(اين مختصري است از آنچه درباره بيوتن در ذهنم ميلولد. بعضي جاها از آژانس و اخراجيها كمك گرفته ام. چون فكر مي كنم در هر دو همه آدم ها تيپ بودند. هرچند يكي شد آژانس و ديگري شد اخراجيها. )
داستان از فرودگاه شروع شدهاست؛ فرودگاه افكندي نيويورك. اما اين سوال مطرح است: چرا ارميا به آمريكا رفت؟ و چرا آنجا ماند؟
رمان «ارميا» زير دست و پاي مردم عزادار تمام شد و بعد از آن ارميا گم شد تا «بيوتن». پس اميرخاني قبلا دليل اين سفر را نگفته بود. اما سخن درجهدار پليس در فرودگاه به شكلي است كه انگار آمده تا درمان شود. يا شايد نشانه جنگ را از بين ببرد؛ همان تركش كوچك را كه چندخطي را صرف توضيح اندازهاش ميكند. ولي احتمال اول در طي رمان از بين رفت.
ارميا كيست؟ ناباكوف در تحليل مسخ كافكا حتي نماي اتاق گريگوري را هم كشيده. چون فكر ميكند در داستان موثر است. اينجا من چهره ارميا را تصور ميكنم. ريشويي كه موهايش كمي بلند است. آنكارد هم نكرده. مثل «مسلم» در «خداحافظ رفيق». البته چهره ارميا در رمان «ارميا» توضيح داده شده است.

