تبليغاتX
بن بست
Blogfa.com
وقتي چشم‌ها روي هم مي‌افتند
جمعه بیست و دوم خرداد 1388 - - حامد

سوار مترو بودم. يكي از صندلي‌ها خالي شد. پيرمردي كه كنار آن صندلي نشسته بود، اشاره‌ام كرد كه بيا و بنشين. من، نگاهي به دور و برم انداختم و بعد، رفتم نشستم.

پيرمرد 60 ساله مي‌نمود. چاق بود و بلند قد. تسبيح سبزي را توي دست‌ش مي‌چرخاند. كيسه‌اي هم جلوي پاش گذاشته بود.

تا نشستم سرش را آورد نزديك گوش‌م. چيزي گفت اما نفهميدم. سرم را طوري تكان دادم كه تاييد كرده باشم حرفي را كه نشنيده‌ام. او ادامه داد. كمي دقت كردم و ديدم حرف‌ش درباره خواب و مترو. داشت مي‌پرسيد: «نمي‌دوني چرا انقد مردم توي مترو خواب‌آلودن؟ مثلا از نظر روان‌شناسي يا هر چيز ديگه‌اي، جوابي نداره؟» جوابي نداشتم.

دوباره گفت: «من دي‌شب ساعت 1 خوابيده‌ام تا 9 صبح. اما حالا چرت‌م گرفته.» خودش از حرف‌ش خنده‌اش گرفت.

چند ثانيه ساكت شد. ولي دوباره سرش را نزديك گوش‌م آورد و گفت: «دي‌شب توي مترو احمدي‌نژادي‌ها و ميرحسيني‌ها قشقرق راه انداخته بودن.»

پرسيدم: «يعني بزن‌بزن كردن؟»

«نه! اما به هم فحش مي‌دادن و جوك براي هم مي‌ساختن»

گفتم: «اين خوبه كه امسال 2 نفر راي‌هاشون زياده.»

اين بار او سرش را تكان داد. جوري كه انگار گفته باشد: «چه مي‌دونم والله.»

هر دوي‌مان ساكت شده بوديم. يكي‌، دو ايست‌گاه مانده بود تا پياده شوم. با خودم گفتم اين هم‌صحبتي حقي گردن‌م گذاشته كه موقع رفتن، حتما ازش خداحافظي كنم. توي اين فكر بودم كه پيرمرد بلند شد. كيسه‌اش را برداشت و به‌ام گفت: «آقا، ببخشيد، با اجازه‌تون» و آرام رفت تا پياده شود. صداش توي گوش‌م ماند. خواب‌آلوده؛ اما انگار كلافه بود از اين خواب‌آلودگي.

 

نردبام

 

 


+ |
حرف‌هاي انتخاباتي من يا ده‌فرمان
برچسب: فکر من
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 - - حامد

از حدود يك ماه پيش تب انتخابات من را هم گرفت. نشستم براي خودم الگوريتمي چيدم و طبق آن قدم به قدم پيش رفتم و كانديداي خودم را انتخاب كردم.

توي اين يك ماه حرف‌هاي زيادي درباره انتخابات به ذهن‌م آمد اما نگفتم‌شان. حالا مي‌خواهم نتايج‌م را در جمله‌هايي كوتاه بنويسم.

  1. واجب شرعي است كه هر كانديدا به خودش راي بدهد. يعني حرام است به ديگران راي دهد. زيرا خودش را اصلح ديده است. و اگر كس ديگري را بهتر از خود مي‌ديد، غلط كرده وارد ماجرا شد.
  2. از كروبي خوش‌م نمي‌آيد. آدمي است مقلد. شعارش تقليدي است؛ اسم حزب‌ش تقليدي است و رنگ‌بازي‌ش نيز.
  3. از محسن رضايي خوش‌م نمي‌آيد. آدمي است خيال‌پرداز. نشسته مشكلات را ليست كرده و براي هركدام راه‌حلي پيش‌نهاد داده. مثلا مشكل مسكن، دانشجويان، بيمه و ... را مي‌خواهد با وام حل كند. از خودش نپرسيده كه اين همه پول از كجا مي‌آيد؟ درست مثل كارهاي‌ خودم؛ وقتي مي‌خواستم طرح‌نامه‌اي براي جايي بنويسم هر چيزي به ذهن‌م مي‌آمد مي‌نوشتم؛ شدني يا نشدني. البته چند وقت پيش چيزهايي درباره‌ش شنيدم كه كمي ارادت‌مندش شدم.
  4. پشت‌سر مير‌حسين گروه تبليغاتي بسيار زيركي هستند. از طرح مهر امام خميني گرفته تا ماجراي رنگ سبز؛ نشان مي‌دهد حداقل فكر مي‌كنند.
  5. رنگ سبز را مد‌ كردن، يك خوبي براي ميرحسين داشت. جواناني كه دنبال كار تشكيلاتي و حضور در صحنه مي‌گشتند، پيداش كردند. البته مد شده است براي كساني كه مي‌خواهند خود را روشنفكر جلوه كنند. حتي اگر پاچه‌ورماليده باشد.
  6. پشت‌سر احمدي‌نژاد نادان‌ها جمع شده‌اند. منظورم تيم تبليغاتي و تشكيلات‌ش است. نمي‌دانند چه چيز را بزرگ كنند و چه چيز را مخفي.
  7. اطرافيان احمدي‌نژاد براي مقابله با رقبا، چند نكته را بزرگ مي‌كنند: اخلاق‌محوري، پركاري و آمارهاي بهتر احمدي‌نژاد. اما من براي‌شان جواب دارم. اخلاق‌محوري وي را كسي رد نمي‌كند. اما چه ربطي دارد به اين‌ ايراد كه منابع را هدر داده است؟ پركاري‌ش هم همين‌طور. اما آمارهاي بهترش. كافي است ليستي از اين آمارها را ببينيد تا دروغ و رياها را بفهميد. من ليست‌ش را دارم. شايد روزي بگذارم‌ش اينجا و يكي‌يكي ادعاهاشان را سوراخ كنم.
  8. مستندهاي كانديداها همه احساسي بود. هيجان مردم در بازديدها را نشان مي‌داد. اما مستند كروبي، به معناي كلمه، مستند بود. فكر مي‌كنم چندصدهزار راي كروبي را مي‌تواند بيافزايد. صدالبته كه مردم ايران خدا را هم نمي‌پرستيدند اگر در قرآن قومي را مسخره مي‌كرد.
  9. وقتي يك نفر خدا را مي‌خرد، هر چه را كه به خودش مربوط مي‌شود به خدا مي‌چسباند. يك نشريه‌ وابسته به احمدي‌نژاد، يكي از مسئولين ستاد انتخاباتي‌ش را كه زير دست و پا مانده مفتخر به لقب "شهيد" كرده‌ است.
  10.  به نظرم ميرحسين اصلاحاتي و مشاركتي نيست حتي اگر خاتمي پشت‌ش باشد. چرا كه خاتمي هشت سال پيش، داراي عقبه‌اي بود كه امروز آن عقبه پشت كروبي‌اند. كروبي به معناي اصح كلمه، يك اصلاحاتي و مشاركتي است.

 

نردبام


+ |
شيخ هركس روي سرش جا دارد
یکشنبه دهم خرداد 1388 - - حامد

پيرمرد، خميده است و با عصا راه مي‌رود. هميشه يكي، دو تا از شاگرد‌هاش دور و برش هستند. فلسفه مي‌گويد. سال‌هاي زيادي شاگردي مطهري را كرده. آيت‌الله است و معروف‌ترين فرد خانواده خسروشاهي.

آن روز داشت توي حياط راه مي‌رفت. گام‌هاش لرزان و آهسته بود. از كنار سكويي رد شد. چند قدم رفت اما ايستاد. برگشت و با عصاش اشاره كرده كه همراه‌ش چيزي را از روي سكو بردارد. پوستري بود كه به مناسبت روز معلم به در و ديوار چسبانده بودند. وقتي نگاه كردم، ديدم گوشه پوستر، عكس مطهري چاپ شده است.

نردبام


+ |
دروازه‌اي از زمين
برچسب:
جمعه یکم خرداد 1388 - - حامد

سه‌، چهار سال پيش بود. ده،‌ پانزده‌ روز از ايام عيد را توي خرم‌شهر گذرانديم. شش نفر بوديم. خرم‌شهري‌ها مي‌شناسند حسينيه‌ سجاديه را. شب‌ها آنجا مي‌خوابيديم و روزها جلوي مسجدجامع توي نمايشگاهي مي‌ايستاديم كه مصطفوي و دوستا‌ن‌ش علم كرده بودند.

بعضي شب‌ها، ديروقت، از نمايشگاه مي‌رفتيم حسينيه سجاديه. دويست قدم فاصله بود اما سگ‌ها راه‌مان را مي‌بريدند و صداي‌شان ترس به جان‌مان مي‌انداخت.

عنايت، همان مرد سياهي كه توي فيلم‌هاي آويني است، مي‌آمد و سر مي‌زد و گاهي خاطره‌اي تعريف مي‌كرد. سيدصالح موسوي هم بود.

«مجيد خياط‌زاده» نامي نيز به‌مان سر مي‌زد. به گمان‌م برادرش توي خرم‌شهر شهيد شده بود. عصرها دنبال‌ش راه مي‌افتاديم و شهر را نشان‌مان مي‌داد. ديوارهايي كه هنوز عكس جلال‌الدين فارسي روي‌شان مانده بود و خانه‌ها و كوچه‌هايي كه ديگر نبودند. گاهي زميني خاكي را نشان‌مان مي‌داد و مي‌گفت «اين‌جا خانه فلاني بود» و با دست‌ش، روي هوا، محدوده كوچه و خانه‌ها را ترسيم مي‌كرد.

شب‌هاي آخر ماندن‌مان، اربعين بود. مسجدجامع پر شده بود از آدم و دسته راه انداخته بودند. دسته‌ها سينه‌زن و زنجيرزن نداشت؛‌ فقط دمام‌زن داشت. مي‌گويند دمام‌زن اگر آن‌قدر بكوبد تا دمام‌ش پاره شود، هرچه دعا كند، اجابت مي‌كنندش. صداي دمام در شب اربعين خيلي سوز دارد.

 

نردبام


+ |


Generated By saeed sarpas § November 2007
iranian blog service , BLOGFA