فعلا اين گزاره را جزو اصول موضوعه ميگيريم. پس قرارداد ميكنيم كه حالا به اين ايراد نكنيم. يك قاعده هم از اين مثال برداشت ميكنيم: ياد نميگيريم كه همه جا سكوت كنيم. ياد ميگيريم اتحاد مهم است.
يكي از دوستان حرف جالبي زد. ارزش فكر كردن و نظر دادن داشت. گفت: معتقد است پيامبر يك انسان كامل بود. يعني تمام رفتارهايش را با هدف خاصي انجام ميداد. درست مثل يك مربي كه در تكتك رفتارهايش سعي ميكند به شاگردش چيزي ياد دهد. اما همه رفتارهايش لزوما شريعت نيست. مثالي هم زد: در يكي از جنگها مسلمانان ريختند و گروهي از آدمها را كشتند. پيامبر اما چيزي نگفت. شايد اگر سخني ميگفت خودش را هم ميكشتند. آنطور كه دوست ما تعريف ميكرد اين واقعه اتفاق افتاده اما اگر اتفاق نيفتاده باشد هم مشكلي نيست. چون ميتواند فرضي باشد كه ما را كمك كند.
حالا قدمي جلوتر ميروم. گروهي از فقها ميآيند از همين واقعه استفاده ميكنند و كشتن آدمها را در اين حالت جايز ميدانند. دليلشان هم تقرير معصوم است.
آن مثال اول را دوباره يادآوري ميكنم. ما از سكوت علي، سكوت را ياد نميگيريم، مصلحت اتحاد را ياد ميگيريم. اينجا هم بياييم از پيامبر دليل سكوتش را ياد بگيريم نه سكوتش را. يعني رفتار سنجيدهاش را نه كشتن آدمهاي اسير را. آن وقت شايد شريعت لاغرتر شود.

