شب عيد است؛ عيد مبعث. از كنارم، پيرزني ميگذرد. جعبه نيمكيلويي شيريني گرفته دستش. جعبه تاب ميخورَد؛ ميرود و ميآيد. پيرزن دور و برش را نگاه ميكند. دلم ميگيرد.
| Blogfa.com |
|
عید مبعث
برچسب:
شرح حال یومیه
|
||
|
دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 - - حامد
|
||
|
شب عيد است؛ عيد مبعث. از كنارم، پيرزني ميگذرد. جعبه نيمكيلويي شيريني گرفته دستش. جعبه تاب ميخورَد؛ ميرود و ميآيد. پيرزن دور و برش را نگاه ميكند. دلم ميگيرد.
|
||
|
+
|
|
||
|
این کجا و آن کجا
برچسب:
شرح حال یومیه
|
||
|
جمعه بیست و ششم تیر 1388 - - حامد
|
||
|
كنارم پيرمردي نشسته بود و روبروم، جوانكي بيست و هفت، هشت ساله. هوا گرم بود. هر از گاهي پيرمرد بطري آب را به دهانش ميگرفت و هورتهورت آب ميخورد. خيلي تشنهم بود و ح جوانك خودش را باد ميزد و پيرمرد زيرلب غرغر ميكرد. باب صحبت را باز كرد و از مشكلاتش گفت. ميگفت بعد از بيست و هفت سال، كار كردن، اخراجش كردهاند. ميگفت بهانهشان اين بود كه بهرهوريمان پايين است. ميگفت و قلپقلپ آب ميخورد. ناراحت ميشدم از حرفهاش و حسوديم ميشد به بطري آبش. ميگفت: من هيفده شهريور هم توي خيابونها بودم. يه جا گير افتاديم. تيراندازي كردن طرفمون. بغلدستيم آخ گفت و افتاد زمين. نگاه كردم؛ گردنش تير خورده بود. اين را گفت كه بگويد براي اين انقلاب سابقه داشت. بعد، آهي كشيد: اما حقمون نبود. حقمون نبود بندازنمون بيرون. حقمون نبود. دوباره قلپقلپ آب خورد و از پنجره بيرون را نگاه كرد. جوانك هم دم گرفته بود و از مشكلات ميگفت. خندهم گرفت. اين كجا و آن كجا. |
||
|
+
|
|
||
|
این شبها, آن روزها
برچسب:
شرح حال یومیه
|
||
|
یکشنبه چهاردهم تیر 1388 - - حامد
|
||
|
اينشبها خاطرات زيادي برايم زنده ميشوند. هفت، هشت سال پيش بود. انگشتانم را فرو كرده بودم در خاك، طوري كه هر انگشتم سوراخي كوچك درست كرده بود. چشمهام تار بود. دلم ميجوشيد و اشك داغ را زير پلكم احساس ميكردم. تكهاي بلوك سيماني روي زمين فرو كرده بودند تا نشان كرده باشند اين تكهزمين را. روز سختي بود. خيلي سخت.
|
||
|
+
|
|
||
|
کلاغ
برچسب:
موزونیات
|
||
|
چهارشنبه دهم تیر 1388 - - حامد
|
||
|
نترس كلاغ! زمانه پر شده است ز كرهعقابها و جوجهالاغ تو هم شايد در اين سوداي شبگاهان كبوتر باشي اندر باغ.
|
||
|
+
|
|
||
|
دلشكسته
برچسب:
قیچی بر نگاتیو
|
||
|
جمعه پنجم تیر 1388 - - حامد
|
||
|
چند روز پيش خواهرم فيلم دلشكسته را داد دستم و گفت: "ببين چه طوريه". تازه امتحانهام تمام شده و هنوز توي تردماغي اول تابستان هستم. پس قبول كردم و دو ساعتي نشستم و ديدمش. فيلم عجيب شروع ميشود. منظورم هيچ صحنهاي از فيلم نيست. بل نحوه نگارش تيتراژ است. مثلا به جاي تهيهكننده نوشته "فراهمآورنده" و به جاي نويسنده و كارگردان نوشته "قلم، روايت و هدايت". جاي تدوين نوشته "يكپارچگي" و جاي دستيار نوشته "ياران". اين براي من جذاب است. يعني حداقل در اينجا هدفي داشته است. آخر تيتراژ هم اسم "موسسه شهيد آويني" را جاي يكي از تهيهكنندگان مينويسد. * * * كاري با داستان فيلم ندارم. يعني احساس ميكنم مهم نيست و هركس خواست ميرود ميبيند. اما آنچه ميگويم، چيزهايي از اين فيلم است كه يا دوست داشتهامشان و يا ناداشتهام. من، يك مخاطب عامي هستم! الف: در اكثر داستانها وقتي دو نفر با دو طرز فكر متفاوت ميخواهند با هم جمع شوند، هر كدام قدمي از مواضعش عقب ميآيد. مخصوصا اگر يكي از طرفين بسيجي يا نماد طيف مذهبي باشد. اما در اين فيلم يكي از طرفين اصلا از مواضعش عقب ننشست و ديگري كاملا با او همراه شد. يعني نماد طيف مذهبي با آگاهي راهش را انتخاب كرده بود. پس تا آخر در راهش ايستاد. ب: ديالوگها اما ناپختهاند. يعني من عامي، ناپخته احساس ميكنمشان. بعد از آژانس هنوز كسي پيدا نشده كه ديالوگهاي طيف مذهبي را كاملا واقعي بنويسد. يك بار يادتان بياوريد گفتههاي حاجكاظم و ديگر بسيجيها در فيلم آژانس را. ساختگي و پر از اصطلاحات "حاجي" و "سيد" نبودند. هر چند حاجي و سيد داشت. ولي در صحنهاي رضا كيانيان تكهاي به همين حاجي و سيدها انداخت. گفت: "حاجي پس سيد كو". اما در اين فيلم گزارههاي مشترك تيپ بسيجي اين است: برادر، خواهر، اللهاكبر، لاالهالاالله، حاجي، سيد، پامرغي، اردوي جنگي، قرتي، آقا، سلامعليكم (سعيد! اين را فقط براي تو نوشتم!) لعنالله... و چيزهاي ديگر. اما من با اندك آگاهي كه از اين طيف دارم احساس ميكنم ديگر اين ديالوگها ور افتادهاند و جور ديگري صحبت ميكنند. ج: آخر فيلم شام غريبان است. اما نميدانم چرا كارگردان آن را به شكل كارناوالهاي مشهور در شام غريبان نشان داده است؟ اين كه دختر و پسر دور هم بنشينند و شمع روشن كنند وصله ناچسبي بود به تمام صحنههايي كه از طيف مذهبي نشان داد. آنها اهل اينجور مراسمها نيستند انگار. د: يادم است چندسال پيش به بركت دوستان، ما را هم به عنوان طفيلي دعوت كردهبودند به مراسم افطارياي كه آقاي مصطفوي داشت. بعد از برچيدن سفره مستندي نشانمان داد درباره جانبازان. جانبازان اعصابي كه زن و بچه خود را كتك ميزدند و به اجبار در آسايشگاهها نگاهشان ميداشتند. وقتي برميگشتيم با يكي از همين دوستان بابركت درباره مستند صحبت ميكرديم. ميگفت: موضوع مستند جوري بود كه به هنگام تعريف، مسخره كردن جانبازان و سرشكستگي از جنگ است در حالي كه كارگردان طوري آن را از آب درآورده كه مشكلهاي جانبازان را نشان داده اما احترامشان را نگه داشته. دوستمان راست ميگفت. موقع ديدن اين فيلم هم ياد آن مستند افتادم. در جاهايي كه سردار و جانباز و شهيد و ... ميآورد جوري مينگاردشان كه از هياهوي ناسزاهاي امروز بركنار باشند و احترامشان حفظ شود. خانواده شهيد بنياد شهيدي نيست. سردار جنگ شده باغبان بيادعا. جانبازان نيز در خانه محافظت ميشوند. حرف آخرم: قدم خوبي بود در فيلمهاي عجيب و غريب اين روزها. قدمي كه بسياري از ارزشهاي مصنوعي را له كرد و ارزشهايي را "به" كرد. هرچند مجبور بود استاندارد گيشه را نيز داشته باشد!!! كه البته گويا گيشهاي هم نداشته است!!! |
||
|
+
|
|
||
|
در شهر چه خبر است؟ آدمها چه خبرشان است؟
برچسب:
فکر من
|
||
|
چهارشنبه سوم تیر 1388 - - حامد
|
||
|
اين ترم بيست و سه تا امتحان داشتم. اگر هر امتحان را دو واحد فرض كنم، چيزي حدود چهل و شش واحد ميشود. اينطوري ميتوانستم در سه ترم ليسانس بگيرم. (كه هنوز نگرفتهام.) فعلا نوزدهتاش تمام شده است. سختترين روزش، سهشنبه هفته پيش بود. در يك روز سه تا امتحان داشتم. ساعت 8 كرج، ساعت 10 تهران و ساعت 2 باز هم در كرج. ديروز و پريروزش امتحان دادهبودم و فردا و پسفرداش هم بايد امتحان ميدادم. اين امتحانها سبب شد كمي از سروصداهاي اينروزها دور باشم و دنبال اخبار نروم. به همين خاطر قاعده "تساقط متعارضين" را اجرا ميكردم و سعي داشتم بر اساس گفتههاي دو طرف تصميم نگيرم و تحليل نكنم. اما انگار آدمهاي درگير در اين ماجراها چهار دسته بودهاند؛ به قراري دو دسته دوتايي. يك دسته موافقان و دستهاي مخالفان. هر دو هم باز دو دسته بودهاند و هستند: آدمهاي عادي و افراطيون. افراطيون يك طرف اغتشاش ميكردند و اطرافيون ديگر هم به اين بهانه، اغتشاش ميآفريدند. تلويزيون هم تمام اغتشاشات را مينوشت به حساب يكي از طرفين. گويا در اين ايام راه به خيابانها نبرده بودند. يكي از آشنايان جاهل و نادان ما در يكي از اين چهار دسته بود. يكي، دو روز پيش با وقاحت تمام ايستاد و گفت تو ضدولايت فقيه هستي. خندهام گرفت و گفتمش: «با عرض معذرت، در صلاحيت شما نيست كه اين را به بنده بگوييد.» به زبان بيزباني گفتم برو بزرگترت را بياور. متعجبم كه چهطور آدمهايي به خاطر نادانستههاشان ديگران را تكفير ميكنند. جالب است؛ اين آدم نهايت چيزي كه ميداند ساكت كردن بچهها سر كلاس است. فكر كرده بود من هم شاگردش هستم كه با فحش دادن قانعم كند. ديروز به اين فكر ميكردم كه آيا جواب ابلهان، خاموشي هست يا نه؟
|
||
|
+
|
|
||