پارسال دمدماي پاييز تكه شعري گذاشتم اينجا. دوباره شهريور است. دوباره بادهاي خنك ميآيد و تن تمام درختها را ميلرزاند.
ياد آن شعر افتادم. دوباره ميگذارمش اينجا. انگار امسال پاييز زودتر آمده است!
كوچه را خزان گرفت
فرش سرخ و زردي از جنازههاي برگ
بر زمين نشست.
گوشهاي هنوز
پيربرگها، فرونشسته از درخت،
گرد هم نفسزنان
ناله ميكنند
نعره ميزنند
شيهه ميكشند
تا جوانههاي برگ سال بعد را
عبرتي دهند.
باد زوزه ميكشد
تا كفن كند صداي برگهاي زنده را
بين برگ نو و كهنهبرگهاي سال قبل
لايههاي سرد و بيمرام برف
پرده ميكشند.
رسم بيخزان شدن
در رسيدن پيام برگهاي كهنه است.
* * *
كوچه را خزان گرفت
و آن «هميشه سبز»
طعنه ميزند به برف و باد و هرچه از خزان خبر بياورد.
(ده شهريور هشتاد و هفت)