تبليغاتX
بن بست
Blogfa.com
در شهر چه خبر است؟ آدم‌ها چه‌ خبرشان است؟
برچسب: فکر من
چهارشنبه سوم تیر 1388 - - حامد

اين ترم بيست و سه تا امتحان داشتم. اگر هر امتحان را دو واحد فرض كنم، چيزي حدود چهل و شش واحد مي‌شود. اين‌طوري مي‌توانستم در سه ترم ليسانس بگيرم. (كه هنوز نگرفته‌ام.)

فعلا نوزده‌تاش تمام شده است. سخت‌ترين روزش، سه‌شنبه هفته پيش بود. در يك روز سه تا امتحان داشتم. ساعت 8 كرج، ساعت 10 تهران و ساعت 2 باز هم در كرج. ديروز و پريروزش امتحان داده‌بودم و فردا و پس‌فرداش هم بايد امتحان مي‌دادم.

اين امتحان‌ها سبب شد كمي از سروصداهاي اين‌روزها دور باشم و دنبال اخبار نروم. به همين خاطر قاعده "تساقط متعارضين" را اجرا مي‌كردم و سعي داشتم بر اساس گفته‌هاي دو طرف تصميم نگيرم و تحليل نكنم.

اما انگار آدم‌هاي درگير در اين ماجراها چهار دسته بوده‌اند؛ به قراري دو دسته دوتايي. يك دسته موافقان و دسته‌اي مخالفان. هر دو هم باز دو دسته بوده‌اند و هستند: آدم‌هاي عادي و افراطيون. افراطيون يك طرف اغتشاش مي‌كردند و اطرافيون ديگر هم به اين بهانه، اغتشاش مي‌آفريدند. تلويزيون هم تمام اغتشاشات را مي‌نوشت به حساب يكي از طرفين. گويا در اين ايام راه به خيابان‌ها نبرده بودند.

يكي از آشنايان جاهل و نادان ما در يكي از اين چهار دسته بود. يكي‌، دو روز پيش با وقاحت تمام ايستاد و گفت تو ضدولايت فقيه هستي. خنده‌ام گرفت و گفتم‌ش: «با عرض معذرت، در صلاحيت شما نيست كه اين را به بنده بگوييد.» به زبان بي‌زباني گفتم برو بزرگ‌ترت را بياور.

متعجب‌م كه چه‌طور آدم‌هايي به خاطر نادانسته‌هاشان ديگران را تكفير مي‌كنند. جالب است؛ اين آدم نهايت چيزي كه مي‌داند ساكت كردن بچه‌ها سر كلاس است. فكر كرده بود من هم شاگردش هستم كه با فحش دادن قانع‌م كند.

ديروز به اين فكر مي‌كردم كه آيا جواب ابلهان، خاموشي هست يا نه؟

 

نردبام

 

 

 


+ |
حرف‌هاي انتخاباتي من يا ده‌فرمان
برچسب: فکر من
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 - - حامد

از حدود يك ماه پيش تب انتخابات من را هم گرفت. نشستم براي خودم الگوريتمي چيدم و طبق آن قدم به قدم پيش رفتم و كانديداي خودم را انتخاب كردم.

توي اين يك ماه حرف‌هاي زيادي درباره انتخابات به ذهن‌م آمد اما نگفتم‌شان. حالا مي‌خواهم نتايج‌م را در جمله‌هايي كوتاه بنويسم.

  1. واجب شرعي است كه هر كانديدا به خودش راي بدهد. يعني حرام است به ديگران راي دهد. زيرا خودش را اصلح ديده است. و اگر كس ديگري را بهتر از خود مي‌ديد، غلط كرده وارد ماجرا شد.
  2. از كروبي خوش‌م نمي‌آيد. آدمي است مقلد. شعارش تقليدي است؛ اسم حزب‌ش تقليدي است و رنگ‌بازي‌ش نيز.
  3. از محسن رضايي خوش‌م نمي‌آيد. آدمي است خيال‌پرداز. نشسته مشكلات را ليست كرده و براي هركدام راه‌حلي پيش‌نهاد داده. مثلا مشكل مسكن، دانشجويان، بيمه و ... را مي‌خواهد با وام حل كند. از خودش نپرسيده كه اين همه پول از كجا مي‌آيد؟ درست مثل كارهاي‌ خودم؛ وقتي مي‌خواستم طرح‌نامه‌اي براي جايي بنويسم هر چيزي به ذهن‌م مي‌آمد مي‌نوشتم؛ شدني يا نشدني. البته چند وقت پيش چيزهايي درباره‌ش شنيدم كه كمي ارادت‌مندش شدم.
  4. پشت‌سر مير‌حسين گروه تبليغاتي بسيار زيركي هستند. از طرح مهر امام خميني گرفته تا ماجراي رنگ سبز؛ نشان مي‌دهد حداقل فكر مي‌كنند.
  5. رنگ سبز را مد‌ كردن، يك خوبي براي ميرحسين داشت. جواناني كه دنبال كار تشكيلاتي و حضور در صحنه مي‌گشتند، پيداش كردند. البته مد شده است براي كساني كه مي‌خواهند خود را روشنفكر جلوه كنند. حتي اگر پاچه‌ورماليده باشد.
  6. پشت‌سر احمدي‌نژاد نادان‌ها جمع شده‌اند. منظورم تيم تبليغاتي و تشكيلات‌ش است. نمي‌دانند چه چيز را بزرگ كنند و چه چيز را مخفي.
  7. اطرافيان احمدي‌نژاد براي مقابله با رقبا، چند نكته را بزرگ مي‌كنند: اخلاق‌محوري، پركاري و آمارهاي بهتر احمدي‌نژاد. اما من براي‌شان جواب دارم. اخلاق‌محوري وي را كسي رد نمي‌كند. اما چه ربطي دارد به اين‌ ايراد كه منابع را هدر داده است؟ پركاري‌ش هم همين‌طور. اما آمارهاي بهترش. كافي است ليستي از اين آمارها را ببينيد تا دروغ و رياها را بفهميد. من ليست‌ش را دارم. شايد روزي بگذارم‌ش اينجا و يكي‌يكي ادعاهاشان را سوراخ كنم.
  8. مستندهاي كانديداها همه احساسي بود. هيجان مردم در بازديدها را نشان مي‌داد. اما مستند كروبي، به معناي كلمه، مستند بود. فكر مي‌كنم چندصدهزار راي كروبي را مي‌تواند بيافزايد. صدالبته كه مردم ايران خدا را هم نمي‌پرستيدند اگر در قرآن قومي را مسخره مي‌كرد.
  9. وقتي يك نفر خدا را مي‌خرد، هر چه را كه به خودش مربوط مي‌شود به خدا مي‌چسباند. يك نشريه‌ وابسته به احمدي‌نژاد، يكي از مسئولين ستاد انتخاباتي‌ش را كه زير دست و پا مانده مفتخر به لقب "شهيد" كرده‌ است.
  10.  به نظرم ميرحسين اصلاحاتي و مشاركتي نيست حتي اگر خاتمي پشت‌ش باشد. چرا كه خاتمي هشت سال پيش، داراي عقبه‌اي بود كه امروز آن عقبه پشت كروبي‌اند. كروبي به معناي اصح كلمه، يك اصلاحاتي و مشاركتي است.

 

نردبام


+ |
فوت‌نامه
برچسب: فکر من
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 - - حامد

لاي كتاب‌م چند كپي از صفحه‌هاي شناسنامه‌ام است. امروز داشتم نگاه‌شان مي‌كردم. آخرين صفحه براي‌م جالب بود؛ همان صفحه كه اطلاعات وفات را توش مي‌نويسند و بعدش مهر "فوت شد" مي‌كوبند روي گوشه‌گوشه شناسنامه.

وسوسه شدم كه پر كنم‌ش. اما براي هيچ كدام از سوال‌هاش پاسخ نداشتم. عصباني شده بودم از اين‌كه ديگران بايد اين صفحه را براي‌م پر كنند.

چه‌قدر خوب بود كه اگر مي‌توانستم خودم جواب‌ها را بنويسم.


+ |
ابطال‌ناپذير بودن فلاني
برچسب: فکر من
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 - - حامد

[نردبام]

بعضي چيزها ابطال‌ناپذيرند. يعني تحت هيچ فرضي آن گزاره تكذيب نمي‌شود. مثلا نيروي جاذبه ابطال‌پذير است. چون براي بطلان آن مي‌توان سيبي را فرض كرد كه موقع رها شدن، به هوا برود.

حالا يك مثال براي يك گزاره ابطال‌ناپذير مي‌زنم. مي‌توانيم بگوييم "فلاني هميشه پيروز است" و البته نسبت به "فلاني" تعصب داشته باشيم. آن وقت شكست "فلاني" را به گونه‌اي توجيه مي‌كنيم كه انگار باز هم پيروز است. در اين صورت "پيروزي فلاني" گزاره‌اي است ابطال‌ناپذير. چون هيچ فرضي امكان ندارد كه طي آن فلاني پيروز نباشد.

آيا گزاره‌هاي ابطال‌ناپذير صادق هستند؟ نمي‌دانم. ولي اين را مي‌دانم كه گزاره‌هاي ابطال‌ناپذير در سياست بسيار استفاده مي‌شود و كاملا مبتلا‌به است.

 


+ |
سکوت در برابر پاسخ
برچسب: فکر من
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 - - حامد

در فرهنگ غرب [منظورم غرب اصطلاحي است نه هر فرهنگي كه در غرب رايج است] خيلي از سوالات بنيادي، جواب ندارند. سوالاتي كه براي ما، به خاطر پيشينه ديني‌مان، تقريبا به جواب رسيده‌اند. [حالا چه يقيني و چه تقليدي] از كجام؟ به كجا مي‌روم و ... . فكر كردن به اين سوالات سخت است و اضطراب مي‌آورد. چون جوابي ندارد به يك سوهان روح تبديل مي‌شود. پس مي‌آيند پيش‌گيري مي‌كنند. چه‌‌طور؟ مثلا كاري مي‌كنند كه بشر در زندگي روزانه‌ش كمتر موقعيت فكر كردن پيدا كند. يعني سكوت را از زندگي حذف مي‌كنند. بشر در هر جا كه باشد بالاخره سروصدايي مي‌آيد. سكوت نيست و فكر هم نيست. مثلا اگر توي ماشين تنها نشسته‌اي و رانندگي مي‌كني، ضبط را مي‌سازند تا سر و صدايي بيايد. اگر پياده راه مي‌روي، Mp3 Player مي‌سازند تا آن موقع هم سكوت نباشد و هنگام شب هم مجبور مي‌شوي قرص خواب‌آور بخوري. نتيجه‌ش مي‌شود غفلت.

چند وقت پيش مشكل بزرگي داشتم كه بايد در يكي از مهم‌ترين اعتقادات‌م تجديدنظر مي‌كردم. سعي مي‌كردم فرار كنم از پاسخ دادن به اين سوال بنيادي خودم. پس هركاري مي‌كردم كه وقت خالي براي فكر كردن پيدا نكنم. اين نكته را تجربه كردم و فهميدم مختص فرهنگي غرب نيست. هر جا كه قرار باشد سوالي بي‌پاسخ بماند سروصدايي مي‌آيد.

 

نردبام


+ |
وقتی تلویزیون گیرنده نیست
برچسب: فکر من
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 - - حامد

وقتي يك پديده از يك تمدن ديگر وارد تمدن ما مي‌شود دو حالت دارد: يا در فرهنگ ما قابل هضم است يا نيست. يك معيار خوب براي اين قابليت هضم؛ اگر بتوانيم براي‌ش اسمي مناسب بيابيم پس با فرهنگ ما هماهنگ است، در غير اين صورت، هماهنگ نيست.

خب، حالا مثالي مي‌زنم. تلويزيون وقتي وارد ايران شد چيز غريبي بود. آن قدر كه آن را "جعبه جادو" مي‌گفتند. پس نتوانستيم نام مناسبي براي‌ش بيابيم. اما در همان فرهنگ غرب به راحتي قابل قبول بود.

سوال اصلي اين است: چه گونه آن‌ها زمينه فرهنگي تلويزيون را داشتند ولي ما نداشتيم؟ اين سوال را يكي از دوستان‌م پرسيد. همان‌جا اين جواب به ذهن‌م رسيد:

قبل از رنسانس هنر داراي معنايي ماورانگر بود و هر اثر يك بعد مفهومي داشت. همين بعد، هنرمندان را مجبور مي‌كرد آثاري به وجود بياورند كه دقيقا عين واقع نباشد بلكه كمي تفاوت داشته باشد و اين تفاوت هم ناشي از معناي آن باشد. به عنوان مثال در نقاشي‌هاي مينياتوري پرسپكتيو اصلا رعايت نمي‌شد. زيرا هنرمند در بند آن نبود كه دقيقا عين واقع را ايجاد كند.

اما پس از رنسانس وضع تغيير كرد. هنرمندان ميل داشتند كه بهشت را روي زمين ايجاد كنند. پس ديگر معنايي در ماورا موضوعيتي نداشت. پس در نقاشي‌ها اشيا را آن‌گونه كه هستند مي‌كشيدند؛ دقيقا عين واقع. حتي آلات زن و مرد را نيز مي‌كشيدند. چون آنها در عالم واقع بودند پس در نقاشي‌ها هم نشان داده مي‌شدند.

اين ميل به رئاليسم در نقاشي كم‌كم اين فكر را ايجاد كرد كه چه طور است دستگاهي بسازيم تا صحنه‌ها را دقيقا ثبت كند. بنابراين دوربين عكاسي ايجاد شد.

وقتي عكس بين مردم جا افتاد كم‌كم آرزو داشتند كاري كنند تا تصاوير متحرك شوند. پس عكس‌ها را با سرعت حركت دادند و صنعت سينما راه افتاد. جزء معنايي Cine جايي استفاده مي‌شود كه عكس‌ها به سرعت حركت كنند.

وقتي مردم به سينما عادت كردند ديگر سينماي خانگي براي‌شان عجيب نبود. تلويزيون در فرهنگ آنها رشد كرد و به راحتي در فرهنگ‌شان هضم شد.Tele+vision  هم يعني وسيله‌اي كه ديدن چيزي در جايي ديگر را امكان‌پذير مي‌سازد.

حالا بياييم به ايران در زماني كه تازه تلويزيون وارد شده بود. هنوز نقاشي تماما شبيه واقع كاملا جا نيفتاده بود. پس عكاسي هم هنوز خيلي رايج نبود. تلويزيون هم وقتي آمد عجيب بود كه وسيله‌اي چيزي در دوردست‌ها را نشان مي‌دهد. زيرا اين مردم از كار آن كاملا خبر نداشتند. پس اسم‌ش را گذاشتند جعبه جادو. يعني جعبه‌اي كه داراي رمز و راز است.

خب، مگر جايي داشته‌ايم كه پديده‌اي بيايد و ما اسم مناسب براي‌ش انتخاب كنيم؟ بله،‌ وقتي روزنامه وارد ايران شد براي نام نهادن، مشكلي نداشتيم. زيرا با آثار مكتوب كاملا آشنا بوديم و هر چيزي را كه نوشته شده بود پسوند "نامه" به آن اضافه مي‌كرديم. مثل غم‌نامه، زندگي‌نامه و ...

 

نردبام

 


+ |
رژیم لاغری دین
برچسب: فکر من
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 - - حامد
نخست مثالي مي‌زنم تا گوشي دست‌مان بيايد: علي بعد از محمد(ص) سكوت كرد. يعني خلاف شرع را ديد ولي به خاطر مصلحت بالاتر چيزي نگفت.
فعلا اين گزاره را جزو اصول موضوعه مي‌گيريم. پس قرارداد مي‌كنيم كه حالا به اين ايراد نكنيم. يك قاعده هم از اين مثال برداشت مي‌كنيم: ياد نمي‌گيريم كه همه جا سكوت كنيم. ياد مي‌گيريم اتحاد مهم است.
يكي از دوستان حرف جالبي زد. ارزش فكر كردن و نظر دادن داشت. گفت: معتقد است پيامبر يك انسان كامل بود. يعني تمام رفتارهايش را با هدف خاصي انجام مي‌داد. درست مثل يك مربي كه در تك‌تك رفتارهايش سعي مي‌كند به شاگردش چيزي ياد دهد. اما همه رفتارهايش لزوما شريعت نيست. مثالي هم زد: در يكي از جنگ‌ها مسلمانان ريختند و گروهي از آدم‌ها را كشتند. پيامبر اما چيزي نگفت. شايد اگر سخني مي‌گفت خودش را هم مي‌كشتند. آن‌طور كه دوست ما تعريف مي‌كرد اين واقعه اتفاق افتاده اما اگر اتفاق نيفتاده باشد هم مشكلي نيست. چون مي‌تواند فرضي باشد كه ما را كمك كند.
حالا قدمي جلوتر مي‌روم. گروهي از فقها مي‌آيند از همين واقعه استفاده مي‌كنند و كشتن آدم‌ها را در اين حالت جايز مي‌دانند. دليل‌شان هم تقرير معصوم است.
آن مثال اول را دوباره يادآوري مي‌كنم. ما از سكوت علي، سكوت را ياد نمي‌گيريم، مصلحت اتحاد را ياد مي‌گيريم. اين‌جا هم بياييم از پيامبر دليل سكوت‌ش را ياد بگيريم نه سكوت‌ش را. يعني رفتار سنجيده‌اش را نه كشتن آدم‌هاي اسير را. آن وقت شايد شريعت لاغرتر شود.

+ |
حكمت مشا و لباس علما
برچسب: فکر من
دوشنبه هفتم بهمن 1387 - - حامد

 

هر ترم كه آزمون مي‌دهم، باب تازه‌اي از حكمت مشاء براي‌م باز مي‌شود.مي‌فهمم كه چرا هنگام استدلال‌ها راه مي‌رفتند!

آزمون‌هاي ترم‌ام همين امروز تمام شد. من عادت دارم شب امتحان راه بروم تا درس‌ها را ياد بگيرم. پس در اين ايام، هر روز 6 ساعت پياده دور خانه راه مي‌رفتم. به عبارتي خيلي خسته‌ام.

 

نكته جديد: دقت كرده‌ام كه همه عالمان در تمام اعصار كاري مي‌كردند تا مردم بفهمند ايشان عالم‌اند. امروز هم هستند.مثلا كلاه مدل روشنفكري مي‌گذارند، سبيل نيچه‌اي مي‌نشانند روي صورت‌شان و موهاشان را بلند مي‌كنند.گروهي ديگر هم عبا و عمامه مي‌پوشند. آن طور كه من شنيده‌ام، در حوالي مكه و مدينه امروزي، گروهي وقتي دورهم مي‌نشستند، عالم‌شان معلوم نبود. البته تا وقتي كه زبان نمي‌گشودند.

 

 

 

 


+ |
يك سرزمين مثالي
برچسب: فکر من
چهارشنبه دوم بهمن 1387 - - حامد


كسي به‌ام گفت: بيا برويم كربلا. گفتم: حسرت كربلا قشنگ‌تر است. خنده‌اي كرد و حرف‌م را مسخره كرد. با خودم فكر كردم: كربلايي كه من مي‌خواهم اين كربلا نيست. كربلايي است مثالي كه از سال 61 تا امروز، كربلاها در قرن‌هاي مختلف، مصاديق آن بوده‌اند. آن كربلاي مثالي من، فقط تصويري است در ذهنم كه از 4-5 سالگي تا امروز درست‌ش كرده‌ام و البته هر سال تغييراتي مي‌كند. مثلا فاصله علقمه تا خيمه‌گاه، برايم فرق كرده. قبلا كوتاه‌تر بود و الان طولاني‌تر است.

اين كربلايي كه الان هست، آن كربلاي مثالي نيست. فقط بخش‌هايي از آن را دارد. مثلا اينجا نمي‌توان با اسب از شريعه رد شد و تا زانو در آب رفت. يا اينجا گودالي نيست و البته نمي‌توان اسب‌ها را در خيابان دواند.

آن كربلايي كه من مي‌گويم بيابان است، بي‌هيچ ساختماني و جايش در آسمان همين كربلاست. خب! آسمان هم در همه‌جا يكسان است. پس من كربلايم را همين‌جا سير مي‌كنم.

راستش شايد باري هم بروم كربلا تا تصوير ذهني‌ام را كامل كنم. هنوز نمي‌دانم گرماي هواي كربلا چقدر است و براي يك روز چقدر آب لازم است.

 


+ |
سنن‌النبي3
برچسب: فکر من
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 - - حامد

 

توي فقه، شيوه‌اي هست براي جمع كردن بين روايات كه الان براي توضيح‌ش مثالي مي‌زنم: پيامبر در يكي از حج‌ها سوار بر مركب حج كرد. چندسال بعد حسن‌بن‌علي بيش از بيست بار پياده حج به جا آورد. حالا مسأله اين است كه حج به صورت پياده ارجح است يا به صورت سواره. گروهي به عمل پيامبر استناد كرده‌اند و فعل او را شريعت دانسته و گفته‌اند «سواره بهتر است.» گروهي هم به فعل امام استناد كرده‌اند و البته او را آگاه به سنت نبي معرفي كرده و فعل او را ارجح مي‌دانند.

آنچه براي من مهم است تكه‌اي از استدلال گروه دوم است. آن‌ها مي‌گويند حج به صورت پياده بهتر است اما پيامبر سواره حج به جا آورد تا نشان دهد كه پياده رفتن واجب نيست و مي‌توان سواره هم حج كرد. پس معتقدند پيامبر گاهي خلاف شريعت هم عمل مي‌كرده اما براي آن‌كه رسالت خود را بهتر انجام دهد.

حالا از همين دليل استفاده مي‌كنم. اگر بگوييم همه اعمال پيامبر شرعيت نداشته و موافق با عرف آن زمان بوده؛ ايرادي پيش مي‌آيد؟ حال آن‌كه اين‌ها قائلند پيامبر عملي مكروه انجام داده (برخي فقها معتقدند ترك مستحب مكروه است) ولي معتقديم افعال پيامبر فقط مباح بوده‌اند و لزوما شرعي نيستند مگر آن‌ اعمالي كه دليل بارزي بر شرعيت‌شان داريم.


+ |
سنن‌النبي2
برچسب: فکر من
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 - - حامد

 

بعضي‌ها معتقدند تمام اعمال و رفتار پيامبر جنبه شرعي دارد. به آيه‌اي هم استدلال مي‌كنند: "لقد كان لكم في رسول الله اسوه حسنه" «احزاب 21» اما فكر مي‌كنم اين آيه مطلوب‌شان را اثبات نمي‌كند. هر چند سياق و ظاهر آيه عام و مطلق است اما شأن نزول، قرينه‌ حاليه‌اي است براي ما. اين آيه در جنگ نازل شده و طبق نظر اكثر مفسران مردم را به تبعيت از پيامبر در نحوه جنگيدن وامي‌دارد. يعني مي‌گويد: «نگاه كنيد به پيامبرتان كه شجاعانه مي‌جنگد؛ شما هم اين‌گونه بجنگيد.» پس استدلال به اين آيه ناقص است.

البته فعلا استدلال به اين آيه را رد مي‌كنم و شايد مقدمات قابل قبول ديگري وجود داشته باشد. من دليل ديگري هم براي حرف خودم دارم كه بعدا آن را مي‌گويم.  

 


+ |
سنن‌النبي
برچسب: فکر من
سه شنبه چهاردهم آبان 1387 - - حامد

شهر كوچكي را فرض مي‌كنم كه مردم‌ش سه نوع عادت دارند:

      الف) هروقت از كنار كسي رد شوند و خوش‌شان نيايد ازش، به صورت‌ش تف مي‌اندازند.

     ب) اگر كوري وسط خيابان مانده باشد حتما او را كمك مي‌‌كنند.

     ج) به علت آلودگي هوا ماسك مي‌زنند.

يك نفر مصلح وارد اين شهر مي‌شود. مي‌خواهد عادات مردم را تسويه كند. اولي را از بين مي‌برد. دومي را تشويق مي‌كند و سومي را تاييد مي‌كند اما نه به دليل اخلاقي.

حالا اين شهر و مصلح را با مكه و رسول مقايسه مي‌كنم. بسياري از سنني كه از رسول براي ما نقل شده شبيه آداب و رسوم قومي است؛ مثل احترام خاص به درخت نخل. انگار برخي از سنت‌ها مثل همان ماسك‌زدن‌‌اند كه خاص يك منطقه است و تاييد آن دليل شرعيت آن نيست. حالا چه‌‌طور اين سنت‌ها را سنن شرعي جدا كنيم؟


+ |
به انديشه‌ام جايزه مي‌دهند؟
برچسب: فکر من
دوشنبه ششم آبان 1387 - - حامد

 

اصوليون قاعده‌اي دارند به اين بيان: «للمصيب اجران و للمخطيء اجر واحد» يعني مجتهدي كه اجتهاد اشتباه كند يك اجر مي‌برد و آن كه نظر درست بدهد دو اجر. اين قاعده از حديث مستفاد نشده پس عقلي است و وقتي عقلي باشد عام است و محدود به پژوهش فقهي نيست. در نتيجه: كسي كه فكر كند و به نتيجه‌‌اي برسد اگر خطا باشد هم اجر مي‌برد. كاري به اجر ندارم. همين كه عذاب‌‌ش نكنند كافي است! يعني مي‌توانيم با خيال راحت بينديشيم و حتي اگر به نظرات  غيرديني رسيديم خوشحال باشيم.

قرآن گفته: «بعضي گمان دارند كه كار نيك مي‌كنند اما  آن دنيا پدرشان را درمي‌آوريم.» به گمان‌م اين وسط يك چيزي حل نشده است.


+ |
وقتي كه از گفتن آرمان خسته مي‌شوم.
برچسب: فکر من
جمعه پانزدهم شهریور 1387 - - حامد

 

مدرسه مي‌رفتم و نشريه‌اي چاپ مي‌كرديم به نام «آرمان». فكر مي‌كنم آرمان جهت‌گيري خاصي را القا نمي‌كند. هركسي آرماني دارد. من عادت داشتم از آرمانم حرف بزنم، ديگران را توجيه كنم و آرمانم را گسترش دهم. از چندي پيش با كسي هم‌صحبت شدم كه از آرمان‌‌اش مي‌گويد و مي‌‌گويد و البته بسيار مي‌گويد. حالا مي‌فهمم شنيدن آرمان چقدر خسته‌كننده است. تصميم‌ گرفته‌‌ام ديگر آرمانم را براي كسي نگويم. براي خودم باشد و خودم از آن لذت ببرم. ديگر نمي‌خواهم كسي را تربيت كنم تا به آرمان من احترام بگذارد.

آخوندها و كساني كه درس حوزه مي‌خوانند ياد مي‌گيرند چه‌طور از آرمان سخن بگويند و آن را براي ديگران توجيه كنند و اين باعث مي‌شود آخوندها هميشه پرحرف باشند. اينان ياد مي‌گيرند از دين بگويند اما من مي‌خواهم ياد بگيرم آرمان زماني اثر مي‌‌گذارد كه فقط دينداري باشد. سخت است و پيچيده شايد. مثالي مي‌زنم. دوستي دارم به اسم «هاني». جوان است ولي در جواني خلبان شده.  مداحي مي‌كند و به نظر مي‌رسد ديندار است (دليل اين گزاره مداحي كردن‌اش نيست.)  به نظر من اثر  او بيشتر از يك آخوند است. فرض مي‌‌كنم در نمازخانه فرودگاه نشسته‌ام. آخوندي مي‌‌‌‌آيد و نماز مي‌خواند و بعد از او خلباني وارد مي‌شود و مهر بر‌مي‌‌دارد و به نماز  مي‌‌ايستد. از ديدن كدام خوشحال‌تر مي‌شوم؟ از ديدن كدام اميدوارتر مي‌شوم؟ فكر مي‌كنم كساني مثل هاني از قِبَل آرمان نان نمي‌‌خورند بل نان خود را مي‌‌دهند تا آرمان ريشه بگيرد. (واضح است كه منظورم كمك مالي نيست.)

آرمان  هر آنچه است كه بتواند هدف باشد.

پ.ن: شايد كسي بگويد آخوند مي‌دود تا هاني دين‌‌اش را پيدا كند. اين طرف احتمالا  خودش آخوند است. ارجاعش مي‌دهم به منطق. يادگرفتن منطق به خودي‌خود اعتصام از خطا نمي‌آورد؛ رعايت آن است كه خطا را از بين مي‌برد. حتي كساني هستند كه بالفطره شيرين سخن مي‌‌گويند و منطق در وجودشان است و البته المنطق را امتحان نداده‌اند!. دين هم اين گونه است. حتي بالفطره‌تر از منطق. (دليل حرفم تعريف جديد انسان است: حيوان دين‌دار) خدا به همه نزديك است.  


+ |
I'm legend
برچسب: فکر من
پنجشنبه هفتم شهریور 1387 - - حامد

 

خاله آمده بود خانه‌مان. معلم است و خلق و خوي معلم‌ها معلوم. جملات شعاري مي‌گويند و استد‌لال‌هاي عاميانه مي‌‌كنند و تنها راه سعادت را درس‌‌خواندن مي‌‌دانند. گفت: تو اشتباه كردي كه مدرسه را ول كردي. در بهترين مدرسه بهترين رشته را خوانده‌اي و مي‌توانستي بهترين دانشگاه قبول شوي. ژنتيك،‌ فيزيك هسته‌اي يا  چيزي مثل اين‌ها مي‌خواندي و به درد مملكت مي‌خوردي. بعد سرش را تكان داد و گفت: متأسفم برات. گفتم: من احساس وظيفه كردم و رفتم سراغ  علوم  انساني. تازه! از رياضي و فيزيك خيلي خوشم نمي‌آمد. گفت: ربطي به  علاقه  ندارد. بايد مي‌رفتي تا متخصص متعهد بشوي. جامعه الان به دكتر و مهندس نياز دارد. و جواب دادم: بالعكس! فكر مي‌‌كنم جامعه به دكتر و مهندس نياز ندارد. مشكل جايي ديگر  است. در جاهاي ديگر تعهداني آمده‌‌اند كه متخصص نيستند. از همه اين‌ها گذشته! تخصص لزوما فيزيك و شيمي نيست.  در زمينه فرهنگ هم بايد  كساني متخصص شوند. من مي‌گفتم و او  مي‌‌گفت. با خودم فكر كردم چقدر راحت حاضر  است ديگران از احساس وظيفه‌‌شان، از علايق‌‌شان بگذرند و به گفته‌‌هاي او عمل كنند. اينها ديگران را  گلادياتور مي‌بينند. كساني كه بجنگند و  بميرند تا ما راحت باشيم. استدلال‌شان  هم اين است: بايد متخصص متعهد داشته باشيم. نمي‌‌دانند كه معني اين جمله چيست. فكر مي‌كنند هر كه متعهد بود، به خاطر اين جمله مجبور  است متخصص فيزيك و شيمي و ... شود. مي‌خواستم بپرسم چرا خودتان ادبيات عرب خوانده‌ايد. نپرسيدم. مي‌دانستم كنف مي‌شود.


+ |
Snow Man (اين اصطلاح را از امين اديبي ياد گرفته‌ام)
برچسب: فکر من
شنبه دوم شهریور 1387 - - حامد

ريش پروفسوري گذاشته و زير چانه‌اش را تراشيده. پشت تريبون شهادت دادگاه ايستاده. قاضي از او مي‌خواهد ديده‌ها و شنيده‌هاش را بگويد. متهم كسي ديگر است. او جاي شهادت دادن عقايد خودش را مي‌گويد. انگار عمري منتظر بوده تا  تريبوني بيابد و صحبت كند. حتي اگر آن تريبون ميز شهادت دادگاه باشد.

مي‌گويد: من يك اومانيست‌ام. شما اگر بخواهيد مي‌توانيد مرا دستگير كنيد. و قاضي بي‌توجه به حرف‌هايش جلسه دادگاه را ادامه مي‌دهد.

اين نقش سروش صحت در سريال مرد هزار چهره مهران مديري بود. خيلي از  روشنفكرها و روشنفكرنماها اين‌گونه‌اند. دشمني براي خودشان فرض مي‌كنند و در  تمام عمر با آن مبارزه مي‌كنند و وقتي با واقعيت روبرو مي‌شوند، كسي به  آن‌ها توجه نمي‌كند. يا دشمن‌شان را خوب نشناخته‌اند و يا اصلا مبارزه‌اي در كار نبوده و  در هر دو حالت اين‌ها با توهمات خود مي‌جنگيده‌‌اند.

زاپاتاي منافق را يادم است كه پشت پنجره آمد و فرياد زد: منم، زاپاتا، براي آزادي  شما آمده‌ام. اما مردم سنگ‌اش زدند. زاپاتا در خيال‌اش، خود را منجي مردم مي‌دانست.

پ.ن: منظورم از روشنفكر كسي است كه ادعا مي‌كند به نظام فكري  رسيده و  عوام از درك او عاجزند.


+ |
ارتباط نزدیک
برچسب: فکر من
سه شنبه هجدهم تیر 1387 - - حامد

 

کانال چهار برنامه ای دارد به نام «ارتباط نزدیک». روزهای زوج، ساعت 3 بعدازظهر پخش می شود. 45دقیقه طول می کشد و به بررسی مسائل روز می پردازد. هفته پیش، موضوع برنامه «مد» بود و این هفته «آسیب های نوپدید». شنبه سه تا مهمان داشت؛ دو تا دکتر و یک آخوند. وقتی برنامه شروع شد، آن دو تا دکتر بحث را آغاز کردند. آقای آخوند هم با سکوت خود بقیه را تحسین می کرد. اولین جمله ای که جناب آخوند گفت، در دقیقه سی و پنجم برنامه بود.بعد از صحبت اش هم دوتا گزارش پخش کردند. یعنی پنج دقیقه هم صحبت نکرد. تازه، حرف هایی زد که جزو اصول موضوعه بحث بود. اما میهمانان و مجری برای آن که حرفی زده باشد چیزی نگفتند.

امروز همان موضوع ادامه داشت. جای آخوند فروتن برنامه! آخوندی دیگر آورده بودند که عضو هیأت رئیسه مجلس بود. محاسن سفیدی داشت و با لهجه صحبت می کرد. وسط برنامه معلوم شد اهل قائن است. دو مهمان دیگر، همان دو دکتر بودند.

آقای آخوند شروع به صحبت کرد. اول گفت هیچ تخصصی در این موضوع ندارد. سپس در راستای تایید استفاده از دولت الکترونیک، فرمودند ما در مجلس اولین قدم را برداشته ایم. مانیتورهایی گذاشته ایم که دستورجلسه در آن نمایش داده می شود! آخر بحث هم ایراد مفصلی بر اینترنت گرفت؛ اینترنت مانع صله رحم می شود. با خنده می گفت قدیم می نشستند دور هم و تخمه می شکستند. حالا اینترنت مانع شده است.

بین صحبتهای ایشان، میهمانان و مجری گاهی لبخندی می زدند و از کج فهمی های آقای آخوند شکوه می کردند.

این دو برنامه برایم خیلی اهمیت داشت. فاصله نگاه حوزه با موضوعات روز آشکار بود. یاد عکسی افتادم که توی مدرسه مروی نشانم دادند. عکاس یکی از روزنامه ها آمده بود برای عکاسی. طلبه تپلی را کنج حجره نشانده بود و ازش عکس گرفته بود. طلبه ها هم با افتخار آن را از روزنامه جدا کرده بودند و به هم نشان می دادند.

 


+ |
دردمندي ملاك انسانيت است.
برچسب: فکر من
چهارشنبه یکم خرداد 1387 - - حامد

 

دغدغه‌ آدم‌ها فرق مي‌كند. يكي فرهنگ برايش مهم است و يكي ورزش. يكي اقتصاد و يكي سياست و الخ. يكي هم نسبت به همه چيز بي‌تفاوت است. آيا او آدم است؟

اينجا منظورم از دغدغه، دغدغه فرهنگي است. البته گاهي اقتصادي و سياسي‌اش را هم شامل مي‌شود. هر كس كه دغدغه دارد موضوعات مربوط  به دغدغه‌اش را تحليل مي‌كند. به يك نظام فكري مي‌رسد و مي‌خواهد آن نظام فكري را پياده كند. گاهي نظامش براي كل اجتماع است، گاهي براي تك‌تك افراد و گاهي جور ديگري.

اين نظام فكري از يك جا شروع مي‌شود و يك جا خاتمه مي‌يابد. حرفم اين است: مكاتب و نظام‌هاي فكري اكثرا در پايه و يا آرمان‌ها به بن‌بست مي‌رسند؛ خاموش مي‌شوند و جوابي ندارند.

مثلا ممكن است عدالت را هدف قرار دهند اما وقتي بپرسي: بعد از آن چه؟ بي‌پاسخ بماني. يا امكان دارد با اين پيش‌فرض شروع كند كه بايد مردم را براي رسيدن به تعالي حركت داد. وقتي سوال شود: اصلا چرا بايد مردم را حركت داد؟ جوابي نمي‌دهند.

بعضي‌ آدم‌ها دغدغه دارند و نظام فكري يك نفر ديگر را انتخاب مي‌كنند. منظورم اين است كه خود، نظام فكري ندارند. نظام فكري كس ديگري بر او غالب است. حالا ممكن است اين مشكل پيش بيايد: او نظام را خوب درك نكند يا آن كه در آن حل شود.  اينجاست كه هرچند آن نظام در صدر و ذيلش به سكوت نرسد اما اين فرد براي سوالهاي بنيادي و آرماني جوابي ندارد. اگر خوب درك نكرده باشد نمي داند استدلال نظامش چيست. اگر در آن حل شده باشد استدلال آن را قرقره مي‌كند بي آن كه بفهمد چه مي‌گويد؛ جواب آنها را مي‌دهد نه جواب خودش را.

چندوقت پيش با يكي از دوستانم صحبت مي‌كردم. از مريدان شريعتي بود. جوري صحبت مي‌كرد كه انگار من دشمن شريعتي‌ام و مي‌خواست مرا به راه راست بياورد. مي‌گفت: جامعه را مي‌خواهيم درست كنيم. بايد از اقتصاد شروع كنيم. پرسيدم: حالا چرا از اقتصاد؟ گفت: مگر قبول نداري كه اقتصاد در همه چيز جاري است؟ گفتم: چرا اما اين كه دليل نمي‌شود.

اين سوال هنوز مطرح است: اصلا چرا بايد جامعه را درست كرد؟ وقتي اين سوال را مي‌پرسيدم جوابم مي‌داد: پيشنهادي مي‌كنم كه كمي به عينيات وارد شويد. و من با خودم مي‌گفتم: اگر اين سوال‌ها را جواب ندهم كار من مثل يك سرباز است.

سربازهاي آمريكايي وقتي برمي‌گردند اگر دغدغه داشته باشند يا خود را مي‌كشند يا عنصري ضدجامعه مي‌شوند. چرا؟ چون خود را بازيچه متفكران مي‌بينند.

فكر مي كنم اين افراد مثل سربازند. گروهي نظام فكري مي‌چينند و اينها تبعيت مي‌كنند. هرچه آن‌ها گفته‌اند قبول مي‌كنند. مثالها يادشان مي‌ماند و با آن‌ها قضاوت مي‌كنند. اما وقتي مي‌پرسي چرا اينطور قضاوت مي‌كني، مي‌ماند. چون يادش نيست متفكرش چگونه استدلال كرده.

از همين دوستم مثال مي‌زنم: قاعده‌اي فقهي را مي‌گفت و به آن استناد مي‌كرد. پرسيدم مطمئن هستي كه اين قاعده اين حرف را مي زند؟  جواب داد:‌ بحث ما فعلا اينجا نيست. همين مرا به ياد سربازها مي‌انداخت. بحثش را بر اصولي مي‌چيد كه وقتي به آن اصول گير مي‌دادي پاسخي نداشت.

يك بار به دوستم گفتم: هرچقدر از شريعتي صحبت كني قبول نمي‌كنم.  حال آن كه مي‌دانم اگر خودم مطالب شريعتي را بخوانم قبول مي‌كنم. چون او براي حرف‌هايش استدلال دارد. اما تو براي حرف‌هايت استدلال‌هاي شريعتي را داري و برداشت خودت را هم ضميمه آن مي‌كني. از كجا معلوم برداشت‌هاي تو، واقعا، همان باشد كه شريعتي گفته است؟

*        *        *

دردمندي ملاك انسانيت است. پس هر انساني دردمند –و به تعبيري دغدغه‌مند_ است. با اين دغدغه‌اش يك نظام فكري برمي‌گزيند. واي از آن روزي كه اين نظام بي سرو ته باشد يا آدم آن نظام را نفهمد. حالا اين سوال را از خودم مي‌پرسم: از كجا بايد شروع كنم؟


+ |
روزي روزگاري در مترو
برچسب: فکر من
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 - - حامد

 

تولد ده‌‌سالگي مترو را جشن گرفته‌اند. قطارهاي مترو براي مردم كرج و تهران عادي شده‌است. براي من تهران بيخ گوشم است و براي تهراني‌ها، همه جاي شهر در دسترس است.

ده سال براي اثرگذاشتن روي مردم كافي است. مترو چه اثراتي گذاشته است؟

در هر سفر نيم ساعت بايد ساكت بنشينم. متصديان مترو براي اين زمان برنامه‌ريزي كرده‌اند. كتاب‌‌هاي مترو چاپ مي‌كنند. كتاب‌هاي مترو اما متن ندارند. فقط تصوير دارند. چون بايد در اين نيم ساعت تمام حرف‌شان را بزنند. در بين انواع تصويرها هم كاريكاتور  -به زعم متصديان مترو- رساترين است.

حميد به شوخي مي‌گفت: «مترو جايگاه انديويدواليسم محض است.» هركس به سرعت مي‌آيد و سوار مي‌شود. ترجيح مي‌دهد جاي خلوتي پيدا كند. البته اگر شلوغ هم باشد اشكالي ندارد. اين قانون در مترو جا افتاده: «از شيشه بيرون را نگاه كن و به تنهايي فكر كن؛  حرف نزن.»

خودم چندبار ديده‌ام كه كسي خواسته باب صحبت را باز كند. اما بقيه نگاه عاقل اندر سفيهي كرده‌اند و نيشخند  زده‌اند.

مترو مشكلات را حل كرده يا مشكل‌آفرين شده است؟

آنها كه هميشه از مترو استفاده مي‌كنند،‌خود را براي برخوردهاي احتمالي آماده كرده‌اند. اگر شلوغ شد چه كار كنند. اگر كسي هل داد  چه بگويند. اگر جا گيرشان نيامد كجا  بنشينند و اگر دعوا شد پادرمياني كنند يا ساكت بايستند.

روزي با احسان ابراهيمي سوار مترو بوديم. برادرش در موسسه امام قم درس مي‌خواند. گفت: مردم تهران اگر مشكلات مردم قم را داشتند همديگر را مي‌خوردند. راست مي‌گفت. اعصاب مردم تهران ضعيف است و مترو بهترين جاست كه اين ضعف  اعصاب را ببينم.

راستي! مترو رسانه شخصي دارد. كجاي كشور مي‌توانست به اين سرعت بلوتوث را رشد دهد؟ چندوقت است اين سوال را از خودم مي‌پرسم: مردم شهرهاي ديگر از بلوتوث چه استفاده‌اي مي‌كنند؟ آنها كه مترو ندارند.

با اين وجود، يك گروه هنجارهاي ساختگي مترو را شكسته‌اند. آنها سربازاني هستند كه مرخصي مي‌روند يا مي‌خواهند به پادگانشان  برگردند.

هروقت صحبت مي‌كنند ديگران مي‌شنوند و بعد شنوندگان از خاطرات خدمت خود مي‌گويند. فكر مي‌كنم ديدن يك سرباز براي خيلي‌ها نوستالژيك است. آنقدر كه فضاي سنگين مترو را مي‌شكنند.


+ |
خط آهن را دیده ای؟
برچسب: فکر من
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 - - حامد


وبلاگ قبلي‌ام «سبز و سرخ» بود. بعد از يكسال، سري به سبز و سرخ زدم و اين مطلب را ديدم. درباره اين است كه چرا سبز و سرخ.با كمي تغييرات اينجا كپي مي‌كنم.


دو تا خط آهني و موازي با  تراورس‌هاي چوبي يا سيماني كه  خط آهن را قطع مي‌كنند.
اين دو تا خط توي كل مسير موازي يكديگر هستند. اما طبق هندسه نااقليدسي در افق به هم مي‌رسند
اين دو تا خط هميشه با هم هستند.ديده‌اي؟
تازه، اسمشان را گذاشته‌اند خط آهن نه، خطوط آهن. چرا كه هميشه در كنار همديگر هستند و در تلازم يكديگر. آنقدر كه انگار يكي هستند: خط آهن

*      *      *

سبز رنگ قشنگي است؛ سرخ هم. كنار همديگر مي‌شوند سبز و سرخ. هيچ ربطي هم به «سر سبز و زبان سرخ» يا پرچم ايران ندارد. حال آنكه ممكن است آنها به اين ربط داشته باشند.

*      *      *

مي‌گويند صهيونيستها خيلي از دست ايرانيها دلخور بودند؛ همايشي برگزار مي‌كنند به اسم شيعه‌شناسي. سوالات مبنايي اين همايش:

1- خدا وكيلي چرا شيعيان اينجوري هستند؟

2- جدا چرا؟!

3- چرا شكست نمي‌خورند؟

آخر همايش كه از پذيرايي فارغ مي‌شوند، يك اعلاميه را مي‌خوتنند كه مفاد آن از مباحث همايش به دست آمده‌بود.

خلاصه و سه‌سوته‌ي آن اعلاميه اين بود:

« اين شيعيان كلا دو تا خط دارند: خط سبز انتظار و خط سرخ شهادت. حالا اگر يكي(يا هر دو) از اين خطوط از بين برود؛ شيعيان هم كله‌پا مي‌شوند

والسلام(البته به زبان عبري)»


ما هم حرف اين صهيونيستها را قبول داريم. شيعه دو تا خط دارد: خط سبز انتظار مهدوي و خط سرخ شهادت حسيني.

*      *      *

من و تو قطاريم. ريل‌مان هم همين دو خط است. هيچ وقت از هم جدا نمي‌شوند. اگر يكي‌شان نباشد، قطار كله‌پا مي‌شود. اما يك جايي اين اين دو خط به هم مي‌رسند: توي افق. جايي كه سبز و سرخ با هم قاطي مي‌شوند و حل مي‌شوند توي آبي آسماني. برو بالاتر، آبي عرشي.

خط راه‌اهن را تا حالا ديده‌اي؟


+ |
حیوان بودن انسان
برچسب: فکر من
یکشنبه هجدهم فروردین 1387 - - حامد

«انسان حيواني است ناطق.» اين تعريف، منطقي است. يعني علماي منطق به آن حد مي‌گويند. حد از دو چيز تشكيل مي شود: جنس قريب و فصل. حيوان جنس قريب است و ناطق فصل. ناطقيت عاملي است كه باعث تفكيك انسان از ساير حيوانات مي‌شود. پس دايره حيوانيت با ناطقيت كوچك شده.  با اين تعريف مي‌توان ادعا نمود كه هيچ ناطقي غير از انسان نيست. (بعضي علما گفته‌اند شايد درغيرحيوان  ناطق  باشد).

ناطق يعني چه؟ معني‌اش صحبت كردن نيست؛ فكر كردن است. به همين خاطر فرد لال هم انسان است چون فكر مي‌‌كند هرچند صحبت نمي‌كند.

حالا اين تعريف درست است؟ انسان حيوان ناطق است يا نه؟

حيوان ويژگي‌هايي دارد: خور و خواب و خشم و شهوت. انسان هم اگر حيوان  باشد اينها را دارد. ناطقيت را به اين حيوان اضافه مي‌كنيم: انسان مي‌‌تواند  با قدرت فكر خود خور و خواب و خشم و شهوت را براي خود تامين كند. شايد كسي بگويد:  معلوم است. با قدرت فكر خود اينها را به اعتدال مي‌كشاند. من هم مي‌گويم: خير، چون طبيعت خود به خود معتدل است. حيوان خور و خواب و خشم و شهوت خود را به كمك غريزه كنترل مي‌كند. پس ناطقيت براي اعتدال نيست. و نكته اينجاست كه انسان غريزه  براي اعتدال ندارد.

وقتي انسان ناطق است بايد در جهت حيوانيت خود بكوشد. اگر غيراين كند به يكي از ذاتيات خود –يعني حيوانيت- ضربه مي‌زند. غريزه‌اي هم ندارد كه جلوي ناطقيت خود را بگيرد تا در حيوانيت افراط نكند.

         آيا نتيجه‌ي حاصل از حيوانيت انسان با اسلام مي‌خواند؟

تعريف اسلام از انسان چيست؟

آيا نسل انسان از حيوان است؟

و هزاران سوال ديگر در ادامه اين بحث مطرح مي‌شوند.


+ |
سالنامه
برچسب: فکر من
پنجشنبه یکم فروردین 1387 - - حامد

 

بيشتر نشريه ها  چند روز قبل از عيد ويژه نامه اي براي نوروز آماده و چاپ مي كنند. بعضي هاشان سالنامه اي تهيه مي كنند كه اتفاقات سال گذشته را بررسي مي كند.

از جلوي كيوسك روزنامه  فروشي رد مي شدم. روزنامه اعتماد سالنامه اي چاپ كرده بود. اسمش «خسوف اصلاحات» بود. خسوف اصلاحات عنوان مصاحبه اي با  خاتمي بود كه در همين سالنامه منتشر شده بود. خريدمش.

يكي–دو  روز بعد دوباره از جلوي همان كيوسك رد مي شدم. سالنامه روزنامه ايران را ديدم. آن را هم خريدم. «خسوف اصلاحات» مال اصلاح طلبان است وسالنامه ايران مال اصولگرايان.

روي جلد  سالنامه ايران عكس احمدي نژاد است و روي  سالنامه اعتماد عكس خاتمي. جلد سالنامه ايران  سفيد  است و جلد سالنامه اعتماد سياه.طرح جلد نشريه ها

ماجراي دستگيري پانزده ملوان انگليسي در هر دو سالنامه مورد بررسي قرار گرفته. تحليلگر اعتماد، ماجرا را طوري تعريف مي كند كه دولت احمدي نژاد مقصر است. تحليلگر ايران اما تصميمات دولت را تمجيد مي كند.

علما قاعده اي دارند: «الشيئان اذا تعارضا، تساقطا رُدّا الي الاصل» يعني وقتي دو چيز با هم در تعارض هستند هر دو ساقط مي شوند. يعني هيچ كدام را قبول نمي كنند و طبق اصل عمل مي كنند.

تحليل هاي اعتماد و ايران در تعارض هستند. هر  دو هم براي حرفشان دليل آورده اند. هيچ كدام را نمي  توانم ترجيح  بدهم. پس هر  دو  را ساقط مي كنم و سراغ اصل مي روم. طبق اصل صحت، دولت درست كار كرده و طبق اصل برائت و استصحاب، اشتباه عمل كرده. با اصول هم نمي توانم خود رااز سرگرداني درآورم.

اين ها را براي وحيد - شوهرخواهرم-  تعريف كردم. پرسيد: حالا كدام راست مي گويند؟ گفتم: به نظر من هر  دو تا چرت و پرت مي  گويند.

   


+ |
كتاب ها براي چه كسي چاپ مي شوند؟
برچسب: فکر من
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 - - حامد

 

كتاب هاي زيادي به پدر و مادرها ياد مي دهند چطور  بچه هايشان را تربيت كنند. صد سال پيش اما اين كتابها  نبود. سوالي پيش مي آيد: صد سال  پيش با امروز چه  فرقي  داشت؟

حدود  دو سال پيش اين سوال  برايم مطرح شد ولي  جوابش را نگرفتم. امروز كتاب «تكنوپولي» نيل  پستمن را خواندم. در  فصلي از آن جواب سوالم  را گرفتم.

پستمن سخن از اطلاعات  مي گويد. در تمدن جديد  اطلاعات گسترده  شده و بسياري از اين اطلاعات ناكارآمد هستند. پس بايد سازمانهايي وظيفه كنترل اطلاعات  را بر عهده  بگيرند؛ يعني مشخص كنند چه  كسي چه چيز را بداند  و چه كسي چه چيز را نداند. پستمن يكي از اين سازمان ها را خانواده مي داند. خانواده  كنترل  مي كند فرزندان، از دنياي بزرگان، چه چيز را بدانند و چه  چيز را  ندانند.

در گذشته خانواده به راحتي مي توانست اطلاعات را  كنترل كند و در تربيت فرزندان مشكل نداشت. اما اكنون  خانواده  قدرت كنترل اطلاعات را  ندارد. تلويزيون، اينترنت و ماهواره گستره اطلاعات  را پيش روي فرزندان پهن مي  كنند. فرزند  به راحتي مي تواند به هر نوع اطلاعاتي دست بيابد.

مثالي مي زنم: اتاقي دريچه كوچكي دارد. از اين دريچه  گازي سمي به داخل اتاق مي آيد. با زدن ماسك ساده اي مي توانم وارد اتاق شوم. اين ماسك ساده ممكن است دستمالي باشد كه جلوي بيني و دهانم مي گيرم. حالا دريچه ها را زيادتر مي كنم. براي ورود حتما بايد ماسك مجهزتري بزنم. نتيجه مي گيرم كه  مجهز بودن  ماسك با ميزان نفوذ گاز سمي رابطه مستقيم دارد.

خانواده  براي فرزندان  همان ماسك را مي سازد. اتاق ذهن فرزند مورد نفوذ اطلاعات است. هر چه مسير ورود اطلاعات گسترده تر باشد خانواده بايد  ماسك مجهزتري براي فرزند  بسازد.  بايد «اطلاعات» بيشتري داشته باشند تا بتوانند  اطلاعات را كنترل  كنند. پس نياز به مطالعه  كتب تربيتي خواهد داشت.

 


+ |
اين سه گروه
برچسب: فکر من
شنبه هجدهم اسفند 1386 - - حامد

 

سكولاريسم يعني «جدايي دين از سياست». بعضي ها مي گويند دين فقط به زندگي فردي ربط دارد و هيچ جايگاهي در اجتماع ندارد. اينها سكولاريسم را قبول دارند. همين افراد ممكن است متدين باشند. حتي گروهي از سكولارها معتقدند شأن دين آن قدر بالاست كه نبايد آن را با كثافتي به نام «سياست» آميخت. سكولارهاي متدين قبول دارند كه سياست بر مبناي اصل ماكياول است: هدف وسيله را توجيه مي كند.

در مقابل سكولارها كساني هستند كه دين را در همه عرصه ها صاحبنظر مي دانند؛ حتي در سياست. دليلشان كاملا آشناست. سياست و اجتماع در  سعادت انسان اثر دارند پس دين براي آن ها دستورالعمل دارد. اينها معتقدند سياست بر مبناي ماكياوليسم نيست و تعريف ساده اي دارد: اداره جامعه براي سعادت انسانها.

شايد فكر كنيم اين دو گروه ناشي از يك حصر عقلي هستند و شق سومي هم ندارند. اما اينجا گروه سومي هم هست.

اين گروه سوم معتقدند شايد دين براي تمام عرصه ها نظر داشته باشد اما اين نظرات الزاما درست نيست. چون رسول و ائمه دين را از خود زاده اند. اين نظر در مقابل شق دوم – يعني متدين ها- است كه معتقدند دين از جانب خداست  و در مقابل شق اول –سكولارها- است كه آنها  كاري به منشا دين ندارند؛ فقط مي گويند دين براي همه چيز نظر ندارد.

اين گروه سوم به راحتي به پلوراليسم تن مي دهد. چون فرقي بين اسلام و بودا نمي بيند؛ هر دو از بشر ناشي است. پس حرف هر دو حق خواهد بود و حالا بايد بياييم و انتخاب  كنيم كه مسلمان باشيم يا بودايي؛ بدون هيچ اضطرابي كه راه، باطل باشد يا نه.

حالا بياييم مقايسه كنيم: گروه دوم –متدين ها- دين را در تمام عرصه ها جاري مي دانند. گروه اول –سكولارها- دين را در همه عرصه ها جاري نمي داند ولي آن را براي افراد نفي نمي كند. گروه سوم اما دين را قبول ندارد. چون معتقدند دين هيچ قداستي ندارد. هر چند ممكن است اين افراد ريش داشته باشند و پيشاني شان پينه بسته باشد.


+ |


Generated By saeed sarpas § November 2007
iranian blog service , BLOGFA