دغدغه آدمها فرق ميكند. يكي فرهنگ برايش مهم است و يكي ورزش. يكي اقتصاد و يكي سياست و الخ. يكي هم نسبت به همه چيز بيتفاوت است. آيا او آدم است؟
اينجا منظورم از دغدغه، دغدغه فرهنگي است. البته گاهي اقتصادي و سياسياش را هم شامل ميشود. هر كس كه دغدغه دارد موضوعات مربوط به دغدغهاش را تحليل ميكند. به يك نظام فكري ميرسد و ميخواهد آن نظام فكري را پياده كند. گاهي نظامش براي كل اجتماع است، گاهي براي تكتك افراد و گاهي جور ديگري.
اين نظام فكري از يك جا شروع ميشود و يك جا خاتمه مييابد. حرفم اين است: مكاتب و نظامهاي فكري اكثرا در پايه و يا آرمانها به بنبست ميرسند؛ خاموش ميشوند و جوابي ندارند.
مثلا ممكن است عدالت را هدف قرار دهند اما وقتي بپرسي: بعد از آن چه؟ بيپاسخ بماني. يا امكان دارد با اين پيشفرض شروع كند كه بايد مردم را براي رسيدن به تعالي حركت داد. وقتي سوال شود: اصلا چرا بايد مردم را حركت داد؟ جوابي نميدهند.
بعضي آدمها دغدغه دارند و نظام فكري يك نفر ديگر را انتخاب ميكنند. منظورم اين است كه خود، نظام فكري ندارند. نظام فكري كس ديگري بر او غالب است. حالا ممكن است اين مشكل پيش بيايد: او نظام را خوب درك نكند يا آن كه در آن حل شود. اينجاست كه هرچند آن نظام در صدر و ذيلش به سكوت نرسد اما اين فرد براي سوالهاي بنيادي و آرماني جوابي ندارد. اگر خوب درك نكرده باشد نمي داند استدلال نظامش چيست. اگر در آن حل شده باشد استدلال آن را قرقره ميكند بي آن كه بفهمد چه ميگويد؛ جواب آنها را ميدهد نه جواب خودش را.
چندوقت پيش با يكي از دوستانم صحبت ميكردم. از مريدان شريعتي بود. جوري صحبت ميكرد كه انگار من دشمن شريعتيام و ميخواست مرا به راه راست بياورد. ميگفت: جامعه را ميخواهيم درست كنيم. بايد از اقتصاد شروع كنيم. پرسيدم: حالا چرا از اقتصاد؟ گفت: مگر قبول نداري كه اقتصاد در همه چيز جاري است؟ گفتم: چرا اما اين كه دليل نميشود.
اين سوال هنوز مطرح است: اصلا چرا بايد جامعه را درست كرد؟ وقتي اين سوال را ميپرسيدم جوابم ميداد: پيشنهادي ميكنم كه كمي به عينيات وارد شويد. و من با خودم ميگفتم: اگر اين سوالها را جواب ندهم كار من مثل يك سرباز است.
سربازهاي آمريكايي وقتي برميگردند اگر دغدغه داشته باشند يا خود را ميكشند يا عنصري ضدجامعه ميشوند. چرا؟ چون خود را بازيچه متفكران ميبينند.
فكر مي كنم اين افراد مثل سربازند. گروهي نظام فكري ميچينند و اينها تبعيت ميكنند. هرچه آنها گفتهاند قبول ميكنند. مثالها يادشان ميماند و با آنها قضاوت ميكنند. اما وقتي ميپرسي چرا اينطور قضاوت ميكني، ميماند. چون يادش نيست متفكرش چگونه استدلال كرده.
از همين دوستم مثال ميزنم: قاعدهاي فقهي را ميگفت و به آن استناد ميكرد. پرسيدم مطمئن هستي كه اين قاعده اين حرف را مي زند؟ جواب داد: بحث ما فعلا اينجا نيست. همين مرا به ياد سربازها ميانداخت. بحثش را بر اصولي ميچيد كه وقتي به آن اصول گير ميدادي پاسخي نداشت.
يك بار به دوستم گفتم: هرچقدر از شريعتي صحبت كني قبول نميكنم. حال آن كه ميدانم اگر خودم مطالب شريعتي را بخوانم قبول ميكنم. چون او براي حرفهايش استدلال دارد. اما تو براي حرفهايت استدلالهاي شريعتي را داري و برداشت خودت را هم ضميمه آن ميكني. از كجا معلوم برداشتهاي تو، واقعا، همان باشد كه شريعتي گفته است؟
* * *
دردمندي ملاك انسانيت است. پس هر انساني دردمند –و به تعبيري دغدغهمند_ است. با اين دغدغهاش يك نظام فكري برميگزيند. واي از آن روزي كه اين نظام بي سرو ته باشد يا آدم آن نظام را نفهمد. حالا اين سوال را از خودم ميپرسم: از كجا بايد شروع كنم؟