سوار مترو بودم. يكي از صندليها خالي شد. پيرمردي كه كنار آن صندلي نشسته بود، اشارهام كرد كه بيا و بنشين. من، نگاهي به دور و برم انداختم و بعد، رفتم نشستم.
پيرمرد 60 ساله مينمود. چاق بود و بلند قد. تسبيح سبزي را توي دستش ميچرخاند. كيسهاي هم جلوي پاش گذاشته بود.
تا نشستم سرش را آورد نزديك گوشم. چيزي گفت اما نفهميدم. سرم را طوري تكان دادم كه تاييد كرده باشم حرفي را كه نشنيدهام. او ادامه داد. كمي دقت كردم و ديدم حرفش درباره خواب و مترو. داشت ميپرسيد: «نميدوني چرا انقد مردم توي مترو خوابآلودن؟ مثلا از نظر روانشناسي يا هر چيز ديگهاي، جوابي نداره؟» جوابي نداشتم.
دوباره گفت: «من ديشب ساعت 1 خوابيدهام تا 9 صبح. اما حالا چرتم گرفته.» خودش از حرفش خندهاش گرفت.
چند ثانيه ساكت شد. ولي دوباره سرش را نزديك گوشم آورد و گفت: «ديشب توي مترو احمدينژاديها و ميرحسينيها قشقرق راه انداخته بودن.»
پرسيدم: «يعني بزنبزن كردن؟»
«نه! اما به هم فحش ميدادن و جوك براي هم ميساختن»
گفتم: «اين خوبه كه امسال 2 نفر رايهاشون زياده.»
اين بار او سرش را تكان داد. جوري كه انگار گفته باشد: «چه ميدونم والله.»
هر دويمان ساكت شده بوديم. يكي، دو ايستگاه مانده بود تا پياده شوم. با خودم گفتم اين همصحبتي حقي گردنم گذاشته كه موقع رفتن، حتما ازش خداحافظي كنم. توي اين فكر بودم كه پيرمرد بلند شد. كيسهاش را برداشت و بهام گفت: «آقا، ببخشيد، با اجازهتون» و آرام رفت تا پياده شود. صداش توي گوشم ماند. خوابآلوده؛ اما انگار كلافه بود از اين خوابآلودگي.

