تبليغاتX
بن بست
Blogfa.com
سگ‌زادگان آيا نجيب‌‌اند؟
سه شنبه سی ام مهر 1387 - - حامد

 

داشتم خيابان ناصرخسرو را قدم مي‌زدم. جلوي مغازه‌اي دو، سه تا زن ايستاده‌ بودند. يكي‌شان دست بچه‌اي را گرفته بود. مادرش بود انگار. بچه پنج، شش ساله مي‌نمود. چند قدم باهاشان فاصله داشتم. بچه ناگهان رو به يكي از زن‌ها گفت: "پدرسگ". مادر عصباني شد و چنان به پشت بچه‌اش كوبيد كه بچه تلو‌تلو خورد و نزديك بود بيفتد. وقتي از كنارشان رد شدم صداي مادر را شنيدم. با خشم، رو به بچه مي‌گفت: "پدر اون، پدر من هم هست." پس معلوم شد آن زن ديگر خاله بچه است.

تا چند دقيقه فكرم مشغول اين اتفاق بود. طبق استدلال مادر، اگر بچه به عابر  ديگري فحش مي‌داد مهم نبود. چون باباي ره‌گذري ديگر، باباي او نبود.


+ |
دانه‌هاي نان به زير دست و پا
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 - - حامد

پنجاه ساله است انگار. هم‌سن مادربزرگ‌م است. نشسته كنار پياده‌رو. چادرمشكي به سر كرده. پيش روش دو تا كارتون كوچك هست. توي يكي خودكار آبي و در ديگري  خودكار قرمز پر شده. نمي‌دانم صبح تا شب كسي خريد مي‌كند ازش يا نه. صداش را هم بلند نمي‌كد. هركس كارتون‌ها را ديد و خودكار لازم داشت مي‌خرد. وگرنه، نه. فكر  مي‌كنم كه شب چه غذايي جلوي بچه‌‌هاش مي‌گذارد.

*    *   *

دارم مي‌روم خانه. از كنار ساختمان نيم‌‌ساخته‌‌اي رد مي‌شوم. كارگري روي ماسه‌‌ها  نشسته. چيزي مي‌پرسد ازم. نمي‌شنوم. دوباره تكرار مي‌كند: "ساعت  چنده؟" و  جواب‌ش مي‌دهم: "يك ربع به چهار." چهره در هم مي‌‌كشد و مي‌پرسد: "يك ربع به چهار؟" با سر تاييد مي‌كنم. به اكراه بلند مي‌شود تا كار كند تا غروب شود.   

فكر مي‌كنم كه بچه چقدر خوشحال مي‌شود وقتي بابا حقوق‌ش را مي‌گيرد.  


+ |
منبري براي آگاهي
برچسب: داستانک
پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 - - حامد

 

حاج‌آقا بالاي منبر نشسته بود. داشت مي‌توپيد به وضع مملكت. صورت‌ش برافروخته بود و صداش  گرفته. با يك‌‌ دست عمامه را جا‌به‌‌جا كرد و دست ديگرش را در هوا تكان  داد. فرياد زد: "اين چه مملكتي‌ه! اومده‌ان پشت خونه من فاحشه‌‌خونه زده‌اند." همهمه‌‌ شد. چندنفر كاغذ و خودكار درآوردند و تندوتند نوشتند: "پشت...خونه‌ي...حاج‌‌آقا." يكي از ميان جمع بلند شد و گفت: "حاج‌آقا! مي‌بخشيدها! مي‌شه نشوني خونه‌تون رو لطف كنيد!" 

 


+ |
نگاه و نگه را نگر
دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 - - حامد

توي ماشين نشسته‌ام. ناگهان تصميم مي‌‌گيرم راننده ماشين را متوقف كند. چه مي‌گويم؟ "وايستا"، "بزن كنار"  و "نگر‌‌دار". چرا من "نگه‌دار" را مي‌گويم "نگردار"؟ در يك بررسي شتابزده دو دليل براي‌اش خواهم داشت:

الف: تلفظ  نگردار راحت‌تر است از نگهدار. چون در دومي سكته پيش مي‌آيد.

ب: "نگه" در فارسي دو معني دارد. يكي مانند نگه‌باني و نگه‌داري است و ديگري به معني "نگاه" و "ديدن". معناي دومي حروف اصلي ديگري هم دارد: «ن، گ، ر» و از آن كلماتي مثل "نگرش" و "نگران" مشتق شده است.  منِ فارسي زبان "نگر" را مترادف "نگه" به معناي نگاه مي‌دانم. "نگه" را هم مشترك بين "نگاه" و "ايستانيدن" مي‌بينم. پس نگه به معني ايستانيدن را هم  با "نگر"نشان مي‌دهم. آن‌وقت مي‌شود: نگردار    


+ |
فحش كاف‌دار
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 - - حامد

ظهر است. روي يكي از صندلي‌هاي متروي بين‌شهري نشسته‌ام. مثل هميشه مترو ساكت است. پسري جلوم نشسته و زانوش به زانوم مي‌سايد. يكي، دو سال ازم كوچك‌تر است انگار. سبيلي قيطاني دارد و تك و توك ريش‌ش درآمده.

نمي‌خواهم خيره شوم به نقطه‌اي و فرو روم در افكارم و فكرهاي مختلف به سرم بيايد و مضطرب شوم و تپش قلب بگيرم و مجبور شوم پروپرانولول بخورم. پس روزنامه گرفته‌ام دستم و مي‌خوانم‌ش.

چند صندلي آن‌طرف‌تر بچه‌اي شيرين‌زباني مي‌كند. نمي‌بينم‌ش. فقط صداش را مي‌‌شنوم. "سلام" مي‌گويد و مي‌خندد و "بابا" و "مامان"ش را صدا مي‌كند. هنوز دو ساله نشده.

چند دقيقه مي‌گذرد. بچه قهقهه‌‌ مي زند. از خنده‌ش خنده‌‌م مي‌گيرد. اما روبرويي‌ام "نچ"ي مي‌كند و مي‌گويد: "خانم! لطفا اون بچه را ساكت كنيد. اينجا يه وسيله عمومي‌ه" صداي حرف زدن يكي، دو نفر ديگر هم مي‌آيد. يكي‌شان –كه نه باباي بچه است و نه مادرش- سر پا ايستاده و  به روبرويي‌م مي‌گويد: "بچه‌ست. نمي‌شه خفه‌ش كرد كه. داره مي‌خنده. اين چيزا رو نمي‌فهمي تو؟" و پسر جواب‌ش مي‌دهد: "به شما چه! لطفا دخالت نكنيد!" بحث بالا گرفته. اما بالاخره "بي‌شعور" و  "خفه شو"يي نثار هم مي‌كنند و باز مي‌‌نشينند.

مترو اما ديگر ساكت نيست. هركس با بغل‌دستي‌ش صحبت مي‌كند. كلمات "بچه"  و  "خنده" و  "گريه" را ميان حرف‌هاشان مي‌شنوم.

آن آقا توي همين ايستگاه پياده شده و از پشت پنجره فحش‌‌هاي نگفته‌ش را به روبرويي‌م مي‌دهد. پسر هم بي‌جواب نمي‌گذاردش. از لب‌خواني آن آقا و صداي آرام  اين پسر مي‌فهمم كه احوال خانواده هم‌ديگر را مي‌پرسند و فحش‌هاي كاف‌دار به هم مي‌چسبانند.

مترو راه افتاده و فحش دادن‌ها تمام شده است. من هنوز روزنامه مي‌‌خوانم. بچه  دوباره قهقهه‌ مي‌زند و باز خنده‌م مي گيرد.


+ |
کلاهبرداری دلبرانه
برچسب: موزونیات
جمعه نوزدهم مهر 1387 - - حامد

هر شب خيال دل‌برم دست آورد خارد سرم

تا برد آخر عاقبت دستار من دستار من

 

آنك‌م برآورد  از عدم هرلحظه در گفت آردم

تا  هم‌‌چو در كرد از كرم گفتار من گفتار من

(ديوان كبير-1809)


+ |
نيروي حراست زبان همين نزديكي‌ها مي‌پلكد.
چهارشنبه هفدهم مهر 1387 - - حامد

استادي داشتيم زبان‌شناسي خوانده بود و زبان درس مي‌داد. داستاني تعريف مي‌كرد كه رفته بود تعميرگاه تا ديسك ماشين‌‌ش را تعمير كند.  طرف گفته بود: "ديكس"ت بايد عوض شه. استاد ما عمدا جواب مي‌دهد:  "ديسك"ش بايد عوض بشه؟  و  او لجوجانه مي‌‌گويد: آره، "ديكس"ش.

استاد ما شنيده بود چند متر آن‌طرف‌تر، تعميركار به شاگردش مي‌گفت: طرف  بي‌‌سواته! به ديكس مي‌گه ديسك!

جناب استاد اين داستان را مثال مي‌‌آورد تا بگويد زبان تغيير مي‌كند و گاهي غلط مصطلح تبديل به صحيح مي‌شود. مثل "كتف" كه در اصل "كفت" مي‌گفتندش. توي زمانه ما كم نيستند آدم‌هايي كه به بهانه پاسداري از زبان حاضرند كلمه‌هايي گمنام از پشتو و دري را استفاده كنند ولي واژه‌هاي عربي و انگليسي نگويند. چون  مي‌گويند آن  غلط است.

حالا با اين حرف‌ استاد، واقعا  چه نيازي به پاسباني از زبان هست؟ هر واژه‌‌اي كه وارد مي‌شود غلطي است كه به مرور مصطلح مي‌شود و آخر صحيح. خودم جواب‌م را اين‌طور مي‌دهم: پاسباني از زبان، روح زبان را حفظ مي‌كند. حالا اين يعني چي؟


+ |
اذا زلزلت الارض زلزالها
شنبه سیزدهم مهر 1387 - - حامد

قول داد هر روز به ديدن‌ش بيايد و چند آيه كنارش باشد. اما نيامد و كنارش نماند. شبي زلزله آمد. قفسه‌ها لرزيدند. كتاب‌ها ريختند. قرآن زير آوار كتاب‌ها ماند. كسي صداش را نشنيد. غريبانه جان داد.

 

 

 

 

 

 


+ |
مانده هم‌چنان به چشم، خار
پنجشنبه یازدهم مهر 1387 - - حامد

ديروز رفتم سافيا. آقامرتضي آن‌جا بود. صفحه نيازمندي‌هاي همشهري را باز كرده بود جلوش و صحبت مي‌كرد با تلفن. قطع مي‌كرد و شماره آگهي بعدي را مي‌گرفت. كلافه بود.

صداي بلبل و شرشر آب آمد. زنگ گوشي‌ش بود. برداشت‌ش. دانشجويي مي‌خواست آقامرتضي، جعفر جهروتي‌زاده را راضي كند تا با كاروان‌شان برود غرب.

وقتي صحبت‌شان تمام شد آقامرتضي رو كرد به من. از جعفر جهروتي‌زاده گفت و اين‌كه در يك‌بار مجروح‌شدن‌ش يازده تير كلاش ساق پاش را دريد؛ از اين‌كه  مقر كومله و دمكرات‌‌ها را به تنهايي منفجر كرد  و از اين‌كه الان هيچ‌كس سراغ‌ش را نمي‌گيرد.

گفت: روساي الان مثل عمر نيستند؛ شبيه معاويه‌اند. چرا؟ عمر حكومت علي را غصب  كرد ولي مشاوره مي‌خواست از علي. مي‌دانست علي برتر است. معاويه اما غصب كرد و هيچ اعتنايي به علي نكرد. حالا هم جعفرها را توي بازي راه نمي‌دهند.

درست مثل علي. استخوان‌‌ها هنوز گلوها را خش مي‌اندازند.

 


+ |
احتجاج حجت
چهارشنبه دهم مهر 1387 - - حامد

توي حياط مدرسه مروي نشسته بودم و با رفيق‌م گپ مي‌زدم. پريد وسط حرف‌م: "حامد! اونجا رو" و با دست آن طرف حياط را نشان داد. پيرمردي آمد و  رفت روي يكي از سكوهاي حياط نشست. رفيق‌م خوشحال بود. نيم‌خيز شد. با هيجان گفت:  مي‌دوني كيه؟ جواب دادم: نه! گفت: حجت خراساني‌ه. و يادم آمد او كيست. اديبي كه  "فوائد الحجتيه" و "فرائد الحجتيه" را نوشته.

رفتيم پيش‌ش. ريش‌ش بلند بود و جوگندمي. عبايي قهوه‌‌اي روي دوش داشت و خنده‌اي برلب. سلام كرديم و پيش‌ش نشستيم. رفيق‌م باهاش صحبت كرد. هم‌‌ديگر را مي‌شناختند انگار. چند تا سوال نحوي پرسيد و حجت جواب داد. آرام‌آرام بچه‌هاي ديگر دور ما جمع شدند. كسي هم موبايل‌ش را درآورده بود و طبق عادت اين‌روزهاي مردم، فيلم مي‌گرفت.

چند دقيقه باهاش بوديم. خداحافظي كرديم و آمديم. به مهدي گفتم: مي‌داني فرق‌ش با بقيه آخوندها چه بود؟ گفت: تو بگو. گفتم: از هر آخوندي سوالي بپرسي، اصول و قواعد براي‌ت مي‌چيند و آن‌قدرحاشيه مي‌رود كه پشيمان‌ت مي‌‌كند از پرسيدن. ولي حجت با آن همه بار علمي، جواب‌هات را در يك جمله مي‌داد. 


+ |
غبار وحشت دل‌‌تنگي
دوشنبه هشتم مهر 1387 - - حامد

مي‌خواستم چهار روز بمانم. غروب اول دل‌تنگي‌ام شروع شد. بغض گلوم را له كرد. پياده‌‌روي چندساعته هم آرام‌ام نكرد. هم‌اتاقي‌‌ام اما مي‌‌خواست سه ماه بماند. وقتي مي‌ديدم‌اش احساس خفگي‌ مي‌كردم. من چهار روز نمي‌توانم بمانم و او ...

شب اول صداي هق‌هق يكي از بچه‌ها مي‌آمد. دل‌تنگي او هم عود كرده بود. من گريه‌ام نمي‌گرفت ولي بغض داشتم. يك شب گذشت. خودم را دلداري دادم كه دو شب ديگر اين‌گونه بگذرانم.

سركلاس نشسته بودم. باد آمد و  درختان را تكان داد. دل من هم تكان خورد. آن‌قدر كه انگار كسي پا بر سينه‌ام گذاشته و نمي‌گذارد نفس بكشم. خودم را خواستم آرام كنم. ياد هم‌اتاقي‌‌ام افتادم. آرام نشدم. ناگهان ياد كسي افتادم. آن كه ده سال اسير بوده و زجر كشيده و بعد، آمده خانه. در خانه اما نه پدري بوده و نه مادري كه قاب عكسي از آن‌ها فقط بود. فكر دل‌تنگي او خفه‌ام مي‌كرد و درد خودم را تسكين مي‌داد. عجب دردي است دل‌تنگي. همان روز مرخصي گرفتم و آمدم. كابوس مي‌بينم كه چند روز ديگر دوباره مي‌روم.

اين روزها انگار قلب‌ام معيوب شده. مي‌تپد و مي‌ريزد و مي‌شكند و مي‌سوزدد.  داستان آن شتر را شنيده‌‌ايد كه بچه‌‌اش را جلوش سر بريدند؟


+ |
بزرگي يا كوچكي؛ مسأله اين است.
جمعه پنجم مهر 1387 - - حامد

ماشين ايستاد. راننده پياده شد تا صندوق عقب را باز كند و ساك‌م را بدهد. من هم پياده شدم. داشتم ساك را در مي‌‌آوردم. راننده‌‌هاي تاكسي‌هاي داخل‌شهر دورم حلقه زده بودند و مدام مقصدم را مي‌پرسيدند. حرف‌شان را گوش نمي‌كردم. حواس‌م به ساك بود. يكي‌‌شان چندبار، آرام، زد به كتف‌م. نخواستم برگردم كه اگر برمي‌گشتم  سوال‌پيچ‌م مي‌كرد تا راضي‌م كند با ماشين‌ش بروم. برنگشتم. سرش را آورد دم گوش‌م. آرام گفت: گوشي‌ت توي ماشين افتاده. برو برش دار. برگشتم. با تعجب پرسيدم: گوشي من؟ و منتظر جواب‌ش نماندم و رفتم سراغ صندلي‌م. راست مي‌گفت. گوشي‌م از جيبم افتاده بود روي صندلي.

بايد ماشين دربست كرايه مي‌كردم. ساك سنگين بود و نمي‌توانستم با ماشين‌هاي خطي بروم و چندبار ساك را سوار و پياده كنم.

سراغ راننده‌ها رفتم. بي‌اختيار طرف صحبت‌م همان راننده بود كه گوشي را يادم انداخته بود. شايد مي‌خواستم تلافي كنم.

گفتم: مي‌خوام برم مدرسه صدوقي. خنده‌اي كرد و گفت: مدرسه صدوقي نداريم كه!  دانشگاه صدوقي‌ه. حالا  نوبت من بود كه بخندم. صدوقي مدرسه است و دانشگاه نيست.

آدرس را گفتم. منظورمان يكي بود. او مي‌گفت دانشگاه و من مي‌گفتم مدرسه.

خلاصه چك و چانه زديم و سوار شدم. توي راه پرسيدم: چرا به‌‌ش مي‌گوييد دانشگاه؟ جواب داد: خيلي بزرگ‌ه. مدرسه كه اين‌قدر بزرگ نمي‌شه. راست مي‌گفت. خيلي بزرگ بود. همين معيار او بود براي نام نهادن؛ حوزه بودن يا دانشگاه بودن.

 


+ |
چندتاي سه‌سوته
برچسب:
پنجشنبه چهارم مهر 1387 - - حامد

يكم: اين آخرين مطلبي است كه از اينجا مي‌گذارم. شايد روزهاي ديگر از جاي ديگر آپ كنم.

 

دوم: چند وقت است مرگ‌آگاهي خيلي براي‌ام مهم شده است. حواس‌ام باشد كه ممكن است سنگي روي سرم بيفتد يا ماشيني بزندم يا قلبم بگيرد يا زمين دهان باز كند و...

 

سوم: رابطه بين عقل و عشق را براي خودم حل كرده بودم. يعني از صفايي ياد گرفته بودم. با عقل، ربي انتخاب مي‌كنم و با عشق مي‌پرستم‌اش. اما حالا نظرم عوض شده. احساس مي‌كنم صفايي دعواي اين دو را نفهميده بوده. اين دعوا حداقل براي من حل‌نشدني است و تنها  اميدم براي ريش‌سفيدي در اين دعوا ظهور است. واقعا  

 

چهارم: شديدا دعا كنم و از ديگران بخواهم كه دعا كنند كه بتوانم از موانع موجود رد شوم و در امتحاناتم موفق شوم. ان شا الله


+ |
نام اثر: كبوتر...نقاش: كبوتر
سه شنبه دوم مهر 1387 - - حامد

با دايي‌ام، حسين، توي صف ايستاده‌‌بوديم. بانك شلوغ بود و صف‌اش تا بيرون بانك ادامه داشت. حسين گفت: تا نوبت‌مان خيلي مانده. مغازه پرنده‌‌فروشي همين نزديكي‌ست. برويم كبوترهاش را ببينيم. رفتيم.

دورتادور مغازه با توري فلزي قفس درست كرده بودند. توي قفس چوب‌هايي بود در ارتفاعات مختلف كه بعضي كبوترها روي آن‌ها نشسته بودند. سر و سينه‌شان را جلو داده بودند و انگار مي‌خواستند خودشان را توي دل مشتري جا كنند. جا هم مي‌كردند.

صاحب‌مغازه آمد. سيگاري زيرلب داشت. نصف دندان‌هاش ريخته بود اما حرف‌ها را نمي‌جويد. راحت صحبت مي‌كرد. سلام كرديم. جواب‌مان را داد. حسين و او حرف مي‌زدند و من كبوترها را نگاه مي‌كردم. هرازگاهي صداشان را مي‌شنيدم و اصطلاحي را: "به اين كفترها مي‌‌گويند سرور... آن‌ها شازده هستند... آن سفيدها زينتي هستند و..."

حسين از ربط رنگ جوجه با رنگ پدر و مادرش پرسيد. صاحب‌مغازه توضيحي داد و آخر اما حرف دل‌اش را گفت:  "كفتر نقاش‌ه. نمي‌‌شه معلوم كرد جوجه‌‌ش چه رنگي‌‌ه."

روي ديوار، نقاشي بزرگي از دوتا  كبوتر بود. راست مي‌گفت صاحب‌مغازه. "كفتر نقاش‌ه" و تابلوهاش همگي قشنگ‌اند.

 

پ.ن: امسال دليلي براي شركت در روز قدس ندارم. اين موضوع براي كسي حل شده است؟


+ |
محو
دوشنبه یکم مهر 1387 - - حامد

 

مي‌گويند كسي كه شب قدر را درك كند، گرما و سرماي هوا را نمي‌فهمد.

*     *     *

داشتم مي‌آمدم خانه. كنار جوي آب، گربه‌اي نيم‌خيز شده بود و زل زده بود به بوته‌اي آن سوي جوي آب. كمين كرده بود و تكان نمي‌خورد. كنجكاو شدم شكارش را ببينم. تاريك بود و زير بوته ديده نمي‌شد. پس تصميم گرفتم گربه را بترسانم  كه از حركت گربه، شكار حركت كند و ببينم‌اش. از كنار گربه رد شدم. پاي‌ام را محكم كوبيدم زمين. آن سوي جوي، موشي از صداي پاي‌ام ترسيد و وول خورد. گربه اما  هنوز در كمين بود. تكان هم نخورد.


+ |


Generated By saeed sarpas § November 2007
iranian blog service , BLOGFA