چشم چپ اسبش كور بود. برايش علوفه ميريخت اما آرامآرام، علوفهها را از سمت چپ برميداشت تا اسب نبيند. اسبش از گرسنگي مرد. خدا را شكر كرد كه چند بسته از علوفههاش هدر نرفت.
|
يك تاريخ آتش در نيستان
برچسب:
داستانک
|
||
|
پنجشنبه دوم آبان 1387 - - حامد
|
||
|
خانهش را آتش زدند. بچههاش توي خانه مانده بودند و داشتند ميسوختند. پابرهنه روي آتش ميدويد دنبالشان. اشك ميريخت و زمزمه ميكرد: ما فرزندان ابراهيمايم. آتش بر ما اثر ندارد. آتش ميراث خاندان ماست.
|
||
|
+
|
|
||
|
منبري براي آگاهي
برچسب:
داستانک
|
||
|
پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 - - حامد
|
||
|
حاجآقا بالاي منبر نشسته بود. داشت ميتوپيد به وضع مملكت. صورتش برافروخته بود و صداش گرفته. با يك دست عمامه را جابهجا كرد و دست ديگرش را در هوا تكان داد. فرياد زد: "اين چه مملكتيه! اومدهان پشت خونه من فاحشهخونه زدهاند." همهمه شد. چندنفر كاغذ و خودكار درآوردند و تندوتند نوشتند: "پشت...خونهي...حاجآقا." يكي از ميان جمع بلند شد و گفت: "حاجآقا! ميبخشيدها! ميشه نشوني خونهتون رو لطف كنيد!" |
||
|
+
|
|
||
|
شوفر
برچسب:
داستانک
|
||
|
دوشنبه هجدهم شهریور 1387 - - حامد
|
||
|
"يونس...يونس...چهات شده آخه؟ حواست كجاست؟" زناش صداش ميكرد و يونس به تلويزيون زل زده بود. از فكر بيرون آمد. صداي زناش را شنيد. برگشت و گفت: "چي ميگي؟". زن با عصبانيت از جاش بلند شد و به آشپزخانه رفت: "معلوم نيست چهاش شده. از پريشب كه آمده ديوونه شده. زل ميزنه به تلويزيون و ميره تو هپروت. چه بلايي سرش اومده خدا ميدونه." يونس بلند شد. پيژامه آبي رنگاش را روي كمرش جابهجا كرد. دستي به سر طاساش كشيد و سبيلاش را خاراند. خميازهاي كشيد و رفت گوشه اتاق. سرش را گذاشت روي متكا و چشمهاش را بست. اما اتفاق دو شب پيش دويد جلوي چشمهاش. توي بيابان با كاميون ميراند. شاگردش، كريم، خوابيده بود. دورتادورش بيابان بود و ظلمات. فقط نور چراغهاي كاميون جاده را روشن ميكرد. حوصلهاش سر رفت. فلاسك را برداشت و براي خودش چاي ريخت. چاي را هورت كشيد. تا سرش را پايين آورد نقطه نوري را در انتهاي جاده ديد. "حتما ماشيني خراب شده و اين وقت شب اينجا مانده." ياد حرفاش به كريم افتاد: "شوفر جماعت شوفره. چه شوفر سواري چه شوفر كاميون. توي جادهها باس پشت به پشت هم باشند تا يكي نمونه و نصيب گرگ بيابون بشه." سرعتاش را زياد كرد تا زودتر برسد و كمكاش كند.كريم بيدار نشد. فقط سرش را روي داشبورد ماشين جابهجا كرد. توي دلاش گفت: "اين پسره هم كه فقط خوابه! باس بيدار باشه ما رو تر و خشك كنه. كپه مرگش رو گذاشته خوابيده." و با غضب نگاهاش كرد. به ماشين نزديك شد. پيكان قهوهاي رنگي بود. رفته بود توي خاكي و نور چراغاش را انداخته بود روي زمين بيابان. جلوتر رفت. دوتا شبح ديد كه جلوي نور پيكان بالا و پايين ميروند. رسيد بهشان. نيشترمزي زد تا پياده شود. اما سر جاش ميخكوب شد. داشتند زمين را ميكندند. جنازه آدمي هم گذاشته بودند روي خاك و پارچه سفيدي انداخته بودند روي صورتاش. |
||
|
+
|
|
||
|
جيرهبندي
برچسب:
داستانک
|
||
|
شنبه پنجم مرداد 1387 - - حامد
|
||
|
حسنكچل رفت توي مغازه سلماني. صاحبمغازه و دو، سه تا از مشتريها زدند زير خنده. حسكچل قيافه حقبهجانب گرفت و گفت: براي چي ميخنديد؟ آمدهام گوشيام را شارژ كنم. * * * چند روز گذشت. گذر حسنكچل به همان سلماني افتاد. دوباره در سلماني را باز كرد و داخل شد. همه زدند زير خنده. شاگرد سلماني گفت: حسنآقا! برق را جيرهبندي كردهاند. الان هم برق نيست. اين دفعه بهانهات چيه؟ حسنكچل خنديد و گفت: آمدهام آب بخورم. * * * دو، سه روز بعد حسنكچل رفت همان مغازه. مشتريها و صاحبمغازه دوباره خنديدند. صاحبمغازه شيرآب را نشان داد و گفت: آبمان هم قطع است. حسنكچل ضايع شد. از آن روز، ديگر كسي حسنكچل را نديد. |
||
|
+
|
|
||
|
طلافروشي كه چيز ديگري هم ميفروخت.
برچسب:
داستانک
|
||
|
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 - - حامد
|
||
|
ديشب وحيد و نفيسه آمده بودند خانهمان. صحبت از انصاف فروشندهها شد. وحيد گفت: داييام تعريف ميكرد كه يك روز براي كار حساب و كتاب مغازه ماشين حساب لازم داشتم. مغازه همسايه طلافروشي بود. رفتم و ماشين حسابشان را قرض گرفتم. چندبار حساب كردم ولي هربار نتيجه با دفعه قبل فرق ميكرد. يكبار شد 600 تومان، يكبار 700 تومان و يكبار هم 600 و خردهاي. گيج شده بودم. بالاخره رفتم و از مغازه ديگري ماشين حساب گرفتم. چندبار حساب كردم و هر دفعه شد 530 تومان. فهميدم ماشين حساب طلافروشي خراب است. موقع پسدادن ماشين حساب، به صاحبمغازه گفتم: ماشينحسابت خراب است. مواظب باش اشتباه حساب نكني حلال و حرام شود. طلا فروش با خنده گفت: فلاني! طلافروشها ماشينحسابشان را دستكاري ميكنند تا عدد را بيشتر نشان دهد. وقتي صحبت وحيد تمام شد، مامان گفت: به خاطر همين است كه توي حديث گفتهاند دختر به قصاب، مردهشور و طلافروش ندهيد. پرسيدم: به خاطر چي؟ جواب داد: آخه قصاب قسيالقلب ميشود. مردهشور آرزوي مرگ ديگران را ميكند و طلافروش فقط به فكر مال دنياست و پول حرام مياورد سر سفره. توي دلم گفتم: ايول مامان! حوزه نرفته عللالشرايع را هم بلد است. |
||
|
+
|
|
||
|
جوجه كلاغ
برچسب:
داستانک
|
||
|
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 - - حامد
|
||
|
كلاغ پير، جوجه كلاغها را دورش جمع كردهبود. ميخواست بهشان درس زندگي بدهد. پرسيد: «موضوع درس امروز؟» جوجهها يكصدا گفتند: «چطور زنده بمانيم؟» درس را شروع كرد: بزرگترين دشمن شما آدم است. هميشه مواظب باشيد. وقتي خم، شد بدانيد ميخواهد سنگي بردارد و بزندتان. زود فرار كنيد. با هيجان ادامه داد: بايد زيرك باشيد تا زنده بمانيد. يكي از جوجهها پريد وسط حرفش. انگار شرمش ميآمد سوال كند. پرسيد: اگر آدم سنگ را از قبل برداشته بود، چه؟ او كه ديگر خم نميشود. كلاغ پير ساكت شد. جوجه را ورانداز كرد. آرام گفت: برو پرواز را بياموز. تو زنده خواهي ماند. |
||
|
+
|
|
||
|
آن روز
برچسب:
داستانک
|
||
|
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 - - حامد
|
||
|
غروب بود. باران ميآمد. توي تاكسي نشسته بودم. ترافيك پشت چهارراه خيابان را بند آورده بود. چشمم به مغازه كتابفروشي افتاد. جواني از كتابفروشي بيرون آمد. ايستاد . دستي به ريشاش كشيد و چترش را باز كرد. پيراهن نارنجي چهارخانه به تن داشت و شلوار كتان قهوهاي پوشيده بود. آمد كنار خيابان. با يك دست كيفش را گرفته بود و با دست ديگرش چتر را. منتظر تاكسي بود. همه تاكسيها پر بودند. به كتابفروشي نگاه كردم. پسري رفت توي كتابفروشي. شلوار پارچهاي مشكي پوشيده بود و پيراهن سفيدش را روي شلوارش انداخته بود. پيراهنش خيس شده بود. چندتا كتاب دستش بود. باز هم ميخواست كتاب بخرد؟ ماشيني جلوي كتابفروشي پارك بود. چراغهايش روشن و خاموش شد. جواني كلاسوري زير بغلش بود و در ماشين را باز ميكرد. تيشرت سفيد پوشيده بود و شلوار جين. صداي استارتش آمد. تاكسي حركت كرد. تا به چهارراه رسيديم چراغ قرمز شد. تاكسي ايستاد. پسري 16-17 ساله نزديك شد. نايلوني روي سرش كشيده بود تا موهايش خيس نشوند. دستمال كاغذي ميفروخت. دستمال كاغذيها خيس شده بودند. |
||
|
+
|
|
||
|
چوب گنده
برچسب:
داستانک
|
||
|
پنجشنبه هشتم فروردین 1387 - - حامد
|
||
|
دماغش را به شيشه چسبانده بود. بيرون را نگاه مي كرد. صداي چك چك مي آمد؛ آب توي كاسه مي ريخت. يك دايره بزرگ، روي سقف زرد شده و ترك خورده بود. آب از لاي ترك ها مي چكيد. دوباره بيرون را نگاه كرد. باران مي آمد. به مادرش گفت: «اگر بزرگ شوم يك چوب گنده مي سازم كه با آن ابرها را جابجا كنم. نمي گذارم هيچ وقت باران بيايد.» مادر خنديد. صبح بيدار شد. باران نمي آمد. آسمان آبي بود و آفتاب مي تابيد. صبحانه اش را خورد و دويد توي كوچه. مي خواست خاك بازي كند. چند دقيقه با خاك ها ور رفت. ياد ديشب افتاد. زمين را كند و گودالي درست كرد. چوب بلندي را توي گودال گذاشت و دورش خاك ريخت. چوب توي خاك محكم ايستاد. چوب ديگري را با نخ به سر آن چوب بست. مي خواست آن چوب گنده را بسازد. شب شد. باران نيامد اما طوفان به پا شد. دوباره دماغش را به شيشه چسباند. خوشحال بود. تا چند روز ديگر جلوي باد و باران را مي گرفت. راحت خوابيد. صبح بيدار شد و دويد توي كوچه. مي خواست زودتر چوب گنده را بسازد. گرد و خاك به پا شده بود ولي هوا آفتابي بود. چند لودر توي همان زمين خاكبرداري مي كردند. |
||
|
+
|
|
||
|
همه منهاي يكي
برچسب:
داستانک
|
||
|
دوشنبه ششم اسفند 1386 - - حامد
|
||
|
آب شهر آلوده شده بود. هر كس از آن آب مي خورد، مريض مي شد؛ جنون مي گرفت. همه ديوانه شده بودند. فقط يك نفر سالم مانده بود. دلش براي ديگران مي سوخت. مي خواست كاري كند اما نمي توانست. توي ميدان شهر مي نشست و ديوانه ها را نگاه مي كرد. ديوانه ها مي خنديدند و شاد بودند. يك روز تصميمش را گرفت. كاسه اي آب برداشت و خورد. حالا او هم شاد بود. * * * جوان بود. توي خيابان هاي شهر قدم مي زد. از دور صدا مي آمد؛ صداي آهنگري و سنگ تراشي. جلوي دكان عمويش رفت. عمو با تيشه و قلم تكه سنگي را مي تراشيد. «عمو! چه مي كني؟ چيزي مي سازي كه نه سود دارد و نه ضرر؟» شهر بت پرستان بود و عمو هم بت ساز. بت پرستي را از پدرانشان به ارث برده بودند. تنها جوان بت ها را نمي پرستيد. چند روز بعد جوان بت ها را شكست. |
||
|
+
|
|
||
|
اثبات خدا
برچسب:
داستانک
|
||
|
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 - - حامد
|
||
|
دور و برش شلوغ بود. همه ساكت بودند و حرف هايش را گوش مي دادند. وقتي آخرين گزاره هاي منطقي را كنار هم چيد ونتيجه گرفت «خدا وجود دارد»، سر و صداي مردم بلند شد. برايش سوت و كف زدند. خوشحال شدند كه او توانست وجود خدا را اثبات كند. ذوق زده شد. فكر كرد مردم قدرت منطقي او را تحسين مي كنند. با هيجان گفت: «مي توانم دلايل محكم تري هم بياورم كه خدا وجود ندارد.» ناگهان مردم ساكت شدند. خنده هاي مردم از صورت ها محو شد. اين ور و آن ور نگاه كرد. خواست اثبات وجود نداشتن خدا را شروع كند. هنوز حرف نزده بود كه مردم ريختند سرش. از دورويي اش خوششان نيامد. كشتندش. مردم خدا را مي خواستند. او واسطه بود. وقتي فكر كرد كسي شده است مردم كشتندش. |
||
|
+
|
|
||
|
پرده ها
برچسب:
داستانک
|
||
|
یکشنبه بیست و سوم دی 1386 - - حامد
|
||
|
پرده اول: هنوز ظهر نشده. دو بچه با هم بازي مي كنند. پدربزرگ يكي شان از كنارشان مي گذرد. اشك مي ريزد. «اين پسر نوه مرا مي كشد.» پرده دوم: از ظهر گذشته. دو برادر كنار هم قدم برمي دارند. عمو اذن داده به ميدان بروند؛ طفلان زينب هستند. پرده سوم: نزديك غروب است. دو برادر كنار هم اند؛ يكي خوابيده و ديگري نشسته. آن كه نشسته برادرش را صدا مي زند. آن كه خوابيده جواب نمي دهد. شايد خيلي خسته بوده است. صداي فرات از دور مي آيد. پرده چهارم: |
||
|
+
|
|
||
|
گل محمد قصاب
برچسب:
داستانک
|
||
|
چهارشنبه نوزدهم دی 1386 - - حامد
|
||
|
توي روستا زندگي مي كرد؛ روستاي «نيكويه». اسمش گل محمد بود. نه كشاورز بود و نه دامدار؛ قصاب بود. هر روز گوسفندي و يا گاوي مي كشت و دهاتي ها ازش گوشت مي خريدند. پول نمي دادند بل چوب خط داشته وقت درو بدهي ساليانهشان را به گل محمد ميدادند. ده همسايه «يزده رود» بود؛ قصاب نداشت. آوازه گل محمد آنجا رسيده بود. كدخدا و ريش سفيدهاشان را فرستادند گل محمد را راضي كنند گوشت يزدهرود را هم تامين كند. بهاش گفتند، نپذيرفت. اصرار كردند و پاپيچ شدند، قبول كرد. گندم يزدهرود بهتر بود. بيشتر زير آفتاب ميماند و پخته ميشد. نانش بهتر بود. گندم نيكويه اما خام بود، سبز بود و نانش مرغوب نمي شد. گذشت تا وقت درو و خرمن رسيد. خبر آمد يزدهروديها پول نمي دهند؛ گندم ميآورند؛ بابت هر 2 قران یک من گندم. گل محمد ناراحت شد. اين همه گندم را چه كند. ميپوسند و موش مي خوردشان. اما آنها نپذيرفتند. روزي خبر آمد قاطرها گندمهاي گل محمد را ميآورند؛ همان گندمهاي خوب را. كاروان قاطرها به اين ده رسيده بود و هنوز ته كاروان را در يزدهرود بار مي زدند. گل محمد انباري نداشت. چند اتاق خانهاش را خالي كرد و درها و پنجرهها را محكم بست. دريچهاي روي سقف اتاقها بود تا هوا عوض شود و نور بيايد. آنها را باز كردند و گندمها را از بالا ريختند توي اتاقها. حساب همه پاك شده بود جز يك نفر. گفت گندم هم ندارم. فقط اسبي دارم ماديان اما نازاست. يا آن را قبول كن يا ... . ناچار اسب نازا هم توي طويله گل محمد آمد. دوست گل محمد همداني بود. همدان قحطي آمد.زنجان و رشت بعضي شهرها هم. خبر گندمها به گوش دوستش رسيد. شتر آوردند نيكويه بار بزنند. ميخواستند گندمها را بخرند؛ هر من 4تومان! گل محمد مايهدار شد. همه گفتن حقش بود؛ با ديگران تا ميكرد. چند روز بعد خبر دادند آن اسب هم آبستن است. گل محمد پدربزرگ پدربزرگ من بود. چند آسياب خريد و گذاشت توي نيكويه و دهات اطراف. با ديگران خوب تا مي كرد. |
||
|
+
|
|
||
|
ديشب خواب باباحاجي را ديدم
برچسب:
داستانک
|
||
|
دوشنبه سوم دی 1386 - - حامد
|
||
|
ديشب خواب بابابزرگم را ديدم. باباحاجي صدايش مي كردم. * * * آن روز مهمان شان بوديم. بابا صبح رفته بود سركار. من توي حياط بازي مي كردم. حوصله ام سر رفته بود. طول و عرض حياط 5-6 قدم بيشتر نبود. وسط حياط هم حوضي بود. نمي توانستم بدوم. باباحاجي صبحانه مي خورد. هميشه اين ساعت روز مي رفت سركار؛ 9 صبح. مامان و ماماحاجي هم كنار سفره بودند. من هم نشستم. باباحاجي پا شد و لباس هايش را پوشيد. پيرهني كاموايي كه آستين هايش نخ كش شده بود. كتي سورمه اي هم رويش پوشيد. سر آستين ها از زير كت بيرون آمده بود. «باباحاجي من هم باهات بيايم؟» چيزي نگفت. به مامان نگاه كردم. «تو رو خدا بگذار بروم!» مامان گفت: نه، گفتم نه. اصرار كردم. آخر باباحاجي گفت: «بيا ولي شلوغ نكني ها! باشه؟» خوشحال شدم. من هم لباس هايم را پوشيدم و راه افتاديم. مامان تا دم در باهامان آمد. ماماحاجي نيامد. مريض بود. نمي توانست راه برود. باباحاجي دستم را گرفت. دستش زبر بود و خشك. تند راه مي رفت و دستم را مي كشيد. آسفالت كوچه كج و كوله بود. پايم به آسفالت هاي برآمده گير مي كرد. «باباحاجي آرام تر برو. مي افتم ها!؟» نگاهم كرد و لبخندي زد. قدم هايش را آرام كرد. كنارش راه مي رفتم. شانه هايمان به ديوارهاي كوچه مي خورد. كوچه باريك بود؛ نه! تنگ بود. كوچه ها را رد كرديم و وارد خيابان شديم. باباحاجي ديگر تند نمي رفت. پياده روها شلوغ بود. مردم تنه مي زدند و رد مي شدند. آرزو مي كردم اي كاش بزرگتر بودم تا زير دست و پا نمي ماندم. باباحاجي وارد مغازه اي شد. صاحب مغازه دوستش بود. سلام داد و ويترين كوچكش را هل داد بيرون. توي ويترين پر بود از سيگار و آدامس. كوچك بود و زيرش چرخ داشت. هر شب مي گذاشتش مغازه دوستش و صبح ها برش مي داشت. ويترين را جلوي مغازه گذاشت. حالا بايد منتظر مي ماند تا مشتري بيايد؛ انتظار سختي بود. دست كرد توي ويترين و آدامسي درآورد و داد به من. «اين را بگير ولي تا غروب صدايت درنيايد.» كنارش نشستم و تا غروب صدايم درنيامد. اما حوصله ام سر رفت. * * * باد سردي مي آمد. خورشيد ديگر توي آسمان نبود. غروب شده بود. باباحاجي ويترينش را توي مغازه گذاشت و از دوستش خداحافظي كرد. حواسش نبود. انگار توي فكر بود يا حساب و كتاب مي كرد. سريع راه مي رفت و دستم را مي كشيد. چند بار گفتم «باباحاجي آرام تر» اما نشنيد. حواسش نبود. شايد عجله داشت. آخه اصرار كردم از روي پل عابر رد شويم اما گوش نداد و از روي خط كشي خيابان رد شد. چراغ راهنمايي سبز بود و من ايستادم. معلم مان گفته بود. اما باباحاجي رفت. دستم را ول كرد و رفت. هنوز توي فكر بود. وسط خيابان انگار مرا يادش آمد. سرش را برگرداند. صدايي وحشتناك آمد. باباحاجي روي زمين افتاد. دورش شلوغ بود. پاها را كنار زدم و بالاي سرش رسيدم. مي خواست چشمانش را باز كند اما نمي توانست. زور زد و لاي چشمانش را باز كرد. مرا نگاه كرد. صدايش خش دار بود. «احمدم تويي. بالاخره آمدي» از هوش رفت. احمد عمويم بود. 20 سال پيش گم شده بود و ديگر پيدايش نكرده بودند. يكبار به بابا گفتم: «چرا عمو احمد نمي رود پيش پليس تا بياورندش؟» بابا نگاهم كرد و خنديد. امام خنده اش شل و ول بود. بزرگتر ها مي گفتند مفقود شده. صداي آژير آمبولانس آمد. باباحاجي را سوارش كردند. نگذاشتند همراهش بروم. دوست باباحاجي مرا ديد و برد مغازه اش. گريه مي كرد. گوشي تلفن را برداشت. انگار به خانه باباحاجي زنگ زده بود. چند دقيقه بعد بابايم آمد. به بابايم گفت: «قبل از اين كه ببرندش فوت كرده بود.» گريه كرد. اما من نفهميدم مرده است يا زنده. حالا مي دانم فوت كردن يعني مردن. ديشب خواب باباحاجي را ديدم. |
||
|
+
|
|
||
|
صف و ستون
برچسب:
داستانک
|
||
|
سه شنبه بیستم آذر 1386 - - حامد
|
||
|
هوا تاريك شده بود. شبح بيست- سي نفر ديده ميشد. يك نفر جلوتر ايستادهبود. از هيچكس صدايي در نميآمد مگر او. «بشين – پاشو» ميداد. شبحها در سه ستون ايستاده بودند. «بشين – پاشو» «بشين – پاشو». صداي پچپچ از ته ستونها آمد و انگار دو – سه نفر خنديدند. «اين چه صفي است؟ مگر اصول نظامي را بلد نيستيد؟ وقتي گفتم خبردار جم نميخوريد. فهميديد؟» همه يكصدا گفتند: «بعله» فرمانده دوباره عصباني شد. فرياد زد: «شب صدا ندارد.» بشين – پاشو؛ بشين – پاشو. در دلش گفت: اينها آدم بشو نيستند. اصلا بلد نيستند توي صف و ستون بايستند. همه آرام كنار هم قرار گرفتهاند. هيچكس جم نميخورد. روي دوش هركس پرچمي است. ستونها مرتباند و صفها منظم. همه چيز و همه كس سر جاي خود است. عجب است كه اينها آدم شده اند و درست توي صف و ستون ايستادهاند. نسيمي ميوزد و پرچمها تكان ميخورند؛ اما كسي جم نميخورد. چندين لشگر هستند اما از سربازي صدا در نميآيد. سكوت است و بوي گلاب. اينجا بهشت زهراست. |
||
|
+
|
|
||

