ظهر است. روي يكي از صندليهاي متروي بينشهري نشستهام. مثل هميشه مترو ساكت است. پسري جلوم نشسته و زانوش به زانوم ميسايد. يكي، دو سال ازم كوچكتر است انگار. سبيلي قيطاني دارد و تك و توك ريشش درآمده.
نميخواهم خيره شوم به نقطهاي و فرو روم در افكارم و فكرهاي مختلف به سرم بيايد و مضطرب شوم و تپش قلب بگيرم و مجبور شوم پروپرانولول بخورم. پس روزنامه گرفتهام دستم و ميخوانمش.
چند صندلي آنطرفتر بچهاي شيرينزباني ميكند. نميبينمش. فقط صداش را ميشنوم. "سلام" ميگويد و ميخندد و "بابا" و "مامان"ش را صدا ميكند. هنوز دو ساله نشده.
چند دقيقه ميگذرد. بچه قهقهه مي زند. از خندهش خندهم ميگيرد. اما روبروييام "نچ"ي ميكند و ميگويد: "خانم! لطفا اون بچه را ساكت كنيد. اينجا يه وسيله عموميه" صداي حرف زدن يكي، دو نفر ديگر هم ميآيد. يكيشان –كه نه باباي بچه است و نه مادرش- سر پا ايستاده و به روبروييم ميگويد: "بچهست. نميشه خفهش كرد كه. داره ميخنده. اين چيزا رو نميفهمي تو؟" و پسر جوابش ميدهد: "به شما چه! لطفا دخالت نكنيد!" بحث بالا گرفته. اما بالاخره "بيشعور" و "خفه شو"يي نثار هم ميكنند و باز مينشينند.
مترو اما ديگر ساكت نيست. هركس با بغلدستيش صحبت ميكند. كلمات "بچه" و "خنده" و "گريه" را ميان حرفهاشان ميشنوم.
آن آقا توي همين ايستگاه پياده شده و از پشت پنجره فحشهاي نگفتهش را به روبروييم ميدهد. پسر هم بيجواب نميگذاردش. از لبخواني آن آقا و صداي آرام اين پسر ميفهمم كه احوال خانواده همديگر را ميپرسند و فحشهاي كافدار به هم ميچسبانند.
مترو راه افتاده و فحش دادنها تمام شده است. من هنوز روزنامه ميخوانم. بچه دوباره قهقهه ميزند و باز خندهم مي گيرد.