«تاريخ» داستان عجيبي دارد. ميداني چرا؟ خب، توضيحش كمي سخت است اما سعي ميكنم با مثال، آنچه فكر ميكنم را به تو منتقل كنم.
ببين! الان يك دانشآموخته تاريخ چه كار ميكند؟ مثلا اگر قرار باشد از تاريخ 200 سال پيش سر در بياورد، چه كار ميكند؟ ميرود كاوش ميكند درباره دستساختهها و كتابهاي آدمهاي 200 سال پيش؛ در حالي كه همهشان يا زير خاك است يا به تازگي از زير خاك درآوردهاندشان و گذاشتهاندشان توي موزه.
حالا بيا اين دانشآموخته را ببريم به 300 سال ديگر. تاريخشناسي كه در 300 سال ديگر زندگي ميكند، چه كار ميكند؟ يعني اگر قرار باشد درباره امروز ما (يعني سيصد سال قبلش) تحقيق كند، چه كار ميكند؟ خب، ميرود توي موزههايي كه امروز ساختهايم، كنكاش ميكند. تفاوت را درك ميكني؟ ساختههاي امروز ما ديگر در زير خاكها مدفون نميشود. بل خودمان بعد از اين كه لازمشان نداشتيم بازيافتشان ميكنيم و براي نمونه هم يكي را ميفرستيم موزه. يعني كار آدمهاي سيصد سال ديگر را ساده ميكنيم.
احساس ميكنم تاريخ در آينده رشتهاي ميشود مثل كتابداري. همان طور كه امروز هيچ كتابداري نميرود از زير زمين كتاب در بياورد و بدهد دست مردم. چون همه كتابهاي گذشتگان را درآوردهاند و او فقط درباره چيدمانشان بحث ميكند. تاريخدان هم فقط بايد توي موزههايي بگردد كه اكنون ساختهايم و دستساختههايمان را آنجا ميگذاريم.
درك ميكنم درد آن تاريخشناسي را كه در سيصد سال ديگر آرزو به دل مانده است تا از سيصد سال قبل خود چيز تازهاي كشف كند كه توي موزهها نباشد.
شايد دنياي مدرن ديگر تاريخ نداشته باشد. يعني اينجا پايان تاريخ باشد.

