش آورديم و چاي درست كرديم. عنصري گفت: من نمي‌خورم. احتمالا سرطانزاست و ما هم با خنده چاي‌مان  را هورت كشيديم. (آب توي پلاستيك سرطان‌زاتر است يا سيگار؟!)

دور هم نشسته بوديم و از هرچيزي سخني مي‌گفتيم. با چشم و ابرو به سعيد فهماندم كه جشن پتو بگيريم. سرش را تكان داد و قبول كرد. رفتم و زيرانداز را آوردم. از پشت انداختم روي سر محمد. محمد فرار كرد. مثل گورخري كه ناگهان از زيردست پلنگ در برود. زيرانداز را برداشتم و انداختم روي سر امير. سعيد هم شروع كرد به زدن. عنصري و محمد اما از ترس‌شان جلو نمي‌آمدند. اسپري اشك‌‌آور را درآوردم و به سعيد گفتم: نگه‌اش دار بزنم زير پتو. سعيد با حركت سر تأييد كرد.  اسپري را بردم زير پتو و فييييش. امير يك متر بالا پريد. سرفه مي‌كرد و اشك مي‌ريخت.

محمد رنگ خردلي اشك‌آور را ديد و با لرز گفت: داره خون مي‌‌آد. گفتم: چرت نگو. اشك‌آوره. امير بالا و پايين مي‌پريد و كولي ‌بازي در‌مي‌آورد. سرش را روي آتش  گرفتم تا دود بخورد و سوزش‌اش بيفتد. اما هنوز چشم‌هاش و گلوش مي‌سوخت. ترسيدم. نكند حساسيت داشته باشد و چشمانش عيب كند. ديگر داشتم ديه دو تا  چشم را حساب مي‌كردم. ماه شعبان ماه حرام است يا نه؟ جواب اين سوال تاثير زيادي بر ديه داشت!

چند دقيقه گذشت. صورت‌اش را با آب‌و‌صابون شستيم. ولي هنوز امير پابرهنه بالا و پايين مي‌پريد و مي‌‌گفت: دارم آتيش  مي‌گيرم.

به‌اش گفتم: پلك‌هاتو باز كن ببين چشمهات مي‌بيند يا نه. پلك زد و گفت: آره اما مي‌سوزه. گفتم: خب اشك‌آوره ديگه. چند دقيقه صبر كن خوب مي‌شه.

امير مي‌سوخت و من و سعيد وقتي چشم‌تو‌چشم مي‌شديم، خنده‌مان مي‌گرفت؛ شيطنت‌آميز مي‌خنديديم.

ربع ساعت گذشت و آرام‌آرام سوزش چشم‌اش كم شد و بالاخره از بين رفت. موقع برگشتن امير مي‌گفت:  امروز خيلي خوش گذشت. خاطره شد. من اما از خودم  مي‌پرسيدم: شعبان ماه حرام است يا نه؟


+ |


Generated By saeed sarpas § November 2007
iranian blog service , BLOGFA