توي نمايشگاه كتاب، به در و ديوار كاغذ «آ.سه»اي زده بودند و روش نوشته بودند: «تازهترين اثر رضا اميرخاني» و زيرش هم نشاني غرفهاي. اسم كتاب «سرلوحهها» بود. خريدمش تا سوالم را جواب بدهم كه مگر ميشود اميرخاني بيسروصدا بنويسد و منتشر كند؟
كتاب مقاله، مقاله است. نخواندهامش هنوز؛ اما در مقدمه نوشته كه مقالههاي اميرخاني است توي «نشريه الكترونيكي لوح».
چندتا از مقالههاش خوباند. يعني از قبل دنبالشان ميگشتم. ولي خيلي خوشم نيامد از كتاب. چرا؟ چون بوي تقليد ته دماغم را زد.
وقتي كسي كتابي مينويسد و شناسنامهاش را رنگي ميكند، قلم را جوري انتخاب ميكند كه با حالت عادي فرق داشته باشد (چيزي مثل "بدر" يا "دوات")، فهرستش را چپچين ميكند و آغاز هر فصلش هم يك طرح اسليمي مينشاند؛ مرا شديدا ياد كتابهاي آويني مياندازد و گمانم تيز ميشود كه "نكند ميخواسته چيزي شبيه كارهاي آويني بشود؟" يعني ميخواسته به اسطوره نزديك بشود؟
خوشم نيامد. هرچند انگار مقالههاي خواندني كم ندارد.
پ.ن: به خاطر اين مطلب دوباره سري به كتابهاي آويني زدم. نكته قشنگي يافتم. كتاب توسعه را كوروش علياني ويرايش كرده بود.

