سه، چهار سال پيش بود. ده، پانزده روز از ايام عيد را توي خرمشهر گذرانديم. شش نفر بوديم. خرمشهريها ميشناسند حسينيه سجاديه را. شبها آنجا ميخوابيديم و روزها جلوي مسجدجامع توي نمايشگاهي ميايستاديم كه مصطفوي و دوستانش علم كرده بودند.
بعضي شبها، ديروقت، از نمايشگاه ميرفتيم حسينيه سجاديه. دويست قدم فاصله بود اما سگها راهمان را ميبريدند و صدايشان ترس به جانمان ميانداخت.
عنايت، همان مرد سياهي كه توي فيلمهاي آويني است، ميآمد و سر ميزد و گاهي خاطرهاي تعريف ميكرد. سيدصالح موسوي هم بود.
«مجيد خياطزاده» نامي نيز بهمان سر ميزد. به گمانم برادرش توي خرمشهر شهيد شده بود. عصرها دنبالش راه ميافتاديم و شهر را نشانمان ميداد. ديوارهايي كه هنوز عكس جلالالدين فارسي رويشان مانده بود و خانهها و كوچههايي كه ديگر نبودند. گاهي زميني خاكي را نشانمان ميداد و ميگفت «اينجا خانه فلاني بود» و با دستش، روي هوا، محدوده كوچه و خانهها را ترسيم ميكرد.
شبهاي آخر ماندنمان، اربعين بود. مسجدجامع پر شده بود از آدم و دسته راه انداخته بودند. دستهها سينهزن و زنجيرزن نداشت؛ فقط دمامزن داشت. ميگويند دمامزن اگر آنقدر بكوبد تا دمامش پاره شود، هرچه دعا كند، اجابت ميكنندش. صداي دمام در شب اربعين خيلي سوز دارد.

