دور ميز نشسته بوديم و ناهار ميخورديم. قاشقها را آرام ميزديم به بشقاب كه نكند اعصاب آقايان خطخطي شود. كنار دستم استاد حقوقي نشسته بود كه دائمالسفر بود (به خدا راست ميگويم. همين چند روز پيش رفت افغانستان!). كمي آنطرفتر دكتري نشسته بود كه توي آگاهي كار ميكرد. چند وقت پيش، مقالهاي ازش ديدم درباره عكاسي جنايي. هنوز يادم است؛ عكسي داشت بهعنوان شاهد مثال؛ مردكي خوابيده بود و با كلنگ، كوبيده بودند به دماغش و نوك آلت قتاله، فرو رفته بود توي صورتش.
همان آقاي دكتر به همان استاد حقوق فرمود: آقا! ما، اسماً، چند هزارتا بازپرس داريم، ولي سيتاشان بازپرس نيستند؛ يعني بلد نيستند. حالا ميخواهيم كتابي چاپ كنيم درباره بازپرسي. اميدواريم با چاپ اين كتاب، بازپرسها بشوند چهلتا. خودتان ميدانيد كه! بازپرسي يعني اينكه با زبان متهم را مغلوب كني.
همان استاد حقوق، در حالي كه لقمههاي كوبيده را (جايتان خالي) ميجويد، فرمود: البته، بايد كاري شود كه سازوكارهاي حقوقي هم رعايت شود. و در ادامه او هم آرزوي سابق را بر زبان راند.
از اين گفتوگوي علمايي چشم برداشتم و درگير لقمههاي خودم شدم. داشتم فكر ميكردم كه بازپرس، چه ميكند اگر با زبان، پيروز نشود؟ به مرحله «يد» و «رِجل» ميرسد يا نه (به قول حرفهاي: بازجويي فني)؟ آنوقت اين شعر به ذهنم آمد كه:
اي واي بر اسيري، كز ياد رفته باشد --- در دام مانده باشد، صياد رفته باشد.
پ.ن: نيازي به توضيح نيست كه يد يعني دست و رِجل يعني پا.