تبليغاتX
بن بست
Blogfa.com
رژیم لاغری دین
برچسب: فکر من
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 - - حامد
نخست مثالي مي‌زنم تا گوشي دست‌مان بيايد: علي بعد از محمد(ص) سكوت كرد. يعني خلاف شرع را ديد ولي به خاطر مصلحت بالاتر چيزي نگفت.
فعلا اين گزاره را جزو اصول موضوعه مي‌گيريم. پس قرارداد مي‌كنيم كه حالا به اين ايراد نكنيم. يك قاعده هم از اين مثال برداشت مي‌كنيم: ياد نمي‌گيريم كه همه جا سكوت كنيم. ياد مي‌گيريم اتحاد مهم است.
يكي از دوستان حرف جالبي زد. ارزش فكر كردن و نظر دادن داشت. گفت: معتقد است پيامبر يك انسان كامل بود. يعني تمام رفتارهايش را با هدف خاصي انجام مي‌داد. درست مثل يك مربي كه در تك‌تك رفتارهايش سعي مي‌كند به شاگردش چيزي ياد دهد. اما همه رفتارهايش لزوما شريعت نيست. مثالي هم زد: در يكي از جنگ‌ها مسلمانان ريختند و گروهي از آدم‌ها را كشتند. پيامبر اما چيزي نگفت. شايد اگر سخني مي‌گفت خودش را هم مي‌كشتند. آن‌طور كه دوست ما تعريف مي‌كرد اين واقعه اتفاق افتاده اما اگر اتفاق نيفتاده باشد هم مشكلي نيست. چون مي‌تواند فرضي باشد كه ما را كمك كند.
حالا قدمي جلوتر مي‌روم. گروهي از فقها مي‌آيند از همين واقعه استفاده مي‌كنند و كشتن آدم‌ها را در اين حالت جايز مي‌دانند. دليل‌شان هم تقرير معصوم است.
آن مثال اول را دوباره يادآوري مي‌كنم. ما از سكوت علي، سكوت را ياد نمي‌گيريم، مصلحت اتحاد را ياد مي‌گيريم. اين‌جا هم بياييم از پيامبر دليل سكوت‌ش را ياد بگيريم نه سكوت‌ش را. يعني رفتار سنجيده‌اش را نه كشتن آدم‌هاي اسير را. آن وقت شايد شريعت لاغرتر شود.

+ |
همه‌ گوييم‌اند غير از ما
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 - - حامد

 

امروز مطلبي را درباره‌ي باراك اوباما ويرايش مي‌كردم. بيشترش هم حرف‌هاي خود اوباما بود. نگاه‌ش را درباره‌ي ايران و فلسطين و حماس و اسراييل شرح مي‌داد. وقتي ايران را متهم مي‌كرد، مي‌ديدم دلايل‌ش منطقي است و وقتي دلايل خودم براي اتهام آمريكا را به ياد‌ مي‌آوردم، باز هم منطقي بودند. هر دو طرف حرف‌هاشان منطقي است.

آنجا كه صحبت از اسراييل مي‌‌كرد درست مثل صحبت احمدي‌نژاد از فلسطين بود. اگر كلمه‌ي "اسراييل" را از متن اوباما برمي‌داشتم و جاش "فلسطين" مي‌گذاشتم، مي‌شد حرف احمدي‌نژاد.

دنيا، دنياي وارونگي كلمات است و اين وسط آدم‌هاي بي‌گناه قرباني همين وارونگي و مرزبندي‌ مي‌شوند.

افسانه‌اي يهودي مي‌گويد خدا زبان‌هاي مردم بابل را متفاوت كرد تا نتوانند برج بسازند و موقعيت‌ش را تهديد كنند. فكر مي‌كنم به تغيير زبان‌ها نياز نبود. فقط بايد چند سياست‌مدار بين‌شان مي‌فرستاد تا جامعه را مرزبندي كنند. آن وقت خودش راحت سر جاش مي‌نشست و حكومت مي‌كرد.


+ |
این سه مطلب است.
برچسب:
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 - - حامد

قرمز و سیاه

صبح بود. سوار متروي داخل‌شهري بودم. پشتم به در بود و چند نفر جلوم ايستاده بودند. يكي‌شان جوان بود؛ شايد بيست و دو، سه ساله. چشم‌هاش قرمز بود و نوك بيني‌ش هم. انگار خيلي گريه كرده باشد. پيراهن‌ش هم مشكي بود. زير لب چيزي زمزمه مي‌كرد. حتما فاتحه مي‌خوانده است.

 

استاد

استاد را دوست دارم. حكومت و ‌آخوندها را نقد مي‌كند؛ دليل مي‌آورد و خاطره تعريف مي‌كند. حرف دل ما را مي‌زند. بعد حضور و غياب مي‌كند. اكثر مواقع همه را حاضر مي‌زند. عمامه‌ش را جابه‌جا مي‌كند و بلند مي‌شود. يعني كلاس تعطيل شد. استاد را دوست دارم.

 

خداحافظ اسبها

در تاريخ خوانده‌ام و فيلم‌هاش را هم ديده‌ام؛ چند هزار سال پيش با اسب اين‌ور و آن‌ور مي‌رفتند. اسب حيوان است پس سرعت‌ش در طول تاريخ خيلي تفاوت نمي‌كند. تا صد سال پيش هم خيلي‌ها با اسب اين‌ور و آن‌ور مي‌رفتند. چند هزار سال مردم به سرعت اسب بسنده كرده بودند و خيلي در پي «هرچه سريع‌تر؛ به‌تر» نبودند. از صد سال پيش تا امروز، آدم زمين و زمان را به هم ريخته تا ثانيه‌اي زودتر برسد. چند روز است از خودم مي‌پرسم: چه شد كه همان آدم قانع چندهزار ساله اين‌قدر عجول شد و اين‌قدر طالب سرعت؟


+ |
حكمت مشا و لباس علما
برچسب: فکر من
دوشنبه هفتم بهمن 1387 - - حامد

 

هر ترم كه آزمون مي‌دهم، باب تازه‌اي از حكمت مشاء براي‌م باز مي‌شود.مي‌فهمم كه چرا هنگام استدلال‌ها راه مي‌رفتند!

آزمون‌هاي ترم‌ام همين امروز تمام شد. من عادت دارم شب امتحان راه بروم تا درس‌ها را ياد بگيرم. پس در اين ايام، هر روز 6 ساعت پياده دور خانه راه مي‌رفتم. به عبارتي خيلي خسته‌ام.

 

نكته جديد: دقت كرده‌ام كه همه عالمان در تمام اعصار كاري مي‌كردند تا مردم بفهمند ايشان عالم‌اند. امروز هم هستند.مثلا كلاه مدل روشنفكري مي‌گذارند، سبيل نيچه‌اي مي‌نشانند روي صورت‌شان و موهاشان را بلند مي‌كنند.گروهي ديگر هم عبا و عمامه مي‌پوشند. آن طور كه من شنيده‌ام، در حوالي مكه و مدينه امروزي، گروهي وقتي دورهم مي‌نشستند، عالم‌شان معلوم نبود. البته تا وقتي كه زبان نمي‌گشودند.

 

 

 

 


+ |
توضيحه‌اي بر اين چند مطلب
برچسب:
چهارشنبه دوم بهمن 1387 - - حامد

در راستاي آپ كردن‌هاي فله‌اي چيزي حدود هفت‌تا مطلب جديد گذاشته‌ام. ان‌شاالله دوباره كارم به اين‌جور آپ كردن نيفتد. ضمنا آخرين اخطارها را مي‌شنويد. به زودي اينجا تعطيل مي‌شود. چند وقتي است رفته‌ام «نردبام». آنجا كمي جدي‌تر است. همه اين مطالبم آنجا هم مي‌نويسم. بعلاوه مطالبي ديگر.


+ |
حسنك دير آمد و بالاي دار رفت.
چهارشنبه دوم بهمن 1387 - - حامد


امروز پيش يكي از طلبه‌ها نشسته بودم. داشتم زير لب تكه‌هايي از دعاي كميل را زمزمه مي‌كردم. برگشت نگاهم كرد. خنده‌اي كرد و گفت: به‌ات نمي‌آد دعاي كميل‌خون باشي!

از اين حرف‌ش خيلي خوشحال شدم!








+ |
آينه
برچسب: موزونیات
چهارشنبه دوم بهمن 1387 - - حامد


شب‌هاي آينه‌بودن گذشته است

وآن آينه،

   دگر از خود گسسته است

شب‌هاي شعر و رجز، طبل و مويه‌ها

شب‌هاي بارش نم بر دوگونه‌ها

            حالا گذشته و اين دل نشسته است.

 

برخيز دل!‌ كه اگر ابر و بار نيست

و آيينه هم

           به سر از دست ما گريخت،

غم نيست‌مان!‌ كه مگر جاي ماتم است؟

                          وقتي به لطف سرآيينه‌دارمان

فرصت براي تباكي فراهم است.


+ |
قرآن‌خونك
چهارشنبه دوم بهمن 1387 - - حامد


خانه‌مان طبقه هم‌كف بود. دو تا در داشت كه يكي‌شان از راهرو بود و ديگري از بالكن. تابستان‌ها درب بالكن را باز مي‌كرديم. آن وقت مي‌شد ايواني براي خانه‌مان. گاهي شام و نهار را آنجا مي‌خورديم و بعضي شب‌ها نيز آنجا مي‌خوابيديم.

چند سال است نديده‌ام اما آن‌وقت‌ها زياد بود؛‌سوسكي پرنده كه روي سرش دو تا زائده داشت. تابستان‌ها پيدايش مي‌شد و هر شب چهار، پنج تا روي بالكن‌مان مي‌نشستند.

با آن كه قيافه ترسناكي داشتند، اما دوست‌شان داشتم. چون اسم‌شان "قرآن‌خونك" بود. ولي توي عالم كودكي‌ از خودم مي‌پرسيدم: چرا اسم اين را گذاشته‌اند "قرآن‌خونك"؟ مي‌گشتند دنبال جانور قشنگ‌تري بعد اين اسم را روي‌ش مي‌گذاشتند.

چند وقت است دلم براي "قرآن‌خونك‌" ها تنگ شده. حتي اگر قيافه‌شان زشت باشد و حتي اگر يك طبقه رفته‌ايم بالاتر و ديگر آن بالكن را نداريم.


+ |
آجري مانده ز ديواري دور
چهارشنبه دوم بهمن 1387 - - حامد


چندي است وقتي ديواري كاهگلي يا آجري مي‌بينم كه خراب شده؛ تصوير لحظه‌ي ساختن‌ش را در ذهنم تصور مي‌كنم. گاهي اوقات به 60-70 سال قبل برمي‌گردم. زماني كه معمار كاهگل‌ها را لگد مي‌كرد تا ديوار بسازد. دلم مي‌گيرد كه حاصل عرقش دارند خراب مي‌شوند و چند سال ديگر، نه خاني آمده و نه خاني رفته.

حالا خودم ديواري نساخته‌ام. و اگر بميرم تا چند سال ديگر يادم زنده خواهد بود و بعد، نه خاني آمده و نه خاني رفته.

خيلي غريب است. همين الان كه مي‌نويسم، صداي توپ‌بازي بچه‌هاي كوچه مي‌آيد. ياد دوراني مي‌افتم كه من هم توي كوچه دنبال توپ مي‌دويدم. عصرهاي زمستان، اگر شيفت‌مان صبح بود، دور هم جمع مي‌شديم و البته مجهز به لباس گرم، با دروازه‌هاي آجري فوتبال بازي مي‌كرديم.

شب هم وقتي فوتبال را تعطيل مي‌كرديم كه بگوييم "ها"‌ و بخارش جلوي چشمانمان را بگيرد. آن وقت ديگر توپ را برمي‌داشتيم و آجرها را مي‌گذاشتيم بماند براي فردا.


+ |
يك سرزمين مثالي
برچسب: فکر من
چهارشنبه دوم بهمن 1387 - - حامد


كسي به‌ام گفت: بيا برويم كربلا. گفتم: حسرت كربلا قشنگ‌تر است. خنده‌اي كرد و حرف‌م را مسخره كرد. با خودم فكر كردم: كربلايي كه من مي‌خواهم اين كربلا نيست. كربلايي است مثالي كه از سال 61 تا امروز، كربلاها در قرن‌هاي مختلف، مصاديق آن بوده‌اند. آن كربلاي مثالي من، فقط تصويري است در ذهنم كه از 4-5 سالگي تا امروز درست‌ش كرده‌ام و البته هر سال تغييراتي مي‌كند. مثلا فاصله علقمه تا خيمه‌گاه، برايم فرق كرده. قبلا كوتاه‌تر بود و الان طولاني‌تر است.

اين كربلايي كه الان هست، آن كربلاي مثالي نيست. فقط بخش‌هايي از آن را دارد. مثلا اينجا نمي‌توان با اسب از شريعه رد شد و تا زانو در آب رفت. يا اينجا گودالي نيست و البته نمي‌توان اسب‌ها را در خيابان دواند.

آن كربلايي كه من مي‌گويم بيابان است، بي‌هيچ ساختماني و جايش در آسمان همين كربلاست. خب! آسمان هم در همه‌جا يكسان است. پس من كربلايم را همين‌جا سير مي‌كنم.

راستش شايد باري هم بروم كربلا تا تصوير ذهني‌ام را كامل كنم. هنوز نمي‌دانم گرماي هواي كربلا چقدر است و براي يك روز چقدر آب لازم است.

 


+ |
عصر روزنامه‌اي
چهارشنبه دوم بهمن 1387 - - حامد


ظهر بود. رفته بودم خيابان فردوسي و بعد از آن كوچه شاه‌چراغي؛ آرشيو موسسه كيهان. روزنامه‌هاي شهريور سال 60 و 61 را مي‌خواستم. دورتادور سالن قفسه‌بندي بود و توي قفسه‌ها مجلدهاي آرشيو روزنامه. هر كدام از مجلدها حدود نيم‌ متر در نيم متر و سياه‌رنگ.

نمي‌گذاشتند كپي بگيرم. بايد عكس‌ مي‌گرفتم. آن هم با گوشي. متصدي آنجا مردي بود ميانسال. پشت ميزش نشسته بود و چاي مي‌خورد. راديو يا ضبط هم روشن بود و تصنيفي مي‌خواند. ظهر باشد و صداي تصنيف بيايد و بين روزنامه‌هاي بايگاني باشي و خوابت نبرد؟ با زحمت خودم را نگه داشتم. وگرنه سر مي‌گذاشتم روي ميز و چند روزي ميهمان كيهان مي‌شدم.


+ |
اسطوره‌ عمر
چهارشنبه دوم بهمن 1387 - - حامد


حكايتي است كه مي‌گويد: خدا وقتي گل‌ها را به هم زد و خواست حيوانات را بيافريند اول خر را آفريد. چهل سال به‌اش عمر داد. خر گفت: داداش چهل سال زياده. كم‌ترش كن كه حوصله بيگاري كشيدن ندارم. و خدا بيست سال از عمرش را گرفت و گذاشت كنار.

بعد سگ را آفريد و البته به او هم 40 سال عمر داد. سگ گفت: ما هم مثل خر!‌ نمي‌توانم چهل سال نگهباني كنم. كمترش كن مشتري شويم. و خدا از او هم 20 سال گرفت و روي همان بيست سال قبل گذاشت.

نوبت انسان رسيد. 20 سال به او عمر داد ولي تا چشمش را باز كرد گفت: بيست سال كم است. چند سال بيشتر بده و خدا آن چهل سال را به او داد. حالا عمر انسان سه قسمت است: بيست سال انساني، بيست سال خري كه بايد جان بكند و بيست سال سگي كه بايد از حاصل جان كندنش مراقبت كند.

قصد خاصي نداشتم. فقط مي‌خواستم بگويم چند روز است وارد «دوره خر بودن» شده‌ام.


+ |


Generated By saeed sarpas § November 2007
iranian blog service , BLOGFA