تبليغاتX
بن بست
Blogfa.com
پ.ن، بدون متن
برچسب:
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 - - حامد

پ.ن1: زولبيا و باميه‌، اگر غروب روز آخر رمضان را رد كند، از زهر هلاهل هم تلخ‌تر است.

پ.ن2: ام‌روز قيافه‌هاي آدم‌ها ديدني بود. آدم‌هايي كه ساعت شش و نيم از خواب بلند شده بودند و آمده بودند صف مترو. وقتي مي‌فهميدند ساعت‌ها را كشيده‌اند عقب، چشم‌هاي خواب‌آلودشان عصباني مي‌شد؛ يك ساعت خواب را از دست داده بودند.

نردبام

 


+ |
این من، خودم منم
برچسب:
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 - - حامد

مي‌افتم روي رخت‌خواب‌ و چشم‌هام را مي‌بندم. هنوز خوابم نبرده اما خيالاتي مي‌شوم (چند ماه است كه اين‌جور مي‌شوم). خودم را مي‌بينم كه سر ظهر، نشسته‌ام روي پام و تكيه داده‌ام به ديواري آجري (شايد هم سيماني). نفس‌نفس مي‌زنم. انگار چند صد قدم دويده‌ام و حالا، استراحت مي‌كنم. در و ديوار را ورانداز مي‌كنم؛ كوچه خودمان است (البته با حال و هواي پانزده سال پيش‌ش).

بعد، دست‌م را نگاه مي‌كنم. گرماي هوا، آهن توي دست‌م را داغ كرده. نفس عميقي  و ياعلي؛ گلنگدن را مي‌كشم. كلاش است؛ قنداق ندارد. كوچك و جمع و جور.

فضا براي‌م مبهم است؛ محو است. اما گاهي اوقات، احساس مي‌كنم كسي هم كنارم نشسته. بعد از كشيدن گلنگدن، با او خوش‌وبش مي‌كنم و مي‌خندم؛ اما انگار مي‌دانم كه لحظه‌هاي آخر است.

دوباره نفس عميق مي‌كشم و پشت‌م را فشار مي‌دهم به ديوار آجري (شايد هم سيماني). توي دل‌م مي‌شمرم: يك، دو و سه؛ سريع، بيرون مي‌آيم و مگسك را نشانه مي‌روم. دويست، سيصد متر آن‌طرف‌تر چند نفر ايستاده‌اند. لباس نظامي پوشيده‌اند. متوجه من نيستند. نشانه مي‌روم و يكي‌شان را مي‌زنم. مي‌فهمند و رگبار مي‌آيد طرف‌م (يا طرف ما دو تا).

هرشب اين صحنه‌ها جلوي چشم‌م رژه مي‌روند. جنگ، جنگ شهري است. بلافاصله از خودم مي‌پرسم: من كه در پاي‌تخت نشسته‌ام. مگر مي‌شود جنگ شهري به اين‌جا برسد؟

نردبام


+ |
چشم‌غره موش لنگ
برچسب:
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 - - حامد

تا به حال موش ديده‌ايد؟ موشي كه پاش بلنگد؟ موش‌ها معمولا سريع راه مي‌روند؛ آن‌قدر تند كه انگار دارند مي‌دوند؛ ولي نمي‌دوند.

ام‌روز موشي ديدم كه مي‌لنگيد، يعني يك وجب را در يكي، دو ثانيه مي‌رفت. لاغر بود و چون از جوي آب آمده بود، خيس بود. چند قدمي در پياده‌رو راه رفت؛ چند قدمي كه به اندازه‌ي يك وجب من بود. اما پسركي از كنارش رد شد. موش لحظه‌اي ايستاد. سر جاش لرزيد و بعد، با همان سرعت برگشت. خنده‌م گرفت و دل‌م سوخت. وقتي پسرك از كنارم گذشت، چپ‌چپ نگاه‌ش كردم. از كنار موش كه گذشتم، زل زد به من. انگار داشت چپ‌چپ نگاه‌م مي‌كرد.  

نردبام  


+ |
باز هم پاییز
برچسب:
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 - - حامد

پارسال دم‌دماي پاييز تكه شعري گذاشتم اينجا. دوباره شهريور است. دوباره بادهاي خنك مي‌آيد و تن تمام درخت‌ها را مي‌لرزاند.

ياد آن شعر افتادم. دوباره مي‌گذارم‌ش اين‌جا. انگار ام‌سال پاييز زودتر آمده‌ است!

 

كوچه را خزان گرفت

فرش سرخ و زردي از جنازه‌هاي برگ

بر زمين نشست.

گوشه‌اي هنوز

پيربرگ‌ها، فرونشسته از درخت،

گرد هم نفس‌زنان

ناله مي‌كنند

نعره مي‌زنند

شيهه مي‌كشند

تا جوانه‌هاي برگ سال بعد را

عبرتي دهند.

باد زوزه مي‌كشد

تا كفن كند صداي برگ‌هاي زنده را

بين برگ‌ نو و كهنه‌برگ‌هاي سال قبل

لايه‌هاي سرد و بي‌مرام برف

پرده مي‌كشند.

رسم بي‌خزان شدن

در رسيدن پيام برگ‌هاي كهنه است.

*     *     *

كوچه را خزان گرفت

و آن «هميشه سبز»

طعنه مي‌زند به برف و باد و هرچه از خزان خبر بياورد.

(ده شهريور هشتاد و هفت)


+ |
التماس به عقربه
برچسب:
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 - - حامد

ماه رمضان ام‌سال انگار يك پارادوكس است؛ پارادوكس زمان. بعد از سحر، كيف‌به‌دوش مي‌شوم و مي‌روم سر كلاس. اما كلاس‌ها به‌م نمي‌چسبد. پس، از صبح تا ظهر دقيقه مي‌شمارم كه كلاس‌ها تمام شود.

بعد از ظهر يا مي‌روم سرِِ كار و يا مي‌آيم خانه. در هر دو صورت به خاطر تشنگي، منت عقربه‌هاي ساعت را مي‌كشم كه كمي تندتر بدوند. بالاخره روز تمام مي‌شود و مي‌نشينم پاي سفره افطار. چاي را مي‌خورم و گرسنگي را فراموش مي‌كنم و يادم مي‌آيد كه يك روز ديگر هم از رمضان گذشت. حالاست كه التماس مي‌كنم عقربه‌ها را كه كمي كندتر. خوب! تابستان است ديگر. تا به خودم مي‌آيم شب شده است. چند ساعت مي‌خوابم و دوباره سحر. كار هر روزم است. گهي زين به پشت و گهي پشت به زين.


+ |
تیزی برهان بر حنجر ایمان
برچسب:
جمعه ششم شهریور 1388 - - حامد

یاسر کامنتی نوشته بود بر آخرين مطلب‌م. فكرم را مشغول كرد. هم از آن جهت كه سوال‌ مهمي براي‌م بود و هم از آن جهت كه ياسر جواب‌ش داده بود.

در سال‌هاي پيش، من در نهايتِ تلاش ديني خود بودم. صبح تا شب فقه مي‌خواندم و اصول؛ شايد چهل، پنجاه برابر حوزويان. وقتي در بررسي ادله‌ي يك حكم مي‌خواندم «منصوص»، «تبعا للرسول»، «مروي» و چيزهايي بيش از اين، ديگر چاره‌اي نداشتم جز قبول‌‌ش. ماه رمضانِ من هم در اين فضا مي‌آمد و مي‌رفت. ديگر وقتي حاج منصور مقتل مي‌خواند، درگيرش مي‌شدم.

اما ام‌سال؛ ام‌سال در نهايتِ تلاش كلامي و فلسفي خودم هستم. يعني علاوه بر فقه و اصول متداول، صبح تا شب فلسفه مي‌خوانم و كلام و عقلانيت و علم. اگر در كتابي نوشته باشد «بديهي»، بلافاصله با مداد كنار كتاب مي‌نويسم: «ادعا» و نشان مي‌دهم كه بديهي نيست. در اين فضا ديگر به ساده‌گي نمي‌توانم احكام و احاديث و خيلي چيزهاي ديگر را بپذيرم.

حالا اگر بخواهم بروم هيأت خودمان، دم در با خودم توافق مي‌كنم: يا برو داخل و همان ابتدا بگو غلط كرده‌ام و تمام ايرادهاي عقلي و ... را بنداز دور. يا برو داخل اما به حرف‌ها و حركت‌ها مطمئن نباش و هركدام را تأويل كن.

ياسر خوب گفت؛ به نظرم اين دين نيست كه مي‌رود؛ نگاه من است به دين كه عوض مي‌شود. درست است؛ در اين نگاه جديد ديگر حال و هول‌هاي قبل نيست. اما دليل نمي‌شود كه دين تضييع شده است. دوگانه‌گي سختي است كه تا حد امكان بخواهي ايمان‌ت را برهاني كني.

در اين ميان هر چند برهان، ايمان را ذبح مي‌كند. اما از كجا معلوم؛ شايد ذبح مي‌كند براي عيد اضحي! 

 

 


+ |
افطار مي‌دود
پنجشنبه پنجم شهریور 1388 - - حامد

افتاده‌ام توي معلقي. رفت و آمد روزهاي رمضان را نمي‌فهمم. پارسال چه كار مي‌كردم كه مي‌فهميدم‌ش؟ نمي‌دانم. حالا چندي است كه به جاي قرآن و افتتاح و ياعلي و ياعظيم، فكر مي‌كنم به سال‌هاي پيش.

بعضي شب‌ها مي‌رفتم حاج منصور؛ مسجد ارك. با رفقا مي‌نشستيم و تا سحر مي‌خنديديم و تباكي مي‌كرديم!

بعضي شب‌ها مي‌رفتيم مسجد محل و حرف‌هاي امام جماعت محل را گوش مي‌كرديم. هر شب، خادم ميكروفون را چاق مي‌كرد و حاج‌آقا خطابه مي‌راند. نمي‌دانم چه‌ش بود كه هميشه مستحبات شب اول زفاف را مي‌گفت.

بعضي شب‌ها هم بعد از افطار مي‌رفتيم فوتبال و لگدكي به توپ مي‌زديم.

ام‌سال اما هيچ خبري نيست. حاج منصور ديگر نمي‌چسبد. امام جماعت محل عوض شده. توپ‌ها هم انگار پنچر شده‌اند. خودم هم حالي ندارم. كلاس‌هام شروع شده‌اند و نصف جان‌م را مي‌گيرند.

خلاصه، جلوي چشم‌هام، سحر مي‌دود پشت افطار و افطار پشت سحر.   


+ |


Generated By saeed sarpas § November 2007
iranian blog service , BLOGFA