تبليغاتX
بن بست
Blogfa.com
پايان تاريخ
برچسب:
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 - - حامد

«تاريخ» داستان عجيبي دارد. مي‌داني چرا؟ خب، توضيح‌ش كمي سخت است اما سعي مي‌كنم با مثال، آنچه فكر مي‌كنم را به تو منتقل كنم.

ببين! الان يك دانش‌آموخته تاريخ چه كار مي‌كند؟ مثلا اگر قرار باشد از تاريخ 200 سال پيش سر در بياورد، چه كار مي‌كند؟ مي‌رود كاوش مي‌كند درباره دست‌ساخته‌ها و كتاب‌هاي آدم‌هاي 200 سال پيش؛ در حالي كه همه‌شان يا زير خاك است يا به تازگي از زير خاك درآورده‌اندشان و گذاشته‌اندشان توي موزه.

حالا بيا اين دانش‌آموخته را ببريم به 300 سال ديگر. تاريخ‌شناسي كه در 300 سال ديگر زندگي مي‌كند،‌ چه كار مي‌كند؟ يعني اگر قرار باشد درباره امروز ما (يعني سي‌صد‌ سال قبل‌ش) تحقيق كند، چه كار مي‌كند؟ خب، مي‌رود توي موزه‌هايي كه امروز ساخته‌ايم، كنكاش مي‌كند. تفاوت را درك مي‌كني؟ ساخته‌هاي امروز ما ديگر در زير خاك‌ها مدفون نمي‌شود. بل خودمان بعد از اين كه لازم‌شان نداشتيم بازيافت‌شان مي‌كنيم و براي نمونه هم يكي را مي‌فرستيم موزه. يعني كار آدم‌هاي سي‌صد‌ سال ديگر را ساده مي‌كنيم.

احساس مي‌كنم تاريخ در آينده رشته‌اي مي‌شود مثل كتاب‌داري. همان طور كه امروز هيچ‌ كتاب‌داري نمي‌رود از زير زمين كتاب در بياورد و بدهد دست مردم. چون همه كتاب‌هاي گذشتگان را درآورده‌اند و او فقط درباره چيدمان‌شان بحث مي‌كند. تاريخ‌دان هم فقط بايد توي موزه‌هايي بگردد كه اكنون ساخته‌ايم و دست‌ساخته‌هاي‌مان را آن‌جا مي‌گذاريم.

درك مي‌كنم درد آن تاريخ‌شناسي را كه در سي‌صد سال ديگر آرزو به دل مانده است تا از سي‌صد سال قبل خود چيز تازه‌اي كشف كند كه توي موزه‌ها نباشد.

شايد دنياي مدرن ديگر تاريخ نداشته باشد. يعني اين‌جا پايان تاريخ باشد.

 

نردبام


+ |
وقتي سرلوحه، خود، سرلوحه‌اي ديگر داشت
برچسب:
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 - - حامد

توي نمايشگاه‌ كتاب، به در و ديوار كاغذ «آ.سه»اي زده بودند و روش نوشته بودند: «تازه‌ترين اثر رضا اميرخاني» و زيرش هم نشاني غرفه‌اي. اسم كتاب «سرلوحه‌ها» بود. خريدم‌ش تا سوال‌م را جواب بدهم كه مگر مي‌شود اميرخاني بي‌سروصدا بنويسد و منتشر كند؟

كتاب مقاله،‌ مقاله است. نخوانده‌ام‌ش هنوز؛‌ اما در مقدمه نوشته كه مقاله‌هاي اميرخاني است توي «نشريه الكترونيكي لوح».

چندتا از مقاله‌هاش خوب‌‌اند. يعني از قبل دنبال‌شان مي‌گشتم. ولي خيلي خوش‌م نيامد از كتاب. چرا؟ چون بوي تقليد ته دماغ‌م را زد.

وقتي كسي كتابي مي‌نويسد و شناسنامه‌اش را رنگي مي‌كند، قلم‌ را جوري انتخاب مي‌كند كه با حالت عادي فرق داشته باشد (چيزي مثل "بدر" يا "دوات")، فهرست‌ش را چپ‌چين مي‌كند و آغاز هر فصل‌ش هم يك طرح اسليمي مي‌نشاند؛ مرا شديدا ياد كتاب‌هاي آويني مي‌اندازد و گمان‌م تيز مي‌شود كه "نكند مي‌خواسته چيزي شبيه كارهاي آويني بشود؟" يعني مي‌خواسته به اسطوره نزديك بشود؟

خوش‌م نيامد. هرچند انگار مقاله‌هاي خواندني كم ندارد.

 

پ.ن: به خاطر اين مطلب دوباره سري به كتاب‌هاي آويني زدم. نكته قشنگي يافتم. كتاب توسعه را كوروش علياني ويرايش كرده بود.

 

نردبام


+ |
لالايي؛ روضه‌اي كه مي‌بينم
برچسب:
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 - - حامد

توي تلويزيون [آينه جادو] ديده‌ام كه وقتي مامان‌ها لالايي مي‌خوانند، نم مي‌نشيند گوشه چشم‌شان. مي‌پرسيدم از خودم كه مگر ماجرايي پشت اين لالايي است كه اشك و گريه دارد. تا ديشب.

ديشب همان آينه جادو آوازي پخش كرد كه مضمون‌ش لالايي بود. خطاب به بچه مي‌گفت: بخواب و روياهاي دشت پراسب ببين. بخواب و خواب درياهاي آبي ببين. و ...

دل‌م گرفت غنج رفت براي اين كه يك شب بخوابم، وقتي كه قبل‌ش دغدغه‌هاي بد‌م را تف كرده‌ام بيرون و دغدغه‌هاي خوب‌م را نگه داشته‌ام تا افتخار كنم و خواب‌شان را ببينم. اما حيف كه نمي‌شود. (من باب "مشقة لا يتحمل عاده")

آن وقت فهميدم كه وقتي مامان لالايي مي‌خواند، آرامش بچه‌‌اش را مي‌بيند در حالي كه روزگار آينده‌ كودك را تجسم مي‌كند. مي‌بيند كه حالا به خواب رفته و بعدها انديش‌ناك فقط چشم‌هاش را مي‌بندد. آن وقت دل‌ش براي بچه معصوم‌ش مي‌سوزد.

 

نردبام


+ |
کتابها را نخورید, قورت بدهید
برچسب:
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 - - حامد

ديروز رفتم نمايشگاه كتاب. كتاب‌هايي كه مي‌خواستم را ليست كرده بودم. بعضي را پيدا كردم و بعضي را نه. اين كتاب‌هايي است كه گرفته‌ام. شايد به دردي بخورد.

 

درباره علم؛ رضا داوري؛ هرمس

فلسفه ذهن، يك راهنماي مقدماتي؛ ايان كرافت؛ صراط

درآمدي به فقه اسلامي؛ يوزف شاخت؛ گام‌نو

كافه پيانو؛ فرهاد جعفري؛ نشرچشمه

الاصول من الكافي؛ كليني؛ دارالكتب الاسلاميه

تاريخ و فلسفه علم؛ لويس؛ سروش

منزلت عقل در هندسه معرفت ديني؛ جوادي آملي؛ اسراء

علم و دين؛ ايان باربور؛ نشر دانشگاهي

نقد تفكر فلسفي غرب؛ ژيلسن؛ سمت

درآمدي تاريخي به فلسفه علم؛ جان لازي؛ سمت

فسلفه نقادي كانت؛ كريم مجتهدي؛ اميركبير

دروس فلسفه؛ مصباح يزدي؛ پژوهشگاه علوم انساني

خوابگردها؛ آرتور كستلر؛ علمي و فرهنگي

سرلوحه‌ها؛ رضا اميرخاني؛ سپيده باوران

دستورزبان عشق، قيصر امين‌پور؛ مرواريد.

نردبام


+ |
فوت‌نامه
برچسب: فکر من
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 - - حامد

لاي كتاب‌م چند كپي از صفحه‌هاي شناسنامه‌ام است. امروز داشتم نگاه‌شان مي‌كردم. آخرين صفحه براي‌م جالب بود؛ همان صفحه كه اطلاعات وفات را توش مي‌نويسند و بعدش مهر "فوت شد" مي‌كوبند روي گوشه‌گوشه شناسنامه.

وسوسه شدم كه پر كنم‌ش. اما براي هيچ كدام از سوال‌هاش پاسخ نداشتم. عصباني شده بودم از اين‌كه ديگران بايد اين صفحه را براي‌م پر كنند.

چه‌قدر خوب بود كه اگر مي‌توانستم خودم جواب‌ها را بنويسم.


+ |
سياست يك نفر مترونشين
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 - - حامد

هر روز بايد سوار مترو شوم. درست در ساعت‌هاي شلوغي آن؛ يعني صبح سپيده نزده. عادت كرده‌ام. گوشه‌اي را هم پيدا كرده‌ام كه با وجود شلوغي مترو، خالي است و مي‌توانم بنشينم. جاي خالي براي نشستن در مترو، آن هم در آن ساعت، حكايت لنگه كفش است و بيابان.

چند روز است يك نفر رقيب جايم را تهديد مي‌كند. نه، رقيب كلمه خوبي نيست. بهتر است بگويم مزاحم. مزاحمي كه قصد غصب ندارد انگار، اما ناخواسته جايم را تنگ مي‌كند.

آقاي مزاحم ريش پروفسوري دارد. گردن‌بندي هم به گردن دارد و ايست‌گاه اتمسفر پياده مي‌شود. نمي‌توانم باش گلاويز شوم. پس بايد تحمل‌ش كنم، از ايست‌گاه كرج تا ايست‌گاه اتمسفر.

آقاي پروفسور كه به قلمرو ما داخل شده و نمي‌شود كاري‌ش كرد؛ به ناچار. اما بايد مواظب باشم كس ديگري مزاحم نشود. گربه را بايد دم حجله كشت.  

نردبام


+ |
در آغوش خطر
جمعه چهارم اردیبهشت 1388 - - حامد

دو ساله‌ است. صدام مي‌كند "دُيي". تازه دارد كلمه‌ها را درست تلفظ مي‌كند و گه‌گاه تكه‌هايي شيرين مي‌اندازد. امروز داشت هندوانه مي‌خورد. آرام صداي گربه درآوردم: "ميييييو" . از گربه مي‌ترسد.

سريع سرش را بلند كرد و گفت: "-َ كن. پيشي مي‌آد." «پ» را با فشار گفت جوري كه آب‌دهان‌ش پاشيد. بعد، بشقاب‌ش را برداشت و دويد سمت من. آمد روي پام نشست و دوباره چنگال به هندوانه‌هاش زد. آرام نشسته بود. پشت‌ش به من گرم بود و ديگر بي‌خيال گربه شده بود.

نردبام


+ |
حاشیه یک کتاب
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 - - حامد

وقتي كتاب مي‌خوانم دوست دارم كنار كتاب بنويسم هر آن‌چه را كه به فكرم مي رسد. گاهي حاشيه كتاب‌ها آن‌قدر باريك هستند كه جا براي نوشتن‌م نيست. آن وقت عصباني مي‌شوم و ناشرش را ياد مي‌كنم! اصلا اگر كتابي چند چاپ داشته باشد يكي از معيارهام براي انتخاب، همين سفيدي حاشيه است.

چند روز است كتابي مي‌خوانم كه حاشيه‌اش دو بند انگشت است و وقتي نكته‌اي به ذهن‌م مي‌رسد مشعوف مي‌شوم. چون جا فراوان است براي نوشتن.

 

نردبام

 


+ |
ابطال‌ناپذير بودن فلاني
برچسب: فکر من
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 - - حامد

[نردبام]

بعضي چيزها ابطال‌ناپذيرند. يعني تحت هيچ فرضي آن گزاره تكذيب نمي‌شود. مثلا نيروي جاذبه ابطال‌پذير است. چون براي بطلان آن مي‌توان سيبي را فرض كرد كه موقع رها شدن، به هوا برود.

حالا يك مثال براي يك گزاره ابطال‌ناپذير مي‌زنم. مي‌توانيم بگوييم "فلاني هميشه پيروز است" و البته نسبت به "فلاني" تعصب داشته باشيم. آن وقت شكست "فلاني" را به گونه‌اي توجيه مي‌كنيم كه انگار باز هم پيروز است. در اين صورت "پيروزي فلاني" گزاره‌اي است ابطال‌ناپذير. چون هيچ فرضي امكان ندارد كه طي آن فلاني پيروز نباشد.

آيا گزاره‌هاي ابطال‌ناپذير صادق هستند؟ نمي‌دانم. ولي اين را مي‌دانم كه گزاره‌هاي ابطال‌ناپذير در سياست بسيار استفاده مي‌شود و كاملا مبتلا‌به است.

 


+ |


Generated By saeed sarpas § November 2007
iranian blog service , BLOGFA